تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

عاشق رسیدنم !
جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 8:46 PM
من میترسم ، میترسم .... از امدن ادمهایی که میخواهند زود بروند میترسم از  بودن در کنار ادمهایی که باید زود تنهایشان بگذاری و بروی ! من از تولد دوباره سرشارم اما از غم سبکی ناخواسته لبریزم ...

به انتظار امدن چیزی نشسته ام روی ایوان در این گلدان تهی بی گل ، و کسی از دور به من میخندد که چرا این روزها اینقدر ساده دل و احمق شده ام !؟

من حضور میخواهم ، یک حضور ابدی ... نه در میان یک کتان زبر و سخت و نه در میان چهار دیوار خفه و تنها ، من حضور میخواهم ، خواهان پریدنم به وسعت طلوع ....

من میترسم اما عاشق رسیدنم !....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
به انتظار !...
جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 3:35 AM

به انتظار

رو به انتها ,

رو به سرو های بلند خیالات ,

و نشسته بر صفحه ی شکسته ی ساعت یک ملوان پیر !

پر از ابهام ,

و پر از خواستن چیزی تازه ,

به انتظار

برای دیدن یک رنگ ,

که صادقانه رنگ خودش باشد !

به انتظار

رو به درختان سرو ,

پشت به , پشت بام همسایه ,

نشسته ام ,

و انتظار میکشم

برای یک نامعلوم !...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
در انتظار طلوع
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 10:7 PM
این غروب برای چیست !؟

من غروب دیده ام ، از ابتدا تا به انتها !

مگر نباید پس از این غروب

طلوعی باشد !؟

شاید این بار ...

سهم من ،

تنها ، سهم من از زندگی ،

این غروب بی طلوع باشد !!

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
چه میتوان گفت !؟
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 11:52 PM
چه میتوان گفت وقتی تمام حرفهایت شبیه شده اند به همان حرفهایی که برای نگفتن ساخته شده اند ! و تو دلت میخواهد فقط تنها نباشی .... چه میتوان گفت ؟!!؟
نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
کارهای سخت !
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 3:35 AM
همیشه چیزهایی هست که ادم نمیتونه اونها رو مجبور به گفته شدن بکنه ! درست مثل حرف دکتر شریعتی :

 * حرف هایی هست برای نگفتن ؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند. و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد ! *

من دل تنگم ! دل تنگ همه چیز دل تنگ صداقت و سادگی زمان بچه گی .. نمیدونم این روزها چرا اینقدر به دنیای قشنگ بچه ها فکر میکنم ... شاید چون این روزها احساس میکنم واقعا یه چیزهایی سخته...کارهای سخت هم مال ادمهای بزرگه ! خب من بزرگ نیستم ... اما باید بزرگ بشم ! البته اگه میخوام از پس این سختی ها بر بیام اگه هم نه مثه خیلیهای دیگه در جهت اب شنا میکنم و از کنار سختی های زندگی هم میگذرم ! و سرم رو توی چشمه میبرم و فقط آبمو میخورم !!!... اما در غیر این صورت باید بزرگ بشم!....یعنی بزرگ میشم ...

دریا نماد بیدریغ بودنه ... و برای من همیشه نماد عظمت ، یک عظمت دوست داشتنی و یک شکوه وصف نشدنی !...راستی تو ادمی رو میشناسی که دلش به اندازه ی دریا بزرگ باشه !!؟ به نظرت اگه به یه همچین ادمی نصف یه دریا رو ( مثلا دریای سرخ رو ) رو بدن ...بگن نصفه دریا مال تو ... باهاش چی کار میکنه !!؟ اصلا اگه به خودت نصفی از دریا رو بدن !!؟ چی کار میکنی!؟ بگن نصف دریا مال تو ...

اینا رو پرسیدم ، چون الان نصفه یکی از دریاها (اح..) مال منه .... یه هدیه ست !!...

ارزوهای من یکم عجیب غریبن ! ...البته نه خیلی ... دوست دارم بدونم ارزوهای شما چیه !؟ بهشون رسیدین !؟ یا میخواید برسید ؟ یا تصمیم دارید برسید !؟! یا اصلا دیگه نظرتون عوض شده و نمیخواید بهشون برسید !!؟

راستی یه کار سخته دیگه هم توی دنیا وجود داره ... میدونی چیه !؟

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
این روزها...
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 10:41 PM
این روزها یکی از دوستان خوب من عازم یک سفر ست... دوست دارم با موفقیت از این سفر برگرده ... من براش دعا میکنم ، شما هم دعا کنین ...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
ای کاش ها
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:27 PM
کاش آسمان آبی بود ،

کاش دو دستم آنقدر توان داشتند ،

که یک شهر خیالی برای خودم بسازم !

و در آن ، آدمها را انسان بیافرینم ،

و انسان ها را مهربان !....

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
نگاه کن !...
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:39 AM
نگاه کن !

نگاه کن که پنجره باز است ...

و نسیم ، پرده ی سبک پنجره را میرقصاند ...

نگاه کن ...

من میتوانم ، بی حضور شادی بخندم !

بدون احساس غم ، گریه کنم !

من میتوانم ، شب ها بیدار باشم و روزها بخوابم !

صبح ها به جای صبحانه، نهار بخورم

 و ظهر هابه جای نهار ، صبحانه !

من میتوانم ، درست مثل یک عقب افتاده ی ذهنی ،

دنیا را تعبیر کنم !

من میتوانم ، برای هفته ها دو چشمم را ،

با دستمالی سیاه ببندم

و زندگی تاریک یک نابینا را تجربه کنم ...

من میتوانم ، با لباس پاره و موهای آشفته به خیابان بروم !

من میتوانم ، بی توجه به ساعت و ثانیه ها ،

در نیمه شب آواز بخوانم

تا شاید با صدای خود

طناب خواب غافلانه ی همسایه هایم را پاره کنم !

من میتوانم به سادگی روی بال یک کبوتر سپید بنشینم

و اولین انسانی باشم که آسمان را نه از پنجره ی کوچک هواپیما

بلکه از روی بال سپید یک کبوتر کوچک دیده باشد !

من میتوانم ، دو هندوانه را یک دست بلند کنم !

من میتوانم ، تیغه ی میان دو اتاق دلگیر را

با نگاهم از بین ببرم و به جای آن  

یک باغچه ی یک متری کوچک بسازم !

من میتوانم ، بر خلاف جهت در یک خیابان یک طرفه

با آرامش برانم !...

و درست وقتی که بوغ ماشین ها ، گوشهایم را آزار داد

ماشینم را وسط خیابان نگه دارم !

تا به همه بفهامانم هرکس حق دارد

در آن مسیری که میخواهد ، رانندگی کند !

من میتوانم ، یک ماهی قرمز کوچک را

که دارد به سادگی روی زمین جان میدهد ،

با سه انگشت دست چپم بلند کنم

و در آب محدود یک تنگ شیشه ای

یا در آب بیکران یک دریا ، رها کنم !

من میتوانم در عرض سه ساعت ، به درختان یاد دهم ،

که چه طور میتوانند ، وقتی یک انسان خوش خیال در سایه شان لم داده ،

 با شکستن یکی از شاخه هایشان

چرت نازک و بیخودش را پاره کنند !

من میتوانم ، بیست صفحه بنویسم ،

بی آنکه حتی یک بار در انتهای جملاتم نقطه بگذارم !

من میتوانم ، سالهای سال در کنار دو مار بزرگ زندگی کنم ،

بی آنکه اگر مردم حتی یک بار از آن دو مار شکایت کنم !

من میتوانم ، دو انسان دیوانه را بخندانم !

و کاری کنم که دو پسربچه دست فروش سرماخورده و تنها ،

به من بخندند !

من میتوانم ، با تمام صداقت رییس شگم گنده ی یک شرکت بزرگ را مسخره کنم !

من میتوانم ، دست هر گرسنه را ببوسم !

و روی پای هر آدم احمق شکم پر ، تف بیاندازم !

من میتوانم ، صدای صبح را بشنوم

نگاه کن !

نگاه کن که بادی تند ، پنجره را بسته است ...

و حالا شاید پرده ی سبک پنجره ،

به انتظار نسیمی دیگر ، برای رقصیدن باشد !

نگاه کن ...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
هنوز هم ...
سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 1:18 AM
همیشه کارهایی هست که تو ترجیح میدهی فردا انها را انجام دهی اما تو نمیدانی که شاید فردا همان اولین روزی باشد که تو دیگر در اینجا نیستی .... تا هستی ، باش !

هنوز ماه قشنگه و هنوز زندگی زیباست ... حتی اگه فردا صبح من دیگه نباشم و حتی اگه دیگه کسی نباشه  که بدون اینکه کنار بنجره بشینه بتونه زیبایی ماه رو ببینه ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
زندگی زیباست !
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 4:57 AM
زندگی زیباست چون هنوز چیزهایی هست که من نمیدانم و چیزهایی هم هست که من میدانم و دیگران شاید ندانند ... زندگی زیباست چون دریا هست ابی اسمان و صدای سکوت ماه در شب هست ... زندگی زیباست چون هنوز شوقی برای ساختن هست ... زندگی زیباست و با اینکه این روزها خاطراتی نه چندان دور ازارم میدهند اما من باز میگویم زندگی زیباست چون اب هست و درخت و خاک ...چون صدا هست و پاییز و بهار... چون اتفاق هست ... چون تپش هست و چون هنوز نبض من میزند ... زندگی زیباست چون برای من پر از ندانسته هاست .... زندگی زیباست با تمام زشتی هایش زیباست چون من نمیخواهم زشت باشد .. نمیخواهم زشت بماند ... دیگر زیر بار نوشیدن معجون یاداوری درداور خاطرات کهنه ی قهوه ای رنگ کدر بدبو و زشت لحظه های گذشته نمیروم ... زندگی زیباست با اینکه هم اکنون در جایی هستم که شاید بعضی از مردمش انقدر زیبایی های زندگی را داشته باشند که دیگر قادر به دیدنشان نباشند ! و با اینکه من در جایی هستم که بعضی از مردمش با نگاههای منتظر و لباسهای پاره خبر میدهند که بهشان اجازه داده نشده تا زیباییهای زندگی را ان طور که باید حق هر انسانی باشد ببینند... من باز هم میگویم زندگی زیباست ...

زندگی زیباست و فقط کسی که حوصله اش از دیدن این زیبایها سر رفته است میتواند بگوید : زندگی زیبا نیست !! حتی وقتی هیچ چیز جز خودت و لباسی که پوشیده ای را نداری باز هم زندگی زیباست ....

زندگی زیباست چون تو را در خودش جای داده ... زندگی زیباست چون من گوشه ای از ان جایی برای دویدن دارم .. زندگی زیباست چون فاصله کوتاهیی بین روشن و خاموش شدن یک کبریت ست و من میتوانم برق اولین سعله ای باشم که نظر همه را به خود جلب میکند ! زندگی زیباست .. چون هنوز من با شنیدن یک موسیقی مینشینم و مینوسم .... زندگی زیباست چون هنوز شوقی برای گفتن هست .. چون هنوز دستی هست که بتواند تام معجونهای بد بو و درداور دنیا را بشکند .. زندگی زیباست چون هنوز کسی هست که به انتظار دیدن امید در چشمان تو باشد ... زندگی زیباست چون من هنوز جایی برای نوشتن دارم ... زندگی زیباست چون من امشب مثله هرشب سرشار از ذوقی بیدریغم... زیباست چون من میخواهم زیبا باشد .. چون از این پس اجازه ی زشت شدن به ان نمیدهم ... زیباست چون واقعا زیباست ... چون من میخواهم زیبا باشد ... چون من میخواهم زیبا باشد .... و هست ...

زندگی زیباست و حالا من خوب این را میدانم !.... زندگی زیباست ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
وقتی برای نمیدانم ها!
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 2:38 AM

این برگرفته از نمیدانم های ذهنم ست ... و عجیب نیست اگر بگویم  نمیدانم که تا چه اندازه نمایشنامه شده !؟!؟ و البته تشکر از دوستی که به یاد من اورد که چه قدر نمیدانم !!!!....

                                    نمایشنامه :  وقتی برای نمیدانم ها  

صحنه با شیشه ای که وسط ان قرار گرفته به دو قسمت تبدیل شده در هر دو طرف چهار بایه ای سفید قرار گرفته و در سمت راست صحنه بسر بشت به شیشه نشسته و در سمت چب هم دختر  مثل بسر بشت به اینه نشسته و زانوهایش را در دو دستش جای داده از ابتدای نمایش تا انتها  هر عمل فیزیکی و حرکتی که دختر انجام میدهد همزمان بسر هم تکرار میکند و همین طور برعکس ...

دختر : نمیدونم...

بسر : چی رو ؟

دختر : همه چی رو !

بسر : ( رو به شیشه بر میگردد و باهایش را بر زمین میکوبد ) چرا دروغ میگی ؟

دختر : من کی دورغ گفتم !؟

بسر : تو وقتی میگی نمیدونم من ازت میبرسم چی رو بعد اونقت تو میگی همه چی رو یعنی اینکه تو میدونی که چی ر ونمیدونی ... بس دروغ گفتی !!؟ نه ؟

دختر ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد ) نمیدونم ....

بسر : یعنی چی نمیدونم ؟ یعنی تو واقعا نمیدونی وقتی که مگی نمیدونم اگه بگی که چی رو نمیدونی معنیش اینه که یه چیزی رو میدونی اون هم اینه که چی رو نمیدونی بس مسلما دروغ گفتی که همه چیز رو نمیدونی !!؟

دختر : اصلا تو چی برسیدی که من گفتم نمیدونم که بعد تو برسیدی چی رو نمیدونی که من گفتم  همه چی رو بعد تو گفتی که چرا دارم دروغ میگم بعد من گفتم من کی دروغ فتم بعد تو گفتی ....

بسر : ( دستش را به سمت شیشه جلو میاورد و  به دختر میفهماند کافیه  ) میدونم چی گفتم !!.... نمیخواد بگی...

دختر : اما من نمیدونم چی گفتی که من گفتم نمیدونم !!!...

بسر : تو که هیچی رو نمیدونی !!

دختر : ( سرش را جلو میاورد و بایش را روی بای دیگر میاندازد بسر هم عینا همان کارها را میکند ! ) یعنی تو همه چی رو میدونی !!؟ تازه من هم که از اول گفتم همه چی رو نمیدونم تو باور نکردی گفتی دروغ میگم ... من ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میانذازد  ) نمی دونم ...

بسر : وای ( عصبانی شده از روی چهار بایه بلند میشود دختر هم همزمان بلند میشود ) ببنیم میشه تو اینقدر نگی نمیدونم ... در ضمن مسلما من هم همه چی رو نمیدونم ! ( بسر دستش را به کمرش زده و در صحنه قدم میزند  )

دختر : ( به سمت بسر برمیگردد و بسر هم همینطور ) خب.. تو بگو دوست داری چی بشنوی ؟

بسر : اهان ( با شور و شوق به سمت چهار بایه می اید و دستهایش را روی چهاربایه میگذارد و به دختر زل میزند ) یادم اومد ..... این که ما الان کجاییم !؟!!

دختر ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد  ) باید بدونم !؟!؟

بسر : واسه ی دونستن فکر نکنم هیچ وقت وقت بایدی وجود داشته باشه !!! نه ( چهار بایه را برمیدارد و روی زمین مینشیند ) نه خب اجازه داری که ندونی....

دختر : من دوست دارم بدونم !!! دونستن چی ؟ دونستن هم اجازه نمیخواد !؟!

بسر : فکر نکنم .... گرچه بچه که بودم چه برای دونستن و چه برای ندونستن اجازه میگرفتم !!...

دختر : ( چهار زانو مینشیند و دستهایش را روی باهایش میگذارد ) بچه که بودی !!!؟ ببنیم بچه گیهات رو یادته !؟

بسر : ( دستی به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد ) نمیدونم !!!...

دختر : تو هم نمیدونی کاش اینجا یی بود که بدونه !!

بسر : امروز چند شنبه ست !؟!؟!

دختر : ( دستی به سرش میزند و شانه هایش را بالا میانذازد ) نمیدونم !.... اما نباید شنبه باشه !

بسر  : چرا نباید ؟

دختر : نمیدونم...اه بازم گفتم نمیدونم !! ( روی دو با مینشیند )

بسر : اصلا بیا به غورباقه فکر نکینیم ...

دختر : غورباقه .... نمیدونم !! غورباغه برای چی !!؟

بسر ( چهار بایه اش را میاورد و رویش مینشیند ) : من بچه که بودم یه کارتون نشون میداد که توش یه کیمیاگر بود که میتونست سکه های معمولی رو به سکه های طلا تبدیل کنه !اون  به یه روستا رفت و به مردم اونجا گفت که من تمام سکه هاتون رو تبدیل به سکه های طلا میکنم وفقط شما نباید به غورباقه فکر کنین !! مردم رفتن خونه هاشون و همین که کیمیاگره گفته بود به غورباقه فکر نکنن باعث میشد توی ذهنشون یه غورباقه ببینن .... حالا من هم منظورم این بود که بیا به ـ نمیدونم ـ فکر نکنیم !!....

دختر : نمیدونم تو مخوای نگی نمیدونم یا بگی نمیدونم !!

بسر  : خودم هم نمیدونم !! چه قدر همه جا ساکته ! راستی توی ندونستن ها زندگی کردن هم انگار زیاد بد نیست ها !! نه !؟

دختر : ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میانذازد ) نمیدونم !!!...اما فکر کنم ادم وقتی نمیدونه دیگه نمیترسه اما وقتی میدونه دونست هاش باعث میشه  بیشتر بترسه !

بسر  : اما من اصلا  نمیدونم بین دونستن و ندونستن چه فرقی وجود داره !!؟

دختر : منم نمییدونم اما خب به هر حال حتما یه فرقی داره که دومیه یه حرف نون از اولیه بیشتر داره دیگه !!!

بسر  : نمیدونم !...شاید ....

دختر : خب ... (بلند میشود دستش را به بستش میبرد و یک گل خیالی در دست میگیرد) خب من حالا یه گل دارم که میدونم هیشکی نمیدونه کی گلبرگهاش تموم میشه !!؟ ( شروع به جدا کردن گلبرگها از گل خیالی یکند و همزمان میگوید ) میدونم ... نمیدونم ... میدونم ... نمیدونم ... میدونم ... نمیدونم ...میدونم...نمیدونم ! من نمیدونم کی ام!!؟! اما میدونم که یکی هستم من نمیدونم کجام اما میدونم یه جایی هستم !

بسر ( ادامه میدهد )  : من نمیدونم امروز چه روزی اما میدونم یه روزی هست ... من نمیدونم باید چی کار کنم اما میدونم که باید یه کاری بکنم من نمیدونم ( مکث میکند ) نمیدونم...چی رو میدونم و چی رو نمیدونم اما میدونم که یه چیزهایی رو نمیدونم یه چیزهایی رو هم میدونم !!

دختر : من هم نمیدونم ندونستن بهتره یا دونستن بهتره ! اما میدونم بالاخره یکیشون از اون یکی بهتره ! من نمیدونم با چی باید کجا برم !؟ اما میدونم باید با یه چیزی برم یه جایی ! من نمیدونم... ( مکث میکند ) نمیدونم بقیه  ممکنه این همه چیز رو ندونن  اما میدونم که حالا خودم اینها رو نمیدونم !!

بسر : ( از حرکت باز می ایستد ) میدونستی !؟ دونستن این که ادم چه چیزهایی رو نمیدونه خودش یه جور دونستنه !؟!

دختر : ( به شیشه نزدیکتر میشود ) نه ... نمیدونستم !!....

بسر : ( دستش را جلو می اورد و روی شیشه میگذارد دختر هم همینطور و هر دوبه شیشه نزدیکتر میشوند ) کاش میشد این شیشه رو از اینجا ( روی چهار بایه مینشیند ) از اینجا برداشت...

دختر : ( با تعجب) شیشه !؟!

بسر : بس چی !!؟! ( دست شان در مقابل دست همدیگر ست )

دختر :آینه!!

( نور صحنه میرود و فقط دستهای بسر و دختر که در مقابل هم بر روی شیشه قرار گرفته اند دیده میشود  )

بسر : هه...هه...آینه !؟ اگه آینه باشه که من اون طرفش باید خودم رو ببینم !

_سکوت _

نمیدونم میدونی تو خود منی !؟!؟

دختر : ( ارام ) میدونم ....

 

                                                                     ___________نور میرود _____________

                                                                                             بایان

                                                                      شهریور ماه 1386 _شکوفه شوکت _

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: نمایشنامه | لینک ثابت |
فراموشی کجایی ؟ کمک میخواهم !
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 7:8 PM
چه قدر احمقانه ست وقتی داری فراموشش میکنی باز خودت جایی بروی که یادش را تازه تر کند !!... و گاهی یک خاطره ، تنها خاطره ای کوتاه از یک اتفاق چه قدر میتواند دردناک و ازاردهنده باشد !...

تمام عمر ان چیزهایی را که نباید یادمان برود به دست فراموشی میدهیم ( به سادگی ) اما وقتی سخت نیازمند چیزی به نام فراموشی هستیم انگار او ما را با سنگدلی تمام به دست حافظه میسپارد ...

دیشب ماه زیباتر از همیشه بود ... ای کاش امروز هم چیزی بود که زیباتر از همیشه باشد ... شاید اگر میشد هروز چیزی را زیباتر از همیشه دید هیچکس به فکر خودکشی نمیافتاد شاید انوقت این روزهای کسل کننده و ساکت و صبور کمی تپش در نبض بی جانشان می امد !

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
ماه زیباتر از همیشه است !!
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 2:21 AM
صدا می اید اما من بی نهایت بی توجه به صدا همچنان بازی ماه را در اسمان نگاه میکنم... شاید صدای کسی ست که کمک میخواهد اما من نمیدانم چرا فقط خیره به ماهم و نمیخواهم این لحظات از شب را که میشود خیره به ماه ماند و  در هیچ فکری به جز بزرگی اسمان نبود  را به خاطر ناله های همیشگی ادمهای بهانه گیر از دست بدهم ...

ماه زیباست و انگار اولین بار است من این طور به اسمان نگاه میکنم !! نمیدانم این صدای کسی ست کمک میخواهد یا نه ... امشب عجیب ماه زیباتر از همیشه هست ... شاید هم امشب من دارم ماه را عجیب زیباتر میبینم ... صدای هرکسی هست من نمیدانم تا به حال ماه را دیده ست یا نه !!

 امشب ماه عجیب زیباتر از همیشه شده و با اینکه بنجره بسته ست و من کنار بنجره نیستم تا ماه را تماشا کنم اما اما این را احساس میکنم که امشب ماه دنیای من زیباتر از شبهای دیگر است !!!

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
در شب و در سکوت بی انتهای شب
جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 4:56 AM

حالا که فکر میکنم میبینم ما ادما همه ی عمر منتظریم .... منتظر به دست اوردن چیزهای نداشته و شاید هم منتظر از دست دادن چیزهای داشته !... ما ادمها همیشه منتظریم... منتظر رسیدن ، رفتن ، برنده شدن ، بریدن ، برگشتن ، برگردوندن ! ما حتی گاهی منتظر خود انتظار کشیدن هم هستیم !زندگی ما درست مثه یه بازیه ! تا وقتی جز بچه ها حساب میشدیم و از پایین ادما رو نیگا میکردیم فکر میکردیم زندگی خودمون (زندگی بچه ها و دوران بچه گی ) بازیه ! اما اشتباه فکر میکردیم .. چون در واقع ادمها هرچه قدر بزرگ میشن کوچیک تر میشن !

این قدر بیدار میوندم وبا حس خواب الودگی دست و پنجه نرم کردم که حالا دیگه حتی یه ذره هم حس خستگی ندارم ! شب و سکوتش همیشه باعث میشه که ادم بتونه راحت تر حرف بزنه ! توی هیاهو و دغدغه های گاهی بیخودی صبح چیزهایی گم میشن که میشه اونها رو حتی بدون گشتن به سادگی توی شب پیدا کرد ! توی شب چیزهای بکری هست.... توی سکوتش حرفهای عجیبی هست ... سکوت شب بهت اجازه میده فکر کنی ! فکر کنی به همه چی ! به این که ممکنه فردا دیگه بیدار نشی!!؟ به اینکه ممکنه فردا تو بیدار بشی اما یکی از کسانی که دوست داری بیدار نشه ! به اینکه ممکنه امشب بخوابی و فردا در اوج تعجب بفهمی زندگی واقعی تو این نبوده !!! یا مثلا میتونی به این فکر کنی که اگه امشب خوابیدم و فردا بیدار نشدم !!!؟؟ ایا کسی هست که به خاطر نبودن من دیگه شبها خوابش نبره !؟ گرچه مهم این نیست که کسی بعد از مرگت واست گریه میکنه یا نه ! مهم اینه که بعد از مرگت تو برای خودت گریه نکنی !... البته اگه بتونی گریه کنی !!!...

خب همیشه به این فکر میکردم که اگه یه نفر بمیره ، دوستانش و اعضای این دنیای مجازی متوجه رفتنش میشن !؟ و اگه متوجه بشن که یکی از دوستاشون دیگه نیست ! ممکنه توی اینترنت براش مراسم سوگواری بگیرن !!!؟!!؟؟؟ راستی اصلا چرا وقتی یه نفر میمیره ! همه واسش گریه میکنن ... مگه همه ی ما نمیدونیم که بالاخره قراره یه روز این اتفاق بیفته !!؟؟ امشب احساس میکنم به بچه گیهام برگشتم !!!.... شاید اینهم یکی از خاصیت های شناخته نشده ی شب باشه ! که البته الان که ساعت رو نگاه میکنم میبینم انگار دیگه خیلی هم شب نیست !!  نزدیکه چهار صبحه و من هنوز به فکر بیرون کشیدن دلم با تسمه ی زمان از توی گودال یه اتفاق بدم ! فردا هم مثه امروز میاد و میره ! نمیدونم چی میخوام بگم !...گاهی وقتا حرفای بی ربط کنار هم میان و اونوقت باعث میشه ادم یه همچین چیزایی رو بنویسه ! شاید فردا من دیگه نباشم ...شاید فردا ... شاید همین حالا ....

حرف واسه ی گفتن زیاده ... اعترافات ژان ژاک روسو رو شروع به خوندن کردم و هرخطش رو که میخونم به این فکر میکنم که ایا من هم میتونم این طور با صداقت اعتراف کنم !!!؟!؟؟ و بعد میبینم خیلی راه مونده تا اونقدر شجاع بشم که بتونم خوبیها و بدیهامو باهام ببینم نه از بدیهام کم کنم نه به خوبیهام اضافه کنم !!... 

شاید فردا دیگه من نباشم .... شاید ....

شب همیشه پر از حرفای نگفته بوده و هست چه من باشم که توی سکوتش بنویسم و چه نباشم ... من حتی اگه برم داستانم درست شبیه داستان برگ زردی میشه که یه غروب پاییزی ، مثه بقیه ی برگهای پاییزی از شاخه ی یه درخت جدا میشه و روی زمین میافته ! و بعد هم زیر پای عابر پیاده خرد میشه و از یاد میره ! من اگه فردا بیدار نشم ...هیچ اتفاقی نمیافته !!!... حتی شاید به اندازه ی افتادن یه برگ پاییزی هم از درخت در طبیعت و دنیا تغییر ایجاد نکنم و دخالت نداشته باشم ! ( ما چیستیم ، جز مولکولهای فعال ذهن زمین ، که خاطرات کهکشان ها را مغشوش میکنیم ! ـ حسین پناهی ـ)

خب دیگه فکر کنم شب هم از شنیدن حرفهای بی ربطم  خسته شد !!...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
درد بی درمون
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 5:53 PM
همیشه روزهایی هست که در انها اسمان زندگیت به اندازه ی عظمت برده ی تاریک جلوی چشم نابینایان ترس اور ، همیشگی و بی حرکت بشه !

و همیشه یاد کسی هست که تو را به انتظار کشیدن برای روزهای اینده وادار کند یا تو را به فکر گذشته ها فرو برد... همیشه یادگاری های شومی ته جیبت هست که با دیدنشان به غصه های نگفته ی گذشته بازگردی و همیشه نیازمند بستوی تنگ و بیصدایی برای خودت خواهی شد !زمان جلو میرود و زندگی روی بدش را به من نشان میدهد ، روی کثیفش را ، روی ازاردهنده اش را ، و من مسافر تمام لحظه های بد و خوب این روزها سعی میکنم با تکیه بر روزمرگی ها و تکرارهای همیشگی دلم را که چند وقتی ست در ابهام یک خاطره ی زشت گیر افتاده با تسمه ی زمان بیرون بکشم !

این بغض روزهای زیادی ست که از تولدش میگذرد نمیدانم چند وقت دیگه تا مرگش مانده ! و فقط میتوانم بگویم ای کاش هرچه زودتر برود ، شاید این روزها بدون حضور این مهمان ساکت کم حرف ، سهل تر و زودتر بگذرد .... شکایت !؟!؟ از چه کسی میتوانم شکایت بکنم !؟ اشکهایم کوچک شدند در برابر این بغض درست مثل قطراتی سیال بر اقیانوسی عظیم هستند ...این بغض دلش صحرا میخواهد ، حتی روی کاغذ و قلم نمی اید ! دلش فریاد میخواهد نه زمزمه های یک دردل کوتاه ! این بغض انگار نمیرود ، انگار نمیخواهد برود ! کاش جایی بود برای فریاد زدن ، کاش جایی بود برای رها شدن از فکرهایی که به جز بیشتر فرو بردنت در مرداب بیهودگی کار دیگری نمیکنند !

کاش راه فراری بود ، کاش چار دیواری خانه ی ما بنج دیوار داشت ، کاش جاده ها هرگز به دوراهی نمیرسیدند ، کاش زمستان برف نمی امد ، کاش درختان نمیمردند !سخت است وقتی بترسی و احساس کنی در انتهای یک کوچه ی غریب در جایی دور افتاده که نمیدانی کجاست گیر کردی و هیچ کس نیست که کمکت کند !سخت است وقتی حس تنهای خوره ی جانت بشود بی انکه تو بتوانی هیچ دلیل منطقی یا حتی غیر منطقی ای برای این حس بیدا کنی !وحشت اور است که وقتی میخواهی با کسی حرف بزنی ، به امید این که شاید این بغض سنگین تلخت هوس رفتن کرد اما کسی نیست ...بی شک این روزها سخت ترین های این چند ساله ست ... نمیدانم چرا اما گاهی فکر فرار به دهنم میرسد ! 

 ترس از روزهای اینده اگر جمع شود روی ترس از اتفاقات گذشته و اگر این دو در بیهودگی و لحظات مات و کدر حال گره بخورند ، نتیجه اش میشود معجون درداور بد طعمی ( تلخ و ترش و داغ و بدبو ) که من احساس میکنم این روزها دارم چند جرعه ای از ان را در ابهام مینوشم !

 کاش زندگی حرف میزد با من ! با حوادث ! با لحظه های کدر و بدبوی حال ! در اون صورت هرگز ازش نمیخواستم لحظه ها و روزهای اینده رو لو بده ، یا یه جاهایی از گذشته ها رو باک کنه ، یا اینکه حال رو برام نگه داره ... اگه زندگی باهام حرف میزد و میذاشت من باهاش حرف بزنم ،اگه میشد باهاش حرف بزنم ، فقط بهش سلام میکردم !! به خاطر خوبیهاش ازش تشکر نمیکردم به خاطر زشتی ها و بدیهاش هم بازخواستش نمیکردم ! ازش شکایت هم نمیکردم ، چون مقصر نیست !

فقط دلم میخواد میتونستم ازش ببرسم ، از اون ، از اسمون ، از کوه ، از درخت ، دریا ، ستاره ، موج ، برگ ، چوب ، سنگ ، گل ، اوار ، فقط میخوام ببرسم : اینه تمام زندگی !!؟!میخوام بدونم اگه زندگی جای من بود میتونست به راحتی فراموش کنه !!؟ اصلا باید فراموش بشه یا نه !!؟

چه قدر بده که بخوای اما نتونی حرف بزنی ، بخوای اما بترسی حرف بزنی !

چه قدر بده ...

چه قدر بده ...

چه قدر بده ...

...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |