به گامهای بی خبر آنهایی که :
در کوچه پس کوچه های کودکی شان ،
آرام و بی دغدغه قدم برمیدارند
ان زمان که من در عمق گودال زمان
دست بر گریبان صخره های سخت حادثه میشوم
حسادت میکنم به آنهایی که :
آیینه ی بودنشان
گرد و غبار دور جدایی و تنهایی نمیگیرد، هرگز
این چونان ، چون آیینه ی بودن من که دست خوش هزاران رنگ و بوی رفته میشود !!...
ای افتاب ،
ای ستاره های بی دریغ
ای ....!
تو روحت آیینه ،
پاسخ مجهول این پرسش !
به اندازه ی تنگ ترین تنگ ماهی
تنگ است
دلم تنگ ست
و باز یادم رفت
برای رسیدن باید
حرفهای دلتنگی را نسروده پاره کرد!
باز یادم رفت انگار قرار بود پای قرار خودم و خودم بمانم
هرچند اگر بی قرار تر از بی قرارترین بیدهای مجنون این دنیا شوم ...
باز یادم رفت ... دلتنگی راه چاره نیست ...
جاده
نور
افتاب
آبی
واژه های روحم را از ترس پنهان میکنم
بد قولی هایم را ببخش ای دوست... دلم تنگتر از ان ست... که می اندیشی...بی حوصله گی هایم را بر من ببخش که حوصله هایم بی تاب تر از ان ست که تو تصور میکنی ....
ببخش که بیتاب و بی حوصله و سراسیمه ام این روزها ... ببخش اگر نگاهم هم سایه با ارامش نیست، ببخش اگر نمیشناسمت ! ببخش اگر جرات میکنم و با تمام ناشناخته بودنت برایت مینویسم ...زمان دلش به خواب رفته ، خوابی عمیق ، خوابی پر ترس ! خوابی پر از حرفهای تکراری و نیم گفته ی زنان بیکار و مردان دلخوش !
آیینه ها
اه ای ایینه های ملموس نا اشنا
بیایید
چهره ام را نشان من دهید
میان بغض و خاک و سنگ
چهره ام ناپیداست !
اه ایینه های مرده ی معصوم
ارام و شتابان و بی صدا
....
بود یک روز
کوچه ام ، زیبا بود
خانه ام انجا بود
انجا که امرزو فاصله اش با من
به اندازه ی فاصله ی ستاره گان با
نبض جوشان زمین است !...
درد دلتنگی من :
مثل درد دو خط موازی عاشق ،
از نزدیکی و هرگز نرسیدن ست !
نشسته ام چنگ به دکمه های بی جان کیبورد که نفس نفس زیر سر انگشتانم شاید جان میهند و ممن بی خبر مینویسم ،
مینویسم از انچه شاید پس از رفتنم حتی کسی یک بار دیگر ان را ننخوواند
مینویسم ، به چه امید نمیدانم ؟نه به امید خوانده شدن به امید نوشتن مینویسم خوب میدانم نوشته هایی فراتر از بزرگی اسمان در میان تار وپود کامواب بنف رنگ کدر زمان به سادگی پرواز یک کبوتر از یاد رفته اند
به اشکهایم متوسل میشوم ، اشکهای ساده دل محزون که گاه بیدلیل میایند و دلم را خوش میکنند یا گاه دل خوشم را ناخوش میکنند
نا شکری نمیکنم... اشک را دوست دارم ... همان طور که طلوع افتاب ابرهای اسمان ابی دریا قداست کودکان گرسنه و دست های خسته را دوست دارم همان طور که حجم سرخ این زندگی پر شور را دوست دارم!
ساده است من دلم مخواهد ...کوچه ی من با اینجا سالها فاصله دارد سالهاست که به امید دیدنش چشم به اسمان دست بر گردن ستاره ی خیال ، منتظر... شاید دوباره قدم بر کوچه ی کودکی ها بگذارم اا انگار سرنوشتی که هیچ کس به جز خودم برایم ننوشت تقدیری را که هیچ کس به جز خودم قرار نیست رقم بزند ، این طور ست که دور از کوچه ی کودکی ها و شیطنت های شیرین بچه گی باشم !
به یاد سنگفرش های مرده ی بی رنگ کوچه ام افتادم ، دلم سنگین شد !...
خنداند ؟
مردمی را که محکوم به اشک ریختنند .
یا باید انها را در ذهن سوزاند !
یا رنج زخم و اشک را به جان خرید
اندکی صبر کرد.
اندکی زخم دید.
اندکی اشک ریخت .
بعد از ان با تمام مردم محکوم به اشک ، خندید !
چرا بخندم ؟
مگر این جهان تنها برای خندیدن من ست
ان قدر که مستحق خنده بودیم !
خندیده ایم !
همیشه غمگینم !؟
باشد
حرفی نیست
اگر غم دیدن حقیقت ست ،
اعتراف میکنم
دلم میخواهد
تا اخرین نفس
غمگین باشم ....
شعرهایم کوچکند برای نگاه بزرگ تو !
امید که بزرگشان کنم ،
با بزرگی نگاه تو ....
من نمتوانم
گرچه شاید غم انگیز تر از غروب آفتاب
نباشد این زندگی .
اما من نمی توانم
دیگر پاهایم
تحمل ندارند
پاهای شکسته را ببینید
و نشکنند
نگاهم دیگر تحمل
دیدن نگاههای محکوم به مرگ را ندارد
دستانم دیگر
تحمل شاهد پوسیدن دستهای توانا بودن را ندارند
قلب من دیگر ،
قلب گذشته نیست !
طاقت دیدن قلبهای شکسته را ندارد !

راجع به ستاره ها گفت
راجع به مهتاب ، راجع به حرفهای نگفته اش :
من ستاره ها را دوست میدارم
چرا به او نگفتم !؟
چرا از او نخواستم ؟
چرا او را به مهمانی شبانه ی مهتاب دعوت نکردم، هرگز !
چرا ...
گفت اگر کسی را حتی تنها برای یک بار به مهمانی مهتاب دعوت کنی تا همیشه دوستت خواهد داشت ...
من اما کسی را به مهمانی مهتاب دعوت نکرده ام !
من ستاره ها را دوست میدارم !
چرا به او نگفتم !؟
چرا از او نخواستم !؟
چرا او را به مهمانی شبانه ی مهتاب دعوت نکردم ، هرگز !
دست هر کودک تنها ای کاش سبدی پر از محبت بود
امروز سعی کردم با لبخندم ادمای خسته ی این دورو بر رو هرچند کم اما یه لحظه بخندونم !اینجا ادما خسته ن ... دلاشون شکسته انگار ...
من ستاره ها را دوست میدارم
به لبخندها عشق میورزم
یاد کوچه ، پس کوچه های نیمه تاریکی افتادم ... کوچه های سرد اما گرم ! کوچه های فقیر اما سخاوتمند ، کوچه های کشف نشده اما بی دریغ .. غروبی زمستانی مثل همیشه سرد در هوای برفی ... مثل اغلب روزها ، پسرکان دست فروشی افسرده و بی لبخند گوشه ی خیابان سرد ایستاده و به انتظار دزدیدن نگاه یکی از عابران بی خبر بودند ...
نمیشود از دیدن چشم های مهربانشان صرف نظر کرد ... نگاهم در نگاه یکی از دو پسر بچه ی دست فروش گره خورد ... ایستاد ... نگاهش انگار تشنه بود .... نگاهش مرا به گذشته ها برد ، روزهای بچه گی ! شبیه پیرمردی بود که در یک بازار بی صاحب بزرگ میان زباله ها پوست خربزه ای پیدا کرده بود و لیس میزد ، اشکی که از دیدن نگاه این پیرمرد ریخته بودم درست به بزرگی بغضی بود که وقتی نگاهم در نگاه یخ زده ی یک پسر بچه ی مهربان گره خورد ، راه نفسم را بست ...
قاعده ی مهربانی این بود ، اندکی دست و دل بازی کنم ، پولی هرچند کم مثل همه ، مثله تمام عابران دل خوش سرمازده به انها بدهم ... اما این بار بغضم را خوردم ....
بچه که بودم ... نمیدانستم وقتی پیرمردی با ان نگاه که هنوز در یادم هست با طمع فراوانی برای زنده بودن زباله ها را زیر و رو میکند ، میتوانم چه کار کنم جز اینکه جلوی بغضم را نگیرم و بگذارم هرچند ممکن است بزرگتر ها به من چشم غره بروند یا جلوی مهمانهایشان ابرویشان برود اما من گریه کنم...
اما با دیدن نگاه منتظر و مهربان و پر از صداقت این دو پسر بچه بغضم را خوردم .... بغضی که غربت سرما و تنهایی کوچه پس کوچه های پر هیاهو دو چندانش میکرد ... بغضم را خوردم ... لبخند زدم و به دو ستاره ی فرو افتاده از اسمان زل زدم ... در نگاهشان غرق شدم .. اگر بهشتی در خیال من باشد ، اگر جهانی مثله جهان اروزها جهان خیالات ، رویاها ، در ذهن من باشد ، این نگاه این غرق شدن تجلی همان حهان رویایی بود برای من ....
غروب سرد ، کوچه های پر هیاهو ، دست خالی دو پسر بچه ی دست فروش و بغض من که از تنهایی نگاه خودم و از زیبایی نگاه صادقانه ی این ستاره های اسمان بود ...
لبخند میزدم و ماهرانه ، پولهایم را از کیف پولم در اوردم و در امتداد نگاه منتظر پسر بچه کیفم را بیرون ارودم و باز کردم ... لبخند میزد ... انگار حرفهایم را پیشاپیش میدانست ... کیفم را باز کردم ...
نگاهش را حتی لحظه ای حاظر نبودم رها کنم ... گفتم : میخوام بهت پول بدم ولی !! کیف پولم را دید ...خالی بود ... لبخندش ، خنده شد !! خندیدم .... خنده اش انقدر زیبا بود که حاظرم تمام زندیگ ام را بدهم تا دوباره شاهد دیدنش باشم
مثله تولد یک پری دریایی مثله لحظه ی افرینش اسمان زیبا بود .. مثله بزرگی دریا مثله صلابت کوه مثل بلندی سرو... میخندید... با تعجب به کیف پولم نگاه میکرد .. که خالی بود ... گفتم : تو بگووو... حالا من با چی تاکسی بگیرم ، برم خونه !!؟ به ایستگاهی که خیلی از ما فاصله نداشت نگاهی انداخت ... ترسیدم نگاهش را گم کنم ... اما نه ! هنوز نبض پر احساس نگاهش به نگاه من گره خورده بود ...میخندید... و خنده اش درست مثله تولدی دوباره غروب ان روز را زنده تر و تازه تر از تمام طلوع ها کرد ... خندید و در تاریکی شب صورت زیبایش مرا ارام کرد .. ارامش لبخندش نگاهم را از اشفتگی همیشگی نجات داد ... خسته بودم اما در این دیدار کوتاه انگار تمام خستگی ام نابود شده بود ، انگار میتوانستم پرواز کنم .. انگار لبخندش معجزه ای با خود داشت..نگاهم را از نگاهش جدا نمیکردم ... هم متعجب بود و هم میخندید و گهگاه به دوستش نگاه میکرد و ندانسته دلهره ی گم کردن نگاهش را به دل من می انداخت ...غروب به تیره گی میرفت اما برای من به روشنی!...دستم را در کیفم بردم وپولی هرچند بیش تر از انچه عابران دلخوش بی خبر به او داده بودند ، ندادم اما احساس میکردم ... جهان را به او دادم و او جهان را به من !
من ستاره ها را دوست میدارم !
او نیز یک ستاره بود !
ستاره را اما چرا به میهمانی مهتاب دعوت نکردم ، پیش از این ؟
افسوس باور من این بود ، ستاره ها خود میزبان مجلسند !
اما ...اما ...اما افسوس... که ستارگان گاه حتی زودتر از انچه خودشان بخواهند خاموش میشوند و از دیده ها پنهان ، چرا به او نگفتم !؟!؟
من ستاره ها را دوست میدارم !
چرا از او نخواستم !؟
چرا او را به میهمانی مهتاب ، چرا به میهمانی افتاب دعوت نکرده ام ، هرگز ...
چرا !!؟

نمیگردانمت در برج ابریشم
نمیرقصانمت بر صحنه های عاج
شب پاییز میلرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد
سحر با لحطه های دیر مانش میکشد انتظار صبح را در خویش
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه ایا خواب اتش میکندشان گرم ؟
سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد ؟
صد کودک به نمناک کدامین کوی ؟
نمیرقصانمت چون دودی ابی رنگ
نمیلغزانمت بر خوابهای مخمل اندیشه ی ناچیز
حباب خنده ای بی رنگ میترکد به شب گرییدن پاییز اگر در جویبار تنگ
وگر عشقی کزو امید با من نیست
درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم
دو کودک بر جلو خان سرایی خفته اند اکنون
سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب
نمیلغزانمت بر مخمل اندیشه یی بی پای
نمیغلتانمت بر بستر نرم خیالی خام :
اگر خواب اور است اهنگ بارانی که میبارد به بام تو
و گر انگیزه عشق ست رقص شعله اتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد ، میبندد حباب از قطره های سرد
وگر در کوچه میخواند به شوری عابر شبگرد
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه به رویای اتش میکند تن گرم ؟
سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد ؟
صد کودک به نمناک کدامین کوی ؟
نمیگردانمت بر پهنه های ارزویی دور
نمیرقصانمت در دودناک عنبر امید
میان افتاب و شب براورده ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند ،
دو کودک بر جلو خان سرایی مرده اند اکنون
سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب .
ـ احمد شاملو ـ
تمام حرف من این بود !!
من مدیون همین لبخند ساده ام ...
تا ابد ...
یلدایی که بدون هندونه گذشت ... آی ... که چه جاهایی چه یلداهایی بدون چه چیزهایی گذشته و ما بی خبریم ...
شب یلدای من اما زیبا بود...چون احساس کردم بعد از مدتها توی هوای بارونی ، جهان مال منه !...
حس زیبای بود ... هوا سرد بود و توی سرما و زیر بارون طعم یلدا رو چشیدم ...
شبی که بعد از مدتها حس خوبی بهم داد ، دیشب میخواستم داد بزنم :
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
نمیدونم چون یلدا ست ، این جوری شد ! یا چون این جوری شد ! یلداست !....هرچی بود واسه من ارزشش یه دنیاست ...

