تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

آغاز ...
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 8:5 PM
کسی این شوق را نمیشناسد ،

                                                  این بار من عاشق زیستنم !!...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
تردید
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 8:37 PM
من پر از تردیدم !

انگار گم شدم ، در یک خیابان غریبه ی بی عبور !

بی هیچ حضوری ، که در حضورش

شوق برای حضور بیایم !

بی هیچ دریایی ،

که در آینه اش ، آسمان صاف را بشود احساس کرد

بی هیچ درختی ،

که روی شاخه های پر دردش ،

ردی از دلتنگی و خلوت نباشد !

من پر از تردیدم !!!....

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
سوال
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 8:33 PM
واژه ها میترسند ،

حنجره ام تاریک است !

و ذهنم،

شبیه به یک سیاه چال عمودی بزرگ ،

من شکسته ام ،

مثل یک افتاب سی ساله ،

که یکباره میفهمد ،

مردم همیشه در ارزوی شب بودند !

پر از نورهای بی نورم ،

پر از چینی های ترک خورده ی سکوت ،

پر از حرفهایی که نباید گفت ،

و فکر هایی که نباید کرد !

چرا در اینجا ، گاهی همه چیز بر عکس میشود !؟

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
اینجا کسی هست !
پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 7:7 PM
این جا کسی هست که دلش برای مظلومیت ادمها میگیرد از سنگدلی و بیرحمی ادمها میرنجد از خشمشان اندوهگین میشود و گاه به خاطر فریاد احمقانه یشان بر همدیگر بغض میکند ....

 این جا کسی هست چشم به اسمان به انتظار باران...کسی که هنوز نمیداند ! گاهی فکر میکند درست شبیه به یک کودک گمشده ی وحشتزده در جایی غریب ست که نمیتواند ادرس خانه اش را از هیچ کس حتی یک پلیس بپرسد! ... میرود کوچه به کوچه خیابان به خیابان ، تا خودش خانه اش را پیدا کند !

اینجا کسی هست که گاهی تنهایی اش به اندازه ی بزرگی شکمهای سیر و فرورفتگی شکم های گرسنه عظیم میشود !... در این هنگام او تلاش میکند تا خط افکارش متصل به گره های موزون و ناموزون زمان حال شود و  تلاش میکند که هرچه بیشتر از گذشته ها و خاطرات فاصله بگیرد ... چون شاید اگر مخالف تنهایی نبود هرگز خود تنهایی هم نبود!

اینجا کسی هست ... که گاهی پر از دلتنگی میشود ... گاهی با شنیدن صدای یک دوست قدیمی بغض چند ماهه اش میترکد و بی صدا اشک را متولد میکنند اینجا کسی هست ... کسی که به انتظار چیزی ست ...

اینجا کسی ست...کسی که دلش میخواهد !.... دلش میخواهد .... دلش میخواهد متولد شود ، آغاز شود و زندگی کند !....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |