تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

از اول تا اخر امروز !
سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 11:12 PM

مثه همیشه ی روزهای رفتن وقتی نزدیک میشی به دوری و به لحظات گس رفتن ... همه چیز قشنگ میشه ... راننده ها مهربون میشن ... عابرها مودب میشن ... مغازه دارها با حوصله میشن و از همه مهمتر واسه ی مسیر طولانی شانس میاری و با یه اتوبوس که فقط 4 نفر دیگه به جز خودت توش هستند میری !...

اما خب همه چی این طوری نموند !... هیچ وقت نه چیزهای خوب و نه چیزهای بد ثابت نمیمونن مگر اینکه ما به زور ثابتشون کنیم ! یا بخوایم که به زور این کارو بکنیم !...

خداحافظی و دل کندن سخته اما اگه برات عادت بشه ... میتونی خیلی زود از همه ی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هات دل بکنی....

ادم گاهی میمونه تا وقتی وقت داره ... و میدونه که باید از وقتش استفاده کنه دست رو دست میذاره و به گذشته ها فکر میکنه اما همین که میفهمه وقتش داره کم کم تموم میشه !! شروع میکنه به دست و با زدن و تازه از خودش میبرسه چرا از وقتاش استفاده نکرده !؟

امروز مثل همه ی روزها بیست و چهار ساعت داشت و البته هنوز هم 2 ساعتی ازش مونده ! و مثه همهی روزها هم صبح داشت هم ظهر هم عصر و هم غروب !... مثه همه ی روزها خیابونا شلوغ بودن و مثه همیشه دوست من مانتوی جدید خریده بود مثه همیشه مردم تو صف نونوایی بودن و مثه همیشه یه بچه ی کوچولو تو خیابون وسط ادمهای گنده و قد دراز و فروشگاههای رنگارنگ و به درد نخور گم شده !...

امروز میه همیشه بود ... چند تا جوون بیکار و خلاق کنار کوچه ها ایستاده بودن و به تناسب تیب و ریخت و قیافه ی هرکدوم از عابرها خلاقانه و بداهه جمله ای رو از سر ذوق تقدیم اونها میکردن ...

امروز مثه همیشه بود ! اما من وقتی خواستم با دوستم سوار اتوبوس بشم بول خرد نداشتم اتوبوس هم داشت میرفت L من هم با عجله ی سیصد تومن به کمک راننده دادم ... گفتم : اقا چه قدر میشه !؟! کمک راننده هم بهم گفت مگه تا حالا سوار اتوبوس نشدی !!؟ و بعد خندید !! من هم خنده ام گرفت از اینکه نتونستم تو ذهنم حساب کنم دو تا هفتاد و بنج تومن میشه چه قدر !!...اتوبوس اینقدر شلوغ بود که نمیتونستی تشخیص بدی کجای وایسادی و دستت رو به کدوم میله گرفتی !! حالا جالبه باید حواست به کیفت هم باشه ! که نمیدونی  هنوز سرجاشه یا نه ! یه کم خلوت تر شد اتوبوس من هم خسته بودم و منتظر یه جا برای نشستن روی صندلی که خالی بود نشستم .... بنج دیقه نگذشته بود که دیدم یه خانوم با یه بچه تو بغلش تکیه داده به میله هر لحظه ممکنه به خاطر رانندگی خوب راننده ی اتوبوس  بخوره زمین ...بلند شدم بهش گفتم خانوم شما بفرمایین بشینین !... اونهم یکم از خستگیش کم شد .. چین و چروکهای صورتش با یه لبخند باز شد و گفت نه ... گفتم بفرمایین ....روم رو  که برگردوندم دیدم یکی دیگه اومده نشسته سر جام !!!! یه نگاهی به اون خانومه انداختم بعد هم لبخند زدم اون چند ایستگاه بعد بیاده شد اما من تا اخر سر با وایسادم !
نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
یک دردل کوتاه
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 11:1 AM
امروز بیست و هشتم مرداد  است

و هنوز مردم با چگونگی گذر زمان درگیرند

و از رویارویی با  حوادث واهمه دارند

و هنوز کودکان

 زود تر از انچه باید بزرگ میشوند

و هنوز شب که میشود دل ادمها هوای صبح را میکند

و صبح که میشود

دلشان برای تاریکی و سکوت شب تنگ میشود !

و من صدای نسل های اینده را میشنوم

که از بی توجهی ادمها به هم شکایت دارند!؟؟

کسی میداند اولین انسانی که دروغ گفت که بود ؟؟؟!

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
میخوام بنویسم ، نمیدونم از چی ؟ از کی ؟
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 10:55 AM
میخوام بنویسم ... نمیدونم از چی از کی ؟

نمیخوام هم گلایه کنم ، شکایت کنم ... اگه هم بخوام بکنم نمیدونم باید خطابم به کی باشه باید به کجا نگاه کنم !، اسمون زمین یا خودم !

زمان !... موجود عجیبی که همیشه راجع بهش نوشتم اما فقط تونستم با این کار سرعتش رو تند تر کنم... نمیدونم میخوام راجع به چی بگم ... چند روز دیگه باید دوباره با ایران خداحافظی کنم... و باز دلتنگیها و دوست نداشتنی های اونجا ... البته اینجا موندن هم خالی از دوست نداشتنی هایی غیر قابل گریز نیست ... اما گاهی ادم فکر میکنه شاید از موقعیت هایی که داشته خوب استفاده نکرده باشه ... یا ...

نمیدونم ....حرف نزدنم بهتر از حرف زدنمه ! نمیشه در مورد دل گرفته ای که حتی خودش هم نمیدونم چرا این قدر این روزا کوچیک و تنگ شده اونقدر که دیگه طاقت یه دلتنگی ساده رو هم نداره ، خیلی حرف زد ...

خب ...

روزها در تپش ثانیه ها میرقصند

گذشته ها میمیرند

حال می اید  

اینده متولد میشود

و من و مرد تنهای قصه های شبانه ام

 در تنگنای یک کوچه ی باریک به هم میخندیم

 و دو کودک

 در خیابان بازی میکنند

 و مادر یکی از اندو نگران دندان شیری لق کودکش میشود

و دختری هست که نگاه کند به نیمکت خالی توی پارک

و پیرمردی هست که به سنگفرش خیابان عشق بورزد

 و شاید هنوز جوانی باشد که به گلها بیاندیشد

شاید هنوز خیابان ها منتظر حادثه ای باشند

چه کسانی مردند ؟

 من ...

فکر کنم نمرده ام !

فکر میکنم .

مینویسم .

اشک میریزم .

دلایل خوبی برای زنده بودن ست ...

اما ای کاش میشد حرفهای دل را نگفته ، فهمید !... 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
برای انکه از خدا به خاطر افرینش سفید و سیاه تشکر میکرد
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 3:31 AM

شعر وقتی تو نباشی دلش میگیرد

میمیرد

میپوسد

وقتی تو نباشی دلش به حالا این ادمها میگیرد

دلش میسوزد

برای غم هاشان

دردهاشان

عشقهاشان

تو نباشی دل شیشه ای انسانیت ترک برمی دارد

دلم میخواهد بودی باز هم میگفتی

 میسرودی

 میساختی

خسته ای میدانم  حق هم داری

حتی اگر شعر بمیرد بی تو

حتی اگر شعر انقدر دلش برای حرفهای قشنگت تنگ شود

که قصد خودکشی کند !

 باز از تو نمیخواهم برگردی به اینجا

 برگردی به جایی که برای تو نبود 

تو برایش بزرگ بودی

 برای همین هم تا وقتی بودی

کسی ان طور که باید تو را ندید

بزرگ بودی اما درست مثل این بود که کوچک بودی !

میبینی ؟

تو نیستی و زندگی همان طور روی خط خشک زمان

 با عبور مکرر ساعت زنگ داری که روی طاقچه ها خاک گرفته

اما هنوز درست کار میکند در گذر ست...

تو نیستی اما خیلی ها هنوز به حرفهایت

به افکارت

 به رفتارت فکر میکنند 

انگار اسمان

انگار زمین

انگار ستاره ها را از دست داده باشیم .

چرا بیشتر از این نگفتی ؟

من چه قدر خوشبختم ...

دارم حرف میزنم با :

شازده کوچولویی که بی صدا امد و بی خبر هم رفت ...

 فکر نکن حرفهایت در بیچ و خم این روزهای کسل کننده و تکراری

رنگ و رو رفته میشوند !

نه تا ابد  مثل همیشه

مثل دیروز

 مثل ان روزها که خودت هم بودی

 پاک و صدقانه اند

هنوز پر از فکرند

پر از تازگی

و پر از اعجاب !

ارزو نمیکنم ای کاش نرفته بودی

 یا ای کاش بیشتر مانده بودی

 فقط میگویم :

                                هر جا که هستی باش چون میدانم حالا ارام و شاد هستی !....

 

 

                                                 _ تقدیم به حسین بناهی _

                                                            شکوفه شوکت

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
غروب امد !...
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 3:18 AM

امروز هم باز صدای پای غروب روی بام نشست

وقتی لحظه های ظهر داشتند روی هم سر میخوردند

و با زمان شاعرانه عشق بازی میکرد !

غروب با خفقانش امد

 و شادی کودکانه ی ظهر و بازی سرخ و طلاییش را با زمان

به مسخره گرفت

غروب امد

لحظات خوش ظهر و زمان را به باد داد

غروب امد

و باز زنها چادر هایشان را به سر کردند

غروب امد

و باز مردها از سر کار امدند

چه قدر ما انسانیم !؟

غروب امد

و سرفه های بیدلیل ذهن اغاز شد

غروب امد

 و خفقانش را تقدیم کرد

 به همه انهایی که در غروب فردا را نمیبینند

غروب امد

غروبی مثل همیشه

غروبی که مثل روزهای جمعه میماند

غروب همیشه خسته بوده است

نیمه ی راه ست اما

انگار دو برابر شب راه رفته دارد و خستگی در نکرده

این دنیا پر ست

از قواعد ساده ی مسخره ای

که هیچ کس به فکر عوض کردنشان نیست !!

چرا فقط خدا میداند ...

                       

                                                                           شکوفه شوکت

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
پر از صدا شدم
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 2:13 AM

صدا می اید

صدای گم شدن من

در نجواهای شبانه ی مادربزرگ نداشته ام

میشنوی ...                    

صدای بای خدا

عر عر گاو

ماو ماو خر

و صدایی شبیه به صدای خروسی که دارد خودکشی میکند !

صدا میشنوم

و انگار

بشت هرکدامشان حرفی ست !

راستی مگر گاو ماو ماو نمیکرد و خر عرعر !؟

گم شدم . باور کن !

گم شدم بین دو رود طویل بودن و نبودن !

بین دو چشمه ی خواستن و نخواستن !

بین دو چراغ دلتنگ بی نور !

بین دو ستاره که سالهاست دلشان برای هم میتبد

اما فرسنگ ها فاصله دارند با هم !!...

گیر کردم !

بین صداهای عجیب ماهیهای بی صدایی

که هرگز ندیدمشان !

چه طعم گسی دارد این زندگی

و فقط خدا میداند چند نفر در روز

برای فرار از چشیدن این طعم خودکشی میکنند !

واق واق جغد هم حالا اضافه شد !!

انگار همه گم شدند !

راستی نمیشود من جایم را با یک برگ عوض کنم !!؟؟

نمیشود !!؟ نمیشود !!؟

                                                                  شکوفه شوکت

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
هرچه هست ، هرچه نیست !
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 2:11 AM

تنها  ، تنها ، تنها

اسمان ، اسمان ،  اسمان

بیکران ، بیکران ، بیکران  

نویسنده،  شاعر، بنده ی خدا

درخت ، اب ، نور ماه

صدای تنها، صدای تنها ، صدای تنها

در جوار صدایی خسته که از تنهایی شکسته

صدای یخ زده ، صدای یخ زده ، صدای یخ زده

در جوار صدایی که فریاد زده انقدر که بیصدا شده

صدای دانشمند، صدای دانشمند، صدای دانشمند

صدایی که انقدر برای فهمیدن زخم خورده که دیگر یغض راهش را بسته

صدای مجنون ، صدای مجنون ،صدای مجنون

صدای قصه ها ، صدای قصه ها، صدای قصه ها

صدای بچه ها ، صدای بچه ها ، صدای بچه ها

صدای فریاد احمقانه ی پدر ها ، صدای فریاد احمقانه ی پدر ها ، صدای فریاد احمقانه ی پدرها

صدای مادربزرگها، صدای مادر بزرگها ، صدای مادر بزرگها

صدای مادربزگ ها وقتی قصه میگفتند

صدای مادربزرگها وقتی غر میزدند

صدای مادربزرگها وقتی یادی از گذشته ها میکردند

 دیگر از قصه گویی اما خبری نیست ...

دیگر از همدردی ، همصدایی ، فریاد یکدلی خبری نیست

هرچه هست روزمرگی شده و بس !

هرچه هست زیر پای ادمها تبدیل به همیشگی شده !

هرچه هست در سخنرانی های بیخود سخنرانان تکرار بی هویتی شده !

هرچه هست چیزهایی ست به جز آنچه که قبلا بود !

و هرچه نیست رفته جز قصه ها ...

میبینی این روزها قصه ها بزرگتر از زندگی ادمها شده اند !!

به همین دلیل ست !

چون هرچه هست هرچه مانده و هرچه هنوز وجود دارد

پس مانده هایست از  زندگی ادمهاست

و هرچه نیست چیزهای بزرگی ست که ادمهای کوجک  نشان دادند

 نه لیاقت بزرگی و زیباییشان را دارند

و نه میخواهند داشته باشند !

هرچه هست و هرچه نیست نیتیجه اش همین زندگی شده

همین زندگی که اگر ببرسی

میفهمی برای خیلی ها

بین دو روز و بین هر روزش هیچ تفاوت چشمگیری نمیبینند !!

تمام زندگی شده پختن اش پشت پا برای مسافرانی که چه برگردند و چه نه

 باز نه میخواهند عوض شوند

 نه خیال عوض کردن چیزی را به سر دارند

بعضی دل خوش کردند به تمام انچه هست !

 همین روزهای خسته کننده و شبیه هم

همین لحظاتی که میتوانند وجد افرین باشند

اما در پشت دروغ ها وسوسه ها و اش پختن های بیخودی از یاد میروند

 انها خوشبخت نیستند اما

راحت وبی دغدغه میخورند و میبوشند

 وگاهی از دست مشکلات میگریند

گاهی بی دلیل کفر میگویند از سر بی حوصله گی

 وفردا باز بی انکه بدانند چرا اما نماز میخوانند !

بعضی ها اما قانع نیستند به انچه هست

انچه دارند

میروند برای دیدن انچه قبلا بوده ست

اما حالا گرفته شده از ادمها

میروند برای پیدا کردن چیزهایی که ادمها یادشان رفته

مثل خوبی، مثل عشق ، مثل شادی، مثل لذت....

 مثل پاکی ، مثل صداقت ، مثل سادگی ...

مثل چیزهایی که حالا تصور کردنشان هم  حتی خیلی ساده نیست !!

انها شدند شاعر ، شدند نویسنده، شدند عاشق ...

عاشق لحظه های خوب زندگی

 نه عاشق  دختر تازه بالغ شده ی همسایه

عاشق شده اند عاشق وسعت چیزهایی که ادمها داشته اند اما ندیده اند

عاشق چیزهایی که ادمها داشته اند و به سادگی ازشان دل کنده اند

عاشق چیزهایی که ادمها داشته اند اما خیلی زود از دستشان داده اند

تمام نمیشود این حرفها

مگر این که تو نخواهی که بدانی !

در سر ادمهای این دنیا چه خیالاتی که نمیگذرد ...

مگر انکه تو نخواهی که بدانی !

ان چیزهایی که از دست داده ای چه قدر باارزش بوده اند

تمام نمیشود این حرفها

مگر انکه چشمهایت را ببندی و راضی باشی به رضایت دیگران

نگاه کنی به زندگیشان

به شادی های زودگذر و بی بایه یشان

نگاه کنی به غرق شدنشان در زندگی

نگاه کنی به سرگرم شدنشان با بازی های کودکانه ی

چیزی که خودشان ساختند و اسمش را گذاشتند سرنوشت

نگاه کن ! زندگی ادم بزرگها چگونه ست !!!؟

تمام نمیشود این حرفها هرگز

اما تو میتوانی تمامشان کنی

یا با سکوتت یا با فریادت ...

                                                                       شکوفه شوکت

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
نویسنده ای که احمق نماند !
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 7:39 PM

 

این روزها احساس پوچی میکرد , از خودش ميپرسيد ، آيا حتما بايد ادمها حرفهايشان را بزنند و از ان مهمتر آيا حتما كسانی بايد باشند كه حرفهای نشنيده و گاهی نگفته ی نويسندگان عاقل را گوش دهند . . .

و بعد به خودش گفت : حتما راهی برای ابراز وجود هست راهی كه كمتر كسی انرا ميتواند پيدا كند ! شايد اصلا كسی پيدايش نكرده ... مينوشت اما نميدانست چرا دارد مينويسد ! گرچه ماه ها بود که حتی دیگر نمیتوانست بنویسد ! انگار حرف تازه ای نداشت برای گفتن . به خودش مبگفت اصلا مگر حرفهای گفته شده شنیده شدند که من باز هم بگویم ...

فيلمنامه هايش را نمی ساختند چون هنری بود ! عامه پسند نبود ! چند ماهی بود که بول اندکی از فروش تابلوهای نقاشی ش به دوستها و اشناهاش زندگی ش رو میگذروند اما چندروز بیش اون بول اندک هم با تمام صرفه جویی ها و خرج نکردن ها تموم شد .

شبها برای جور شدن  پول نهارفردايش مجبور بود دعا كند ! گرجه او حتي اين يك كار هم نميكرد ,  زمان زيادي بود كه روياهايش را به دست باد سپرده بود و خودش هم نميدانست چرا ديگر نميتواند حوريان دريايی و پريان اسمانی را ببيند يا چرا هنگام گرسنگی مثل گذشته ها به دشت های قرمز لاله نمی انديشد !

نويسنده , تبديل به موجودی احمق شده بود ! كسی كه حتی نمی دانست چرا بايد اب بنوشد كسی كه نمی دانست اگر بميرد چه ميشود و او ديگر نه تنها نمی توانست به بهشت و وديعه های الهی بیانديشد بلكه هر لحظه و هر ثانيه بيشتر كفر ميگفت ،

مثل هميشه تنها بود در يخچال كوچك و خالی خانه اش را باز كرد ! هيچ چيز جز چند قطعه نان كپك زده نداشت ! بی انكه به باغ لاله فكر كند نان های كپك زده را بيرون اورد روی ميز دو نفره ی وسط سالن كه تنها جا برای نشستن بود گذاشت و بعد از چهار روز گرسنگی با ولع شروع به خوردن همان نانهای كپك زده و بد بو كرد، انگار قدرت تفكر را از دست داده بود !

صداهای وحشتناكی ميشنيد صدای گريه ی نوزاد , شكستن شيشه و نمی دانست ايا واقعا نوزادی گريه ميكند و يا واقعا شيشه ای شكسته ميشود يا همه ی اينها بيش از كابوسی در بيداری نيست ؟

بی انكه بخواهد اشك در چشمانش جمع شد و  فرياد زد . فرياد برای تمام سالهايی كه به اميد درخشيدن از دست داده بود, نگران شده بود نمی دانست چرا  زنگ صداهايی را  كه در تمام عمرش شنيده , دوباره در گوشهای بزرگ و كبودش ميشنود !

صداهايی مثل زمزمه های كودكي را ميشنيد و صداي خسته ي خودش را میشنید که دارد حرفهای دلش را زمزمه میکند , حرفهایی که كه تا ان زمان هرگز كسی نخواسته بود بشنود ! صداها بيشتر و بيشتر ميشد و هربار بيشتر از دفعه ي قبل ارام و كشدار و با زنگي ازاردهنده به گوش میرسید , ميترسيد !!

بعد از چهار  روز كه هيچ چيز نخورده بود سبد نانهای كپك زده را بی انكه متوجه باشد ميليسيد ! او همه ی نان ها را خورد !...

فشاری روی مفزش احساس ميكرد و سرش درد میکرد و  چه درد عجيبی بود !! دردی كه هم درد بود و هم اوج بيدردی ! خودش هم نميدانست چه بلايی سرش امده كه اين طور گيج شده !

 سعی ميكرد حواسش را متمركز كند , سعي ميكرد چهره ی عصبانی صاحبخانه را وقتی كرايه اش دير شده يا لبخند فريبنده ی زن همسايه را وقتی ميگفت سلام در ذهنش مجسم كند يا مثلا به برنامه ی راز بقا و نگاه خشمگينانه ی مار بوا بينديشد .

اما انگار هرچه تلاش ميكرد اوضاع بدتر ميشد صدای ما ما گاو ميشنيد و لا لای پری برهنه ی زيبايی كه در نزديكی های ساحلي ناديده ابتنی ميكند , او بعد از مدتها باز داشت خيالاتش را در جلوی چشمانش ميدید .

 نويسنده به سمت پری رفت ، باد تندی شروع به وزيدن كرد و اتاق خشك نويسنده در هم شكست . نويسنده دست پری  را گرفت  كم كم صدای گاو و گريه ی نوزاد و خرد شدن شيشه را نميشنيد ! حالا  نويسنده فقط صدای يكنواخت تايپ كردن به گوشش میرسید ! صدایی که هر لحظه بلندتر شنیده میشد ، اما  لطافت دست پری را هنوز در دستان خسته اش احساس ميكرد ...اين بار مثل قبل نبود ، دیگر نويسنده اصراری به خوانده شدن مطالبش نداشت او ميخواست حرفهايش نوشته شود تا بيش از اين فراموششان نكند...

 

به اطرافش نگاهی انداخت ديد نانهای كپك زده هنوز روی ميز دونفره ی نهار خوری ای كه هيچ گاه هيج دو نفری رويش نهار نخورده اند مانده است ! به خودش نگاه كرد و به صفحه اي كه روبرويش بود و صدای تايب كردن که هر لحظه  بلندتر به گوشش میرسید !...

 نويسنده توانست حرفهايش را بزند .گرسنگی ازارش ميداد و  به شيرينی اين لحظات شاد طعمی ترش مثل طعم لواشك هايی كه ويار زنان حامله است ميداد ,پس بلند شد نانهای كپك زده را در سطل زباله ريخت و سبد خالی شان را در دست گرفت و باز به سمت اشپزخانه ی اوبن چهارمتری اش رفت در يخچال را باز كرد و سيب سبزی را كه قبل از اين , انجا نبود روی اولين طبقه ی يخچال ديد و برداشت و بی انكه از خودش بپرسد اين سيب سبز  از كجا امده شروع به خوردن كرد ...

 

 

                                                                                      پایان

                                                                       نویسنده : شکوفه شوکت

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: داستان کوتاه | لینک ثابت |
نه شب نه روز
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 4:36 PM

روزهای خوبی بودن ... صبح خورشید بیرون میومد ماه میرفت و بعد خورشید میشد سنگ صبور ادمهای روی زمین و موجودات زنده ی کره های دیگه که ادمها از وجودشون  بی خیر بودن ادمها گاهی به خورشید بد و بیراه میگفتن گاهی ازش معذرت میخواستن واسه غرولندهاشون گاهی وقتا در نورش غرق میشدن با شادیش شاد میشدن و از غمش ناراحت گاهی وقتها هم اصلا اهمیتی به خورشید نمیدادن .... و البته بیشتر وقتها دردلهای ادمها شب بود و شنیدن اونها هم قسمت ماه میشد ... بیشتر وقتا خورشید صبوری میکرد و با اینکه از غر غر کردنای ادمها دلش به درد میومد که وقتی صبح میشه و افتاب روی ایوون خونه شون میشینه .شروع میکنن به غر زدن که بازم یه روز دیگه یه روز سگی دیگه ... دوباره بدبختی شروع شد !! هیچی نمیگفت ... شب و روز میومدن و میرفتن ماه سر یه ساعت همیشگی میومد چند لحظه چشماش توی چشمای بر نور خورشید می افتاد و بعد خورشید بی خداحافظی میرفت و ماه رو با فکراش تنها میذاشت و تنها هدیه ای که میتونست به ماه بده این بود که یکم روشنش کنه ، سالهای سال از ابتدای افرینش خورشید به ماه با نورش روشنایی هدیه میداد و ماه در تمام این سالها که از خلقت اسمان ها و زمین میگذشت در تمام شب به این فکر میکرد که چه طور از مهربانترین افریده ای که تا به حال دیده ، خورشید تشکر کند !! و خورشید هر بار غروب وقت رفتنش ، بخشی از نورش را برای ماه میگذاشت پشت کوهها میرفت و حضور ماه را یواشکی  تماشا میكرد ... و اما ماه در تمام این سالها فکر میکرد این فقط خودش ست که در هنگام غیبت خورشید به او میاندیشد و چهره ی زیبایش را در ذهن میسازد و هزار بار با عشق نگاهش میکند ! اما خورشید هرشب  از پشت کوه به ماه و سر کچل و سفیدش خیره میشد و تا حالا هزار بار پیش خودش زمانی رو تصور کرده بود که کنار ماه نشسته و  داره سر بزرگ  ، کچل و داغ ماه رو اروم نوازش میکنه ! خلاصه شب و روزها میگذشت .... ماه و خورشید هم میومدن و میرفتن ، خورشید خیلی حواسش به ادمهای پایین بود ، خیلی ها مشکل داشتن ! اما خیلی های دیگه روی قله های خوشبختی نشسته بودن و خورشید هیچ وقت دیلیل این همه تفاوت رو پیدا نمیکرد ، خورشید هر غروب وقتی چهره ی ماه رو برای چند ثانیه از فاصله ی خیلی دور میدید در دلش ارزو میکرد که اي كاش فقط یک بار هم که شده راجع به این همه تفاوت در زندگی ادمها با ماه صحبت کند ! ماه وقتی خورشید میرفت شنونده دردلهای ادمهای کوچک روی زمین میشد ، خیلی ها فقط با ماه دردل میکردند ، خیلی ها در تاریکی شب برای فرسنگ ها فاصله ای که از معشوقشان دارند ، ارام ارام اشک میریختند و بعد پنجره ها ی کوچک اتاق خوابشان را باز میکردند ، چشم به ستاره ها میدوختند و دست به دامن ماه و ستاره هايي كه از دور همه مثل هم به نظر ميامدند , میشدند که سلامش را به او که دوستش دارد برسانند ! ماه دلش میسوخت وقتی زنان فاحشه را میدید وقتی کودکان بی پدر و مادر و اواره در خیابان را میدید وقتی میدید خانواده ای به خاطر فقر از هم میپاشد و اما گاهی هم خنده اش میگرفت مثلا وقتهایی که جوانی از عاشقی با او دردل میکرد و این که با اشک میگفت برای من زندگی بدون او بی معناست ، ماه میخندید و پیش خود میگفت با این همه مشکل که ادمها دارند این دلبستگی ها برای چیست !!! اما با این همه دلش میخواست صدای خسته ی یک عاشق را به کسی که عاشقانه منتظر شنیدن این صداست برساند ، بارها با شرم به ذهنش رسیده بود که تصمیم بگیرد و به خورشید بگوید بارها خواسته بود که در این مورد و این که چه طور میتواند این کار را انجام بدهد با خورشید صحبت کند اما او ، از این افکار شرم داشت و به خاطر همین زود فراموششان میکرد و ترجیح میداد همان به چهره ی خورشید بیاندیدشد نه به صحبت کردن با او ، چون همان چهرهاش به اندازه ی کافی دور از دسترس ماه و خیال انگیز بود که دیگر جایی برای خیال بزرگی  همچون خیال حرف زدن با خورشید نمیگذاشت ! غروب شد ، مثل همیشه خورشید نگاهش را به پایین انداخت و ماه خیره به چهره ی او که حالا برایش انگیزه ای برای امد و رفت های تکراری شبانه روزش شده بود  ، خورشید میدانست ماه خیره به او میشود پس سرش را پایین میانداخت و از دیدن ماه صرف نظر میکرد و اجازه میداد ماه بدون شرم به چهره ی پر نورش خیره شود و غرق در خیال شود !!! ماه و خورشید جایشان را عوض کردند اما ماه امشب حال و هوای دیگری داشت چهره ی خورشید عجیب زیباتر از همیشه شده بود و حتی نوری که بر ماه میتاباند حال و هوای ديگري داشت ، انگار پر شده بود از انرژی عجیبی که تا به حال وجود نداشته بود ....

 یک انرزی تازه، ماه امشب بی دلیل احساس شادی میکرد ، لبخند میزد و  ميدانست در گوشه و کنار و پشت کوهها خورشيد نگاهش میکند ! انگار نگاه گرم خورشید روی سر کچل سردش سنگینی میکند ، امشب ماه نا خواسته یا خواسته از شرم همیشگی اش کم تر شده بود ! و خورشید در گوشه ای پنهان از این لذت میبرد و خوشحال میشد , انگار اخر دنیا بود ، مردم مثل همیشه بعضی ارام در خواب بعضی خشمگین و در حال فریاد زدن ، برخی در اغوش انکه دوستش دارند ارمیده اند و بعضی فقط دراز کشیده اند , بعضی های دیگر هم کنار پنجره های نیمه باز در حال دردل با ماه و دیدن نور عجیبی بودند که از طرف خورشید با عشق به سمت ماه میامد و ماه با لبخند ان نور عجیب و مهتابی را در اغوش میکشد ! ان شب ماه دردل جوان های عاشق را جور دیگری میشنید ، احساس میکرد این نور تجلی همان چیزی ست که در تمام سالها بعد از افرینش اسمان ها و زمین ماه به سخره اش میگرفت ، اما حالا ، امشب ، ماه با تمام وجود میخواست جواب این سوال را پیدا کند چرا من و خورشید هر روز باید جایمان را با هم عوض کنیم چرا نمیشود هم من باشم و هم خورشید صبح و شب ، ظهر و غروب !! چرا نمیشود !! چرا نباید بشود !! دیگر براي ماه حضور خودش ه تنهایی معنی کاملی  نداشت ، احساس ميكرد حضورش اگر در حضور غیر قابل توصیف و زیبای خورشید گره بخورد ، کامل میشود ! اما خورشید هنوز سرگرم بازی با نور عجیبی بود که خواسته یا ناخواسته داشت به سمت ماه میفرستاد ! خوش به حال عشاقی که ان شب نگاهشان به عشق بازی ماه و خورشید در بستر اسمان می افتاد ان وقت بی شک حضور این نور عجیب و روحانی را عشق اتشین خودشان تصور میکردند و نه هیچ چیز دیگر ....

اما ماه دیگر شرم حوصله اش را سر برده بود حالا فقط تصور کردن چهره ی خورشید برایش کافی نبود و حتی دیگر به حرف زدن با او هم قانع نبود ماه میخواست خورشید را در اغوش بگیرد !! و خورشید به انتظار حرکتی از ماه پشت کوه با چهره ای که به شکل عجیبی امشب از تمام شب ها زیباتر شده بود ایستاده بود و یواشکی به این فکر میکرد که چرا ما من و ماه باید جایمان را با هم عوض کنیم !؟ چرا نمیشود من و ماه با هم باشیم صبح و شب ، ظهر و غروب !! همیشه ! و چرا نباید بشود ، خورشید با ترس و شرم یک قدم جلوتر از افکار ماه رفت : چرا نباید کاری کنیم که بشود !!!؟ اسمان گیج شده بود !! امشب مثل هیچ شبی نبود حتی شبیه به شبهایی نبود که خسوف و کسوف اتفاق می افتاد شبیه به هیچ چیز نبود چون بیش از این حتی نزدیکی ماه و خورشید  به اجبار بود ، انگار زندگی ازادانه ی ماه و خورشید هم زیر یک جبر باشد که هردو از ان بیخبر بودند ميگذشت  ، جبر مهربانی که وظیفه داده به خورشید که هرروز در زمان مشخصی طلوع کند و در زمان مشخصی غروب کند جبر مهربانی که  وظیفه داده به ماه كه زمان مشخصی با نور خورشید دیده شود و در زمان مشخصی از دیده ها پنهان شود و باز جایش را با فروتنی به خورشید بدهد ، همان جبر هم بود که از ابتدای افرینش به بعد و بعد از گذر چنیدين سال ، کسوف و خسوف و نزدیکی ماه و خورشید را وظیفه ای کرد برای ماه و خورشید و زمین !! اما این بار نه زمان خسوف بود و نه زمان کسوف ، امشب اتفاقی در حال رخ دادن بود که  حتی هیچ کدام از  منجمان و ستاره شناسان و محققان از ان سر در نمي ارودند !!

دیگر طاقت ماه تمام شده بود و برای اخرين بار به خودش گفت چرا من نباید بتوانم خورشید را با تمام عشقی که امشب در وجودم احساس میکنم در اغوش بگیرم !؟ سپس در حالی که چشم به رد پای ان نور عجیب ساطع شده از خورشید دوخته بود ! چشمهایش را بست و شب و روز را به هم گره زد !! چشم هایش را بست و شب روز را به سادگی با هم یکی کرد خیلی زود گرمای خورشید را احساس کرد چون خورشید هم برای اخرین بار از خودش پرسیده بود چرا من نباید بتوانم ماه را با تمام عشقی که امشب در وجودم احساس میکنم در اغوش بگیرم !!؟ و بعد نه تنها ماه بلکه ماه و خورشید با هم شب و روز را به هم گره زدند ، حالا در اغوش گرم خورشید ماه وقت داشت برای دردل و گفتن دیده هایش و در اغوش سرد ماه ، خورشید زمان کافی داشت برای بیان افکار و دردلهای نگفته اش ! انها در اغوش هم ماندند و فضایی عجیب نه مثل خسوف نه مثل کسوف نه مثل هیچ چیز دیگر را افریدند ,  زمانی را افریدند که نه صبح بود و نه شب ....

                                                                                                      پایان

                                                                                        نویسنده : شکوفه شوکت

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: داستان کوتاه | لینک ثابت |