تنها شدم با حرفهای نگفته
دلم برای لحظه های رفته سوخت
برای اسمان های نادیده سوخت
دلم سوخت
برای مرغابی های نقاشی نشده
برای حرفهای نوشته نشده
پیرمردی دیدم
شبیه پدر بزرگ مرده ام بود
دلم برای رفتن بی صدایش سوخت
دلم برای مرگ سوخت
دلم برای زندگی گرفت
دلم برای خودم تنگ شد
من که به سادگی خمیازه ی یک تاجر
از یادها خواهم رفت !...
و دستم را روی نرده های بی حوصلگی خواباندم
به بالکن آمدم
آسمان دلتنگ بی فاصله را خیره خیره ، چشم انداختم
در چشم به هم زدنی ،
ستاره ی بی چشمک تنهایم را یافتم
به اجبار به بالکن آمدن ، کار ساده ایست
وقتی تمام زندگی اجبار جامانده ایست
گرچه آغاز بودن از عشق است
اما عشقی که سالهاست کودکانه ،
با اجبار سالخورده ای همسایه است
چه دنیای بی رنگی ،
که حتی دلخوشی ها رنگ اجبار میگیرند !
به بالکن آمدم
کبود آسمان ترساندم
ابرهای بی صدای پرحرفش لرزاندم
گرچه هوا سرد است و من پر بغض ،
اما بغض من از تنهایی این ستاره است .
گریه نمیکنم
به اجبارها دل داده اند
من اما ، عادت نکرده ام هنوز !
با این همه ، تنها همین برایم کافی ست
که هر وقت خودم خواستم ، به این بالکن ساده ی خردسال بیایم
بی اجبار ...
افرینش های کم نورم
صداهای نشنیده ام
حرفهای ناگفته ام
روزهایی ، دلم بیش از انچه اکنون میپد
قدرت تپیدن داشت
حالا ولی اندکی که میتپد
دلم خوش است
باز تپیدنی ست
گرچه ارام و بی ثمر
گرچه تنها و غریب
گرچه مبهم و لجوج
اما میتپد !
باز هم امیدی هست ...
شاید این تپش های ناامید
شبیه تپش های امیدوار گذشته ام شود !
باید نشست ، اندکی زخم دید .
طعم بغض را چشید ،
میوه های کال را بوسید ،
نجابت یک تکه نان را بویید ،
صدای دردناک بودن این کودکان گرسنه را شنید ،
کمی در هوای بی هوای بی هوای این اسمان گریست
دلسوزی اما ، راه چاره نیست !
بلند باید شد !
دست از سر تمام شعارهای از دور زیبا برداشت
به اطراف نگاهی انداخت ،
به اینجا ، که گور خشکیده ی کودکان گرسنه ایست ،
که انگار وزن هیچشان ،
روی دوش روزهای پر هیچمان ،
جایی به اندازه ی هیچ گرفته ست ...
به ین دلیل ساده ی مردود
این کودکان محزون ،
محکوم به خفتن در این گورستان خفنه اند !
باقی اش هم همه داستان این همه هیچ است ،
بگذریم ،
همان هیچ نگفتن ، بهتر است !
خسته از گفتن حرفهای نازیبا .
خسته از شنیدن دردهای بیکاری
خسته از این همه بیتابی
خسته از تمام وزن های بی وزن این زندگی
خسته ام ،
نمیشود ، انگار، خستگی ها را خواب کنم !
خسته ام ،
اندکی خواب ، شاید ،
بغض چند روزه ی خستگی های بی خوابم را باز کند .
پس به جرم کدام گناه ،
محکوم به چشیدن شوری این اشکهای بیگناه خسته ام ؟
من رسیده ام ،
توانسته ام ...
زندگی میکنم ،
گاهی هم اگر شکایت دارم ،
از سر دلتنگی ست
وگرنه این روزها را دوست میدارم .
من توانسته ام .
اما چرا ادمهایی که این قدر نزدیکند ،
باور نمیکنند ؟
من زندگی را دوست میدارم ،
حاضر به رفتن از این خانه ی پر هیاهوی بی روزن نیستم .
چرا مجبور به اشک ریختنم ، گاهی
با اینکه عاشقانه این روزها را دوست میدارم .
این ها دستان منند ،
که ساده و بی بهانه تلاش میکنند .
این ها گام های منند ،
که بی دریغ و نایاب قدم برمیدارند .
این ها چشمان پر نور منند ،
که روزهایی ست انچه را که دیگران ندیده اند را
خیره خیره نگاه میکنند .
من دروغ نمیگویم ،
زندگی را دوست میدارم .
چرا باور نمیکنند !؟
من حتی ،
همین اشکهای شور دلشکسته را هم ،
صادقانه ،
دوست میدارم !
یادم نیست ...
ام هرچه بود ، از پشت حرفهایش ،
یافتن حسی نو ، سرشار میشد !
دیر آمدی ،
زود رفتی ...
با این همه هنوز ،
شوق حاصل از تکرار اسمت را
از یاد نبرده ام !....
کسی این جاست ،
کسی که از تمام زندگی ، سرشار بود !
صبر کنید ، ای روزها
این کسی ست ، که روزهایی پیش از این ،
با تمام روحش زندگی را جست و جو میکرد !
و من ناباورانه در باور این ماندم :
که چه طور میشود آن زمان که از شوق لبریزی ،
زیر بار رفتن ، بروی !
صبر کنید ، بایستید !
این جا کسی را که زنده است ،
به جرم بی حرکتی قبر میکنند !
او زنده است ، میدانم !
او میخواست
میتوانست
حرف داشت .
صبر کنید ، هنوز زود است
به این آسمان که آبی اش از آبی آسمان مهربان تر است ، قسم میخورم :
کسی این جاست ،
که هنوز تپش های قلب بی تشش به گوش میرسد !
نروید ،
ای روزها که بی صدا ،
از روی نفس های تمام مردم دنیا ، عبور میکنید ،
اندکی صبر کنید !
این جا شاید ،
باید نفس های کسی بازگردد !...
غروب نمیکنم ،
مهتاب میشوم !
کوه میشوم ،
نگاه میکنم .
درخت میشوم ،
آشیانه میسازم .
من بدون تو ، نمیترسم ،
نمیمیرم !
تنها آفتاب طالع حضور رفته ات را
دوباره زنده میکنم !
من بدون تو ، آه نمیکشم ،
اشک نمیریزم .
تنها صدای پای حرفهای مبهمت را
دوباره زنده میکنم !...
که در ابتذال شاخه های پیچان بی ریشه جانماند !
فراتر رفت ،
بزرگتر شد ،
سر به آسمان کشید ،
روی بک کوه بلند ،
خانه ای کوچک ساخت !
کنار یک مرغابی عاشق ،
روزها طلوع را نگاه میکرد ،
آمدن خورشید از آن سوی کوه ها
و غروب ها ،
نگاهش به دورتر ها بود ،
آنجا که خورشید غروب میکرد
و یاد آور همان ابتذال دردناک بود ،
اندکی که غروب را میدید ،
دستهایش ، غرق در سرخی شعله های گر گرفته ی خورشید میشد !
به خانه باز میگشت ،
خانه ای در میان کوه !
روزهاییست ، ندیدمش دیگر !
گرچه پیش از این نیز ، تنها در خیالم بود !
اما ترسان به خودم میگویم :
نکند تن به ابتذال بی ریشه گی داده باشد ،
از ترس دیدن غروب !...
مثل نغمه ،
مثل شعر ،
مثل یک خواب سپید
مثل یک آرزوی خفته ی بیدار
گفتی : شعر نیست !
اما ، مگر شعر چیست !؟
جز رهانیدن حرفهای ناگفتنی از بند .
فراتر از آن بود ، شاید
که قدم های واژه هایم کوچکم ،
تصویرشان کنند !
پاک بود ،
تطهیر شده با اشک !
خفته در یک آرزوی بیدار ،
بوی غربت میداد ، شاید
غربتی که هنوز نمدانم ، سر آغازش چیست !؟
تقصیر سنگفرش خیابان هاست !؟
یا خورشید بی گناهی که همیشه تنهاست !؟
نمیدانم ،
زمزمه هایی میگویند :
آغاز این غربت ، شاید از درون خود ماست !
حرفهایت ،
حرفهای همدردی بود
تکرار بی دریغ ترانه های دلتنگی بود !
تجلی صادقانه ی یک آرزی مشترک بود ، شاید !
حرفهایت ،
هرچه بود ، سرشارم کرد ،
سرشار از آرامشی سنگین شده از یک شوق !
تنها همین برای من کافی ست :
که در این روزهای نامهربان ،
کسی فریاد های بیصدای روحم را شنیده است !...
ــــ تقدیم به یک دوست که صادقانه برایم نوشت اما هنوز اسمش را هم نمیدانم! ــــ
دیوار ، دیوار
زندان
زندان ، زندان
کلید واژه ها انگار در دستان توست !
واژه ها به ذهن خسته ام قفل شدند !
کلید واژه ها انگار در دستان توست ،
واژه هایم را از ذهن آزاد کن ،
آزاد کن ....
آزاد کن....

حرفهای ما هنوز ناتمام ،
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان ،
چه قدر زود دیر میشود !
قیصر رفت ، و من چهقدر دیر به فکر شنیدن حرفهایش افتادم ، دیر شد ، بی انكه بخواهم ! اي قيصر صادقانه براي بودنت سروده ام :
ای قیصر لحظه های خوب و بد
ای درد کشیده
ای اشنا با رنگ قاف های عشق
ای اغاز شده از انتهای عشق ....
چشمان درد کشیده ت ،
فکر های پر از ایده ات ،
دستهای پر ترانه ات ،
روزهای ناگزیر نیامده ات
حرفهای ناگفته ات ،
افسانه های جا مانده ات ،
اگر حتی لحظه ای بیاندیشی :
روزی به یغما میروند ،
از یادها میروند
به دورها میروند ،
کفر مطلق گفته ای !
نامرد در این دنیای بی نام کم نیست
اما مردان اگر مرد باشند ،
تا ابد از ترانه های پر حرفت زندگی میسازند ....
تو رفته ای من خیره به واژه های سبک این شعر عظیمم ، که بعد از رفتنت سنگین تر شده ، تو رفتی اما من نشسته ام ارام و بی صدا ، محزون ترسان اندکی از شعرهای گذشته ات را دوباره زمزمه میکنم :
با توام ،
ای لنگر تسکین ،
ای تکان های دل ،
ای آرامش ساحل ،
با توام ،
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف های آفتابی ،
ای کبود ارغوانی ،
ای بنفشابی ،
با توام ، ای شور ای دلشوره ی شیرین !
با توام ای شادی غمگین !
با توام ای غم ،
غم مبهم
ای نمیدانم
هرچه هستی باش
اما کاش ...
نه جز اینم آرزویی نیست :
هرچه هستی باش ، اما باش ...
انگار مثل یک کودک بی مادر
در انتهای یک کوچه ی تاریک
به انتظار کمک از کسی که نمیدانم
میشناسمش یا نه
ایستاده ام
کسی نمیاید !
و تنها ، این قلب من ست که با
صدای گام هر عابر دلخوش
به یاد قدم های کسی که
شاید هرگز نیاید ، می افتد !
و در هر تپش با سرعت گامهای این رهگذران بی خبر ،
همگام میشود !
قلب ساده ای دارم !
ای کاش مادرم بود !...
ای کاش....
اینجا تاریک است ،
و تنها زمزمه های صدای شکسته ی انسانی ،
که اکنون از میان تاریخ ها و نسل ها
با غرور شاید ، عبور میکند ،
به گوش میرسد !
اینجا تاریک است و
من میان این همه تاریکی ،
دلخوش به باریکه نوری نشسته ام
و بی صبرانه ،
طول سایه ی قلم صبورم را اندازه میگیرم !
آه ، که صدای شاعران رفته ، چه وزنی دارد !
و این نور ، انگار از آن وزن سنگین میشود
و با تمام کوچکی اش ،
بزرگی خورشید را به یادم می آورد !
دستانم از حس تعلقی آشکار میسوزند !
من نگاهم به دنبال کدام ستاره ،
این چنین شتابان میان ابرهای آسمان میدود !؟
سراسیمه ، بی فکر ، پر شور .
من نمدانم از کنار کدام کوه گذر کردم
که ندانسته این چنین شیفته ی غرور زیبایش شدم !؟
نمیدانم زیر کدام سرو ایستادم
که این گونه عاشق صلابتش شدم !
روزها ، مرا مثل یک قطار بی سرنشین
روی یک ریل سرشار از خیال ، میکشانند !
ز دورها به دورترها
زدورترها به دورها
من میان ستاره های بی نامی گم شدم
که هرکدام به سادگی نگاه صادقانه ام را گول میزنند
و من ابلهانه می اندیشم :
که ستاره ی من همین ستاره است !
ستاره ام ، اما ،
میدانم جای دیگری ست !
جایی دورتر حتی زدورترها
آنچنان دور که نزدیکتر از تمام نزدیکترهاست !
اما هنوز ،
در پی رسیدنم ،
در پی یافتنم!..
اما ، افسوس ،
کسی نیست برای گفتن اشعار سروده نشده !
آه ، اگر میشد تمام حرفهای نگفتنی و
شعرهای نسرودنی را
فریاد زد ،
چه ثروت بی انتهایی جهان را فرا میگرفت !....
شاعرانه هايم رنگ حسي دارند ، حسي سرشار از چيزي كه نميدانم چیست !؟ اينجا وزن سنگين خيابانهاي بی عابر روی شانه هاي من لنگر انداخته اند...
دلم برای خیابانها ی پر غبار کشورم میسوزد کشوری که خاطراتم در لابه لای کوچه پس کوچه هایش هنوز نفس میکشند ای کاش قدم های کودکانه ام در خیابانهای شهر خاطرات بچه گی ها هرگز مدفون نمیشد ... اما افسوس اینجا جای مادن نیست جای رفتن ست و رفتنی که بعد از ان باز هم رفتنی دیگر است انهم رفتنی که پس از رفتنی دیگر است و از پس اینهمه رفتن یک امدن است که به تمام رفتنها شوق میبخشد ...
میروم ... به کناره های خیابان خیال ، به کوچه ، پس کوچه ها به کارهای یواشکی به بازی ها به خاطرات به یادگاری ها به تمام انچه جا گذاشته ام نگاه میکنم ....
ای کاش میشد گاهی زمان را به عقب بازگرداند ، اما راز زندگی در حرکت به جلو است!...
رفتن و رفتن و رفتن .... نمیدانم پشت این رفتن ها آیا به آمدن خواهم رسید !؟
دلم برای تمام ادمهای کشورم تنگ شده ...
کتاب فروش پیری که وقتی گفتم رمان نمیخونم خوشحال شد ! و وقتی فهمید کتابای روانشناسی میخونم ، تمام درد دلهایش را هرچه بود مربوط و نامربوط برایم گفت و در کتابفروشی خالی و بی مشتری اش احساس کردم زمان ایستاده ... کتابفروش مسنی که مرا کتاب خوان نامید و گفت : هم کتاب را دوست دارم و هم کتای خوانها را !
دلم برای تمام پسرکهای لاغراندام بیکاری که صبح ها کنار خیابانها رفت و امد ادمها را نگاه میکردند و از سر شیطنتی کودکانه ، در خور وضع و حال هرکدام از عابرها بداهه جمله ای میساختند و نثارشان میکردند، تنگ شده ست ...
وزن بغض در گویم سنگین میشود وقتی سرود ملی ام را میخوانم ( گرچه دوست دارم در انتهایش فریاد بزنم تنها ایران ! بدون پسوند و بدون پیشوند !!! اما نمیشود ، با این حال من فقط نام ایران را میگویم!! )
سرزمینی با پیشینه ای دراز که مردمش از تمام انچه در گذشته ی ملتشان رخ داده بی خبرند ، جایی خواندم : مردمی که تاریخ کشورشان را نمیدانند ، سزاوار تکرار تاریخند! ای کاش میخواستیم ، آن چیزهایی را که باید تغییر داده شوند ، تغییر بدهیم !
وجود من از گذشته ها جدا نیست اما در حال غوطه ور شدم و ذهنم رویای آینده را دارد... عجیب نیست حال و گذشته و آینده یکی هستند !! این لحظه که میگذرد هم حال ست و هم گشته و هم آینده !...
نمیدانم ، نمیدانم ها را تا کجا باید به دوش کشید !؟... دلم برای تمام کشورم تنگ شده ست ..برای دود ماشینهایی که اینجا خبری ازشان نیست برای دغدغه هایش و در اینجا در آرامش و سکون دغدغه ایی نمیابی ، عجیب این است که حتی دلم برای بی عدالتی هایش هم تنگ شده !!
اما در اوج وجودم ، ارزو میکنم روزی برسد که ایران آسمانش آبی و زمینش سبز باشد ، و مردمش تاریخ را بدانند و بخواهند چیزهایی را که باید عوض کنند ، در ارزوی روزی هستم که کشورم از بند خرافات و قانونهای تایید شده ی بدون فکر رها شود و مردمش ازادانه حق زندگی داشته باشند ...
دلم برای تمام خیابانها تنگ شده ... این بار زیر بارانش قدم نمیزنم ، این بار میدوم و فریاد میزنم ! این بار به سادگی از روی زمینش عبور نمیکنم ، این بار ساده از دیدن ماه و خورشیدش نمیگذرم ، این بار اگر برگردم به سادگی از دیدن طلوع خورشید در سرزمینم که باید سرارسرش همیشه از طلوع خورشید سرشار باشد ، نمیگذرم !
در این روزها هنوز کسانی هستند که صادقانه من رو از اون حوالی باخبر کنند و به یادم باشند ... باید زودتر از این تشکر میکردم از دوست عزیزم علی یزدان دوست که به مناسبت تولدم که گذشت با محبت تمام یک وبلاگ درست کرد : http://www.birthday-nata.blogfa.com/
و همین طور از پدر مجازی عزیزم : بهزاد که فکر میکنم وبلاگ نویسهای تاتری کم وبیش بشناسندش : http://www.blogha.persianblog.ir/ بابای عزیزم ممنونم ازت که همیشه به یاد دخترت هستی و همیشه بهش کمک میکنی ....
و دوست گلم پرستو که هیچ وقت منو تنها نمیذاره و همیشه به فکرمه که البته قبل از اینکه در دنیای مجازی باشه ، در دنیای واقعی بود : http://artist2002.blogfa.com/ پرستو جون ممنونم از اینکه در این روزهای تنهاییم ، تنهام نمیذاری ....

