نه صدایی نه اوازی نه اغازی
دیگر نمیگویم !
نه به ماه نه به ستاره نه به خورشید
دیگر نمیگویم !
نه از اغاز نه از نیمه نه از پایان
دیگر نمیگویم !
نه از انچه باید گفت نه از انچه نباید گفت ...
برای انجا که چه باشم چه نباشم بر جاست
برای انجا که هر جای دنیا باشم انجایم
برای انجا
نه بیش نه کم
برای خیابان های فقیر اما پر مهرش
برای ادمهای کم لطف اما پر دردش
برای نهرهای خشکیده اما خروشانش
برای کوروش های پوسیده اما جاودانش
مینویسم برای ایران ...
برای ایرانم
برای خیابانهایم
برای کوچه پس کوچه هایم ....
دلم برایش تنگ ست ...
برای تمام خیابانها و کوچه های پردردش تنگ ست !!....
کجایی!؟ من تو را گم کرده ام یا تو مرا !؟
هرکجا هستم تو را در یاد دارم...
هر کجا هستی تو هم به یادم باش !
حرفها زیاد و ست و من دلم بیتاب تر از انکه تاب گفتن تمام نگفته ها را داشته باشد ...
چنگ بر خیالها
بر اوازها
چنگ میزنم
بر هر انچه در دور دست خاطراتم
مبهم و ناپیدا ارام و بی صدا ربوده شده اند یک روز
چنگ بر زمین
و بر زمان
چنگ بر لحظه ها و ثانیه ها میزنم !
چنگ میزنم شاید
اندکی باز گردد
دلم تنگ است
برای یک خانه پر از مهمان
برای یک دنیا بر از شادی
برای یک دفتر نقاشی
برای یک قایق کاغذی
برای فریادهایی برای داشتن یک همبازی
چنگ میزنم بر زمین و بر زمان
بر پاره پاره ابرهای این اسمان
چنگ بر این
چنگ بر آن
کاش میشد اندکی
قاب خفته ی روزها را ، به عقب برگرداند !
کاش میشد اندکی تکاند گرد و غبار دور ادمهای رفته را
از جداره ی خیس این تابلوی بی رنگ
کاش می شد
فرو ریخت تمام سوگواری ها را
نابود کرد مجلس عزاداری ها را
کاش میشد فلسفه ایی ساخت
یا با سفسطه ای مرگ را رد کرد
کاش میشد
فرمولی داد
برای رد دلتنگی
برای بودن در حال
نه پس نه پیش !
کاش میشد در خیال قایقی ساخت
پر از گلهای یاس و شقایق
نشست بر آن
دست در دست اسمان شد
اندکی خیال را نوازش کرد !
ارام شد !
پارو زد ...
کنار دریا رفت ...
طلوع را تماشا کرد
نه مثل همیشه
که در چار چوب قانون اسیر
میرویم کنار دریا و غروب را میبینیم
چنگ بر زمین و بر زمان
من ان قایق و آن دریا و آن خیال را میخواهم !!...
به ایوان میروم
و دستم را بر پوست کشیده شب میکشم*
حالا دل من تنگ است
اما ایوانی نیست !
و اگر هم باشد ،
پوست شب من ، کشیده نیست !
سبکترین ارزوهایم
سنگین شد !
ارزوهای سنگینم ،
بر باد رفت !
دلم پر از اشک
ارزوهایم سنگین
اسمان بی ابر
بی باد
زمین ، بی خاک
چشم ، یکی بر زمین ،
یکی بر وسعت اسمان دوخته !
اما کو ستاره ها ؟
اسمان تاریک است !
زمین مرده ،
خاک دلگیر ، مرطوب ، باران خورده !
نگاه مهربان دخترک معصومی که سادگی اش را به تاراج میبردند و هیچ نمیگفت جز سکوتی پر حرف !
به سخره میگیرندت ؟
ارزوهایشان بر باد !
نگاه معصوم و پاکت را
اگر این دل خوشان شکستند ،
مرا نگاه کن ،
شاید غم چشمانم
ردی از همدردی ،
روی شریانهای پاک چشم پر نورت ، بیاراید
نگاهت را اگر کشتند ،
ان نگاه ثابت مهربانت را ،
مرا نگاه کن ،
که چشمان من موزه ی اجساد بیهوده ی این کودکان بی روح است !
روحت را اگر آزردند ،
مرا نگاه کن ،
من خوب درد تو را میدانم !
درد حاصل از بی دردی این دل خوشان غافل را !
تو تنها لحظه ای مرا نگاه کن ...

