تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

من و هر روز !
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 7:26 PM
لحظه ها میگذرند ... من ماندم و و یک خیابان نرفته ...من ماندم و چند ارزو... من ماندم و چند خاطره من ماندم و چند لحظه ی حال من ماندم این کوچه ناشناس غریبه من ماندم و اوای صداهای گذشته که زمزمه وار در گوشم تکرار میشوند من ماندم و حرفهای گفته و نگفته من ماندم و یک پرستوی کوچک که هروز به دنبال یک لانه ی گمشده مرا با خود میبرد ...

من ماندم، در میان چند نفری که انگار هروزشان مثل دیروز است، انگار تکرارها این روزها را میسازند ، من در تلاش برای فرار از این همه تکرار ، پرستوی کوچک هربار مرا به سمتی میکشاند ، لانه اش کجاست !؟

اسمان ، خورشید ، ماه ، ستاره ها ، ابرها... یک دلتنگی که به وسعت نور تازگی دارد یک دلتنگی که به اندازه ی وسعت ابی اسمان بزرگ شده ... یک دلتنگی که به اندازه ی زیبایی ماه ، مرا غرق در گذشته ها میکند ، یک دلتنگی که به اندازه ی تعداد ستاره ها ، مرا از حال دور میکند!... و من در پی رسیدن به لحظات حال که حالا صادقانه بر رویشان قرار گرفته ام روزها را میگذرانم...

حرفهایی هست که نمیتوان گفت! زمین سبز میشود اسمان ابی میماند و درهتان متولد میشود گلها باز میشود هر روز مردی از نانوایی سرکوچه نان میخرد و هروز زنی بر سر بچه اش فرا دمیزند و به زور به او صبحانه میدهد ، هر روز مردی حق به جانب ، زن ساکتش را کتک میزند ! هر روز دختری از سر کوچه تا به انتها با ارزوی یک عروسک بزرگ طی میکند ، هروز دو نفر عاشق ناشناخته ها میشوند ، و هروز کسی هست که از دلتنگی هایش بگوید ...

هرروز من از یک خیابان میگذرم ... یک خیابان که هروز ادمهایی شبیه ادمهای هرروز از انجا میگذرند! ادمهایی که هروز کاری شبیه به کار هرروز را انجام میدهند ! اما در پشت این هرروز ها ، اتفاقاتی می افتد که در هیچ روزی نمی افتد! هروز شبیه به هرروز است و درست به همان اندازه که شبیه هر روز است ، شبیه به هیچ روزی نیست ! هرروز میاید و فقط یکی ست...یکی ست ... یکی ست... و اگر در حال نباشی ، از دستش میدهی...

هرروز یکی ست !... هرروز یکی ست...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
هیچ:(
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 11:35 PM

ای کاش میشد همه ی دلتنگی ها رو گفت...خسته شدم!...خسته شدم...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
یک خیابان در همین نزدیکی ها...
جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 5:43 PM

برای نمیدانم ها جایی نیست جز اغوش زمان ، که رو به تمام سوالات بی جواب باز ست !تو میاندیشی و زمان پا به پای اندیشه هایت جلو میرود !...

ساعت از دوازده ظهر گذشته است , و یک پسر و دختر جوان , دور از چشم پدر و مادرهایشان , گوشه ی خیابان سریک بستنی فروشی کوچک قرار گذاشته اند , در حالی که دستهایشان را به هم دادند  با صدای ارام حرفهای به درد نخور مثلا عاشقانه میزنند ...

 

روبه روی بستنی فروشی , زن و مردی فریاد زنان وارد دفتر شماره ی 37 ازدواج و طلاق میشوند ! در انتهای کوچه , بادکنکی سرخ که رویش چهر ای شبیه چهره ی شاد خورشید نقاشی شده , در دست پسر بچه ای مبهوت به چشم میخورد ! پسر بچه ای که از سر شیطنت پدر و مادرش در انتهای یک خیابان ناشناس گم شده و در آن لحظات با بغضی که در گلو دارد به ادمهایی خیره شده که به نظرش هیچ کدام ادم خوبی نمی ایند تا از انها کمک بخواهد !!..

سرکوچه دختری از میوه فروشی دودهنه ی تازه باز شده ی یک مرد خیکی , یک سیب و دو نارنگی میدزدد و تا انتهای خیابان یک نفس میدود و فروشنده ی خیکی تا اواسط کوچه فریاد میزند و دنبالش میکند ...

در اواسط کوچه , یک اتلیه ی عکاسی ست , عکاس جوان هروز از چند نفر ادم دلخوش , عکس سه در چار می اندازد , بی انکه از انها پولی بخواهد , پسر جوان هنوز لد خوش کرده به امدن دختری که روزی چشمهایش او را به دنیایی دیگر برد ! یک دنیای دوست داشتنی که باعث شده عکاس جوان از انروز تا حالا از همه ی ادمها , مجانی عکس سه در چار بیندازد !

روبه روی اتلیه ی ساده ی ان جوان , پیرمردی فال حافط میفروشد , با دو چشمش که سالهاست مجبور بوده به خاطر جلب توجه ادمها کور نشانشان دهد , هر بار که با دو انگشت دست چپش فالی را برای کسی که نمیبیند بیرون میکشد به گذشته ها و ارزوهای نابود شده ی خودش میاندیشد و این که چه بی صدا باد انها را با خود برد !

یک ماشین , پسر معلول جوانی که هم سن و سال همان عکاس ست و یک شاخه گل سرخ به دست دارد , زیر میکند !! و بی توجه تا انتهای خیابان میرود ! به نگاه سردرگم پسربچه و بادکنک سرخش میخندد , و میاندیشد که رنگ سرخ این بادکنک چه قدر شبیه گل سرخرنگ دست ان پسر معلول بود و بعد با ارامش خاصی ساندویچ مرغ چربی را بیرون میاورد و با اشتها شروع به خوردن میکند !

و گدایی هست , که از صبح تا شب , از ابتدا تا انتهای خیابان را با پای لنگش طی میکند , به انتظار اینکه کسی دلش به حال او و پای لنگ و رنگ زردش بسوزد و  پولی هرچند کم به او بدهد , ای کاش پیرمرد فال فروش میدانست که این گدای شل هروقت از کنار او میگذرد از شدت حسادت دوتف بر زمین میاندازد و با همان پای لنگش دو ضربه ی محکم به جدول نیمه خراب خیابان میزند ! و به این فکر میکند که چه قدر ابله بوده که میخواسته روزی بازیگر شود !!...

  , مادری با نگرانی از سر کوچه سراغ پسر بچه ی کوچکش را از میوه فروش خیکی و دو شاگردش میگیرد , تا به انتهای کوچه میرسد و دست پسرش یک سیب سرخ گاز زده , همرنگ بادکنکش و یک نارنگی پوست کنده میبیند !!!

و در این میان من هم هستم , یک ادم بی حوصله ی خوشحال که با ساده لوحی خاصی دلش میخواهد هر طور شده کاری کند که آن گدا  حتی با همان پای لنگش بازیگر شود !....

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
میشنوی !؟
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:30 PM
به حیاط میروم ...

به گلدانهای شکسته می اندیشم ... به  قلب تپنده ی بعضی نوزادان مرده  و به قلب بی تپش بعضی  ادمهای زنده ! روزها مثل همند در گذر من از ریل زمان ، ثانیه ها روی هم میمیرند از هم متولد میشوند و باز مثل هم میروند و می ایند و میمیرند...

خدایا ، صدایت میکنم ، صدایم را میشنوی هنوز !؟ میشنوی صدای مرا هنوز !؟

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
این جا
شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 10:47 PM
این جا باد ،

سکوت یک برگ را میشکند .

و خش خش یک برگ ،

سکوت یک عابر عاشق را .

و فریاد بی صدای اشکهای یک عابر عاشق ،

سکوت یک خیابان را .

و هیاهوی یک خیابان ،

سکوت آسمان را .

صدای رعد آسمان ،

سکوت زمین را .

و زمین بی گناه ،

وزن  شکستن سکوت این دنیا را

به دوش میکشد !...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
دلتنگ !
چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 1:50 PM
tehran

دل من گرفته !... به یاد گذشته ها افتادم ... گذشته هایی که اصلا دور نیستند !...دل من تنگه برای همه چیزش ... کوچه هاش ... خیابوناش ... ماشیناش ... دل من برای همه چیزش تنگ شده ....

 

هر کجا هستم باشم ،

اسمان مال من است ،

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من ست ...

چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت !؟

ـ خوب شد سهراب اینو گفت چون میشه حس کرد اسمون همه جا یکیه !...اما با این حال این دل گاهی وقتا حتی واسه ی شلوغی هاش هم تنگ میشه ، این جا اما کوچه ها ساکت و دل گیرند ، دل من تنگ است ... دل من تنگ است ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
خستگی من ناشی از این سکون ناخواسته است!
یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 11:43 PM
خسته ام ، انگار شکسته ام ، کاش میشد گفت ... دل تنگ روزهای رفته ام ...دل تنگ با هم بودن های گذشته ام ... حسرتی در کار نیست ... فقط دلم از یاداوری گذشته ها میگیرد ... شاید از دیدن حال و شاید هم از فکر به اینده ... نمیدانم !...

خسته ام و ای کاش میشد چند روز از زندگی مرخصی گرفت ! خسته ام بی انکه دویده باشم ! خسته ام بی انکه به کسی کمک کرده باشم ...

خسته ام ... با یک دل گرفته ی غمگین ... با یک ذهن ازرده ی مغشوش...خسته ام ... با تکرارها میجنگم اما شاید دیگر جنگیدن با تکرار ها هم تکراری شده ...

خسته ام و این خستگی به خاطر  سکون رویاهایی ست که انگار در معرض پوسیده و کهنه شدنند...هر روز طلوع خورشید چیز تازه ای میگوید ! میشنوی !؟! و هر شب هم امدن ماه حرف تازه ای با خود دارد !؟

کاش میدانستم باید در این زندگی چند ساله چه کار کرد !؟ ای کاش لااقل میتوانستم مثل بعضی ها قواعد گفته شده و امتحان شده و بی خطر و بیدردسر را انتخاب کنم بی انکه دلیلش را بدانم ...ذکر بگویم ... ذکرهایم را بشمارم !!...و منتظر باشم خدا ثوابش را در جایی که نمیدانم کجاست به حسابم بریزد ... تازه حواسم باشد تا نکند حتی ثواب دو بار صلوات هم از قلم بیفتد !!!....

حس غریبی ست ... مثل همان که خورشید هروز با طلوعش چیز تازه ای میگوید و ماه هم با امدنش ...

این دل گرفته ست و انگار نه سرودن دوای دردش است نه نوشتن و نه دردل !... این دل گرفته ست ... این دل ارزو میکند ای کاش دو چشم داشت تا با ان دو چشم تا صبح و تا طلوع دوباره ی خورشید و حرف تازه ی خوشید اشک بریزد !...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
کارهای یواشکی و غیر یواشکی ماها
یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 3:25 PM
اینجا هرکسی مشغول کاری ست .. یکی هوس پرواز در اسمون ازادی رو داره یکی از ابی اسمون خسته میشه ... یکی عادت به تکرار کرده و تکراری شده یکی حتی تکرار رو  هم تکراری نکرده ! یکی نشسته و دستور میده ، یکی دولا راست میشه و میگه : چشم !

یکی درس میده یکی یاد میگیره یکی واسه نهار مرغ سوخاری میخوره اما از حیوونای درنده و شیر بدش میاد ... یکی از زندگی حرف میزنه ولی همیشه به فکر رفتنه... یکی منتظره یکی انتظار رو منتظر میذاره !... یکی میخواهد حرف بزنه ولی نمیذارن ، نمیخوان یکی حرف بزنه اما نمیذاره !...

این جا هرکسی کاری میکنه...بعضی ها دارن یه گوشه و کنار یواشکی یه کارهایی میکنن که من ازشون بیخبرم ... فکر کردی به این که الان در این لحظه چدنتا ادم هستن که ارزوی مرگ داشته باشن !؟

چند تا ادم هستن که اونقدر خوشحال باشن که دلشون بخواد پرواز کنن !؟!؟

چند تا ادم اونقدر عصبانی باشن که حتی بتونن با یه مشت حتی کره ی زمین رو  هم نابود کنن !؟!

چند تا ادم هستن که اونقدر نگران و منتظرند که احساس میکنن هر لحظه به اندازه ی یک سال یا بیشتر طولانی شده !؟

چند تا پسر بیست ، بیست و سه چهار ساله دارن به دخترهای هیجده نوزده ساله پیشنهاد دوستی میدن !؟!

چند تا بچه ی  ۵ ،۶ ساله ی نق نقو دارن بهونه ی عروسک بزرگ و یه ماشین بزرگتر رو میگیرن !؟! 

چند نفر دارن از صبح تا شب کار میکنن و سگ دو میزنن تا بلکه بتونن یه حقی از زندگی داشته باشن و یه نفس راحت بکشن !؟!

چند نفر به یه کشف جدید توی زندگی رسیدن و یه راه جدید رو انتخاب کردن !؟

چند تا دختر بیست و دو ساله همین حالا چای خواستگاریشون رو روی شلوار اقا داماد ریختن !؟

چند تا  نقاش یه نقاشی جدید کشیدن !؟

چند تا دزد ، به آینده ی خودشون و بچه های نداشته شون فکر کردند !؟

چند تا شاعر دارن شعر میگن !؟

چند تا زن و شوهر دارن از هم طلاق میگیرن و تا لحظه ی اخر باز دارن با هم دعوا میکنن و سر هم داد میزنن !؟

چند تا .... ( ای کاش میشد هرچی توی فکرمه بگم !  )

و چند نفر هم هستن که الان فکر کنن که بقیه دارن به چی فکر میکنن و چی کار میکنن ؟!!؟

میبینی !؟ دلم گرفته و به خاطر چیزی که نمیدونم چیه ، نگرانم !!!...

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
دو دست بزرگ میخواهم
سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 10:4 PM
من دو دست بزرگ میخواهم تا در امتدادشان شنا کنم ... من دو دست بزرگ میخواهم .... من دو دست بزرگ میخواهم ... دو دست بی نهایت بلند .... دو دست بلند و بزرگ و توانا ...

من دو دست بزرگ میخواهم تا در امتداد امنشان زندگی را تجربه کنم ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
پر از حرفهای سوخته !
دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 10:37 PM
پر از تابوتم ،

پر از امیدهای مرده ،

و پر از خرچنگ های اشتیاق ،

که میخواهند خود را زنده به گور کنند !

پر از نوجوانان سرکشم ،

که میخواهند از خانه فرار کنند ! 

پر از حرفهای  خام نگفته ام ،

که به امید پخته شدن ،

در تنور ذهن سوخته اند ،

 اما در آخر  ، گفته نشده اند !

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
این سکوت نمیشکند
دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 2:9 PM
به دنبال یک افسانه ی بیدار ،

پر شور ، بی خواب ،

پیچیده در نوای گرم یک صدا ،

با دو گوشم ،

که پر از این هیاهوی بی فایده ست ،

تو نمیبینی ... 

اینجا همه چیز مثل دیروز ست !

بی آنکه یکی ، بخواهد ،

 قدم از انچه دیروز بوده ، فراتر بگذارد !

یا آنچه دیگران گفتند را بی اجازه ، امتحان کند ! 

روزها  میگذرند ،

در ابهام فاصله ی میان من و این دختران دلخوش ،

 که هروز به دوست داشتنی جدید ، دل خوش میکنند ،

نه تنهایی من ، هیاهوی دیگران را خاموش میکند ،

و نه هیاهوی دیگران سکوت مرا  ، مخدوش .

و من نشسته ام ،

پیچیده در نمدی سخت ،

به انتظار یک صعود ،

پیچیده در یک سکوت تلخ ،

نشسته ، مثل یک کتاب کهنه ی تاریخ ،  

با ورقهای سوخته و پاره .

پیچیده در یک مجازات بی دلیل ،

پیچیده در یک سوال ،

در یک ابهام ،

در یک بغض ،

نشسته ام، خیره به آن ناپیدا

که حتی در این هیاهو ،

هم اجازه نمیدهد  من سکوتم را بشکنم !...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
در ابتدای هستی
دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 0:11 AM

من در ابتدای هستی ,

به خودم می اندیشم !

دو دستم در خواهش حضور آرامش ,

میسوزند .

و دو چشمم درانتظار آمدن کسی که نمیشناسمش ,

دلگیر میشوند .

من ، هوای پاک اطرافم را ,

با دود رقت آور وجودم ,

به لجن میکشانم !

و در آن هنگام ,

درست در همان زمان که به خاطر این دود ,

دو کبوتر کوچک بی نفس , روی زمین میافتند ,

من به خودم می اندیشم !

و در عرض خیابان , به طول زندگی ,

و فریادها و شکایت های همیشگی مادرم , فکر میکنم !

من کجا نشسته ام !؟

در چراغی کم نور !؟

در یک حوض قدیمی کثیف !؟

انگار سالهاست , ندانسته

میان تار و پود یک کاموای بنفش رنگ کدر بد بو,

جا ماندم !

پایم گرمای آب را احساس میکند !

و وادارم میکند ,

در شب و بی حضور آفتاب ,

به امید دیدن خورشید ,

به حیاط بروم

و به آسمانی که از دود خودم تیره شده ,

خیره شوم !...

خورشیدی نیست !

و من از حضور حسی نو , سرشار .

با نهایت غرور , در ابتدای هستی می ایستم

و باز به حضور گنگ خودم می اندیشم !...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
من طلوع میخواهم
یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 0:25 AM

من طلوع میخواهم

دستانم پر از احساس شروع

و خودم در تلاش

برای تولدی که ,

از دل خاطره های بد گذشته باید باشد !

من طلوع میخواهم ,

اما هنوز شاهد این غروب کسل کننده ام ,

خودم غروب شده ام !

سیاه و کدر و کبود و سرخ

و درست مثل سیلی یک پدر به فرزندش ,

خودم را , به این رزوها چسبانده ام !

گرمم است , گرمم است ...

و دستانم درست مثل جای همان سیلی ,

سرخ و متورم شده اند .

من طلوع میخواهم ,

آسمان کافی نیست !

زیباست ,

اما دیگر این چنین هم،برایم غروب آسمان دیدنی نیست !

من طلوع میخواهم !...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |