تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 10:33 PM
کسی اینجاست

که در انتظار رفتن ست

و کسی دیگر هست

که در انتظار ماندن کسی ست ،

که در انتظار رفتن است !....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 4:9 PM
من تنهایم

حجم بغض تنهایی مرا هیچ کس نمیداند

افسوس...

دستی بر شعله ی اتش دارم

و حسی شبیه قتل عام ارزوهای نا امید !

کو تمام حجم زندگی !؟

من تنهای تنهایم ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 8:9 PM

نیستیم ...

به دنیا می اییم ،

عکس یک نفره میگیریم ،

بزرگ میشویم ،

عکس دونفره میگیریم ،

پیر میشویم ،

عکس یک نفره میگیریم ،

و بعد دوباره باز ،

نیستیم ....

دوباره شعرهای حسین پناهی امید زیستن ، امید دیدن حقیقت و امید احساس زندگی داد به لحظه های ساده ی بودن من و بارها صادقانه این حقیقت را خواندم و هربار که میخواندم و میخوانم یاد این حقیقت در دلم جان میگیرد بیش از پیش که میتوان اغاز و پایان را مثل هم دانست تنها تفاوتی است میان لحظه امدن و لحظه ی رفتن ، این که در این میان کبریتی روشن و خاموش شده و زیستنی پاگرفته هرچند کوتاه مدت هرچند مثل معادله های یک مجهوله و چند مجهوله رفتن یک نفر همیشه برابر با امدن کس دیگری ست ... در مقابل مرگ من نوزادی از نطفه ای پر عشق در گوشه ای از جهان چشم باز خواه کرد پس در این میان هراس از مرگ چیست .. وقتی بشر ادامه ی ارزوهای من هستند وقتی اروزهای هرگز بر باد نمیروند وقتی اروزهای من میان تن خشک این زمان سر در گور نمیبرد ... وقتی با رفتن ارامم نوزادی در میان عشق اوای زیستن میخواند با گریه های مهربان و خنده های صادقش...هراسی نیست... هرچند خوب میدانم چرخه ی زندگی ادمها راهی از نیستی به نیستی ست اما این را هم خوب میدانم چرخه ی زندگی ادمها روندی دارد از هستی به هستی !

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:21 PM
این جا منم

ایستاده بر کوهی بلند

لحظه ی پریدن ست

منم اینجا و ابی اسمان و دیگر هیچ

لحظه ی پریدن ست

بالهای کوچک مرا نگیر ...

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 8:47 PM
وقتی تنهایی به اندازه ی یک میز تحریر بزرگ شود و حواذث به اندازه ی کاغدهای خطخطی روی میز اشفته و بی سر و ته باشد ان وقت دل من که به اندازه ی یک اتاق است  یک اتاق که به اندازه ی تنهایی میز تحریر داردو کاغدهای سیاه حوادث میگیرد انقدر که در اغوش این میز خسته ی تحریر ارامشش ناارامی میگیرد و بغض تنهایی کاغدهای حوادث سنگینی میز را بر باد میدهد و از تنهایی من تنها یک میز خیس سبک میماند که دلم را با تمام وسعتش در اغوش میگیرد و دل من ان زمان ست که تنها میشود و در اغوش یک میز تحریر با کاغذهای حوادث میمیرد ....

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
بی نام بی عنوان بی ...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 9:17 PM
امروز باز روز دیگری گذشت و من کنار بودنهایم نشستم و گذر ارام و بی صدایش را نگاه کردم و در تلاش بودم که نبظ های بی جان تکرار را تبدیل به زیستن های مکرر کنم و توانسته ام اما ...

نمیدانم اما باز احساس تندی در درونم جان گرفت ... احساس اینکه نکند ... امروز که اومدم طبق معمول کامنتهای وبلاگ رو چک کنم کامنت پرستو یکی از دوستای گلم رو دیدم  که هنوز همیشه بی خبر بهم سر میزنه و مینویسه هرچند از ناراحتیش گفت اما من ر با دیدن کامنتش اول خوشحال و بعد ...

یاد تمام خاطراتی که این روزها من نباید بهشون فکر کنم به خیر...من این جا بین ادمهایی که با عقاید خودشون با حرفهای بسته ی خودشون و داروهای مضری برای زیستن که دیگران به ذهنشان تزریق کرده اند و انها بدون هیچ اندشه ای پذیرفته اند گیر کردم ...

کسانی که نوروز را و تمام نماد های نوروز را هیچ میدانند ایین کوروش ایین ایران را هیچ میدانند و هیچ کدام نوروز را جشن نمیگیرند و سفره ی هفت سینی در کار نیست  اما ایرانی هستند ، بحث جالبی بود را جع به نوروز که در میان حرفهای کسانی که میگفتند نوروز چیه!چرا سفره ی هفت سین بندازیم !؟ یکی گفت : نه ... نوروز خیلی هم بد نیست ... قران هست... یا مقلب القلوب و البصار و ... میخونیم !...

ترجیح میدم چیزی نگم اما اینجا میشه روبنده های ذهن رو به سادگی لمش کرد مرزهای ذهن حرفهایی که نباید گفت و گفتنشون جرم داره ! کاش این روبنده ها فقط روبنده های ظاهری بود کاش حداقل فکر و ذهنمون رو اسیر مرزها و بن بست ها و دیوارها نمیکردیم ... اما افسوس که بعضی ها ترجیح میدهند ۴ساعت راجع به رنگ خط ۲ سانتی متری که اتفاقی با خودکار روی دستشان کشیده شده و اینکه اگر چه قدر تیره یا روشن باشد نماز و وضو را باطل میکند صحبت کنند و شاید این طور از بودنشان لذت میبرند!

افسوس اینجاست که زنان روبنده دار نمیاندیشند چون حق اندیشیدن ندارند .. نمیگویند چون نباید کسی صدایشان را بشنود هیچ کاری مستقلا انجام نمیدهند چون حتی امرز هم جنسشان را به عنوان جنسی برابر قبول ندارند ! برابر که هیچ ... ای کاش به اندازه ی انسان بودن به خودشان حق زیستن میدادند و تعبیرشان روح و جسمشان تنها در ارضای مردان تعریف نمیکردند ای کاش دلیل افرینشان را بودن جنسی برای ارضای مرد نمیدانستند انوقت شاید روبنده هایی که گاهی حتی جلوی دیدشان هم میگیرد از جلوی صورتشان که نه شهوت برانگیز ست نه عجیب نه با دیگر چهره های متفاوت ست کنار میرفت ...

انوقت شاید دیگر تمام روز خرید کردن و تمام روز در ماشین بودن و حتی لحظه ای شیشه ی ماشینشان را پایین نکشیدن تنها برایشان کافی نبود !...

کاش فکر میکردند و ای کاش حداقل ذهنشان روبنده نداشت و این حق را به خود میدادند که بدانند که فکر کنند این حق که فقط جسم جامد و در نمد پیچیده ای نیستند که باید به سنی برسند و مردی را ارضا کنند که تمام وجودش پر از شهوت است ... تمام وجودش انباشته از عقده ست و تمام وجودش حس مالکیت را فریاد میزند ...

این روبنده ها ای کاش لحظه ای حتی کنار میرفتند !... ای کاش ... تظاهر ها لحظه ای از میان میرفتند ... ای کاش برای چند لحظه صداقت جای دورویی می امد اما افسوس ...

زنهایی که حتی انگشتانشان در زیر لباشی سیاه پوشیده شده ست و حتی چشمهایشان و نگاهشان به زندگی مجبور ست از زیر پارچه ای سیاه باشد و سرشان بر زمین چون مردانی بی هویت و بی فکر مهر مالکیت جنسی و روحی و جسمی را بر تک تک سلولهایشان زده اند و انها هم بی دلیل بدون فکر پذیرفته اند ...

موسیقی امروز : http://youtube.com/watch?v=ucEuGdMNB3g

با این همه من ، اینجا ایستاده ام ... و روزهایم را پر تپش تر از دیروز میگذرانم

ربطی به من ندارد

اگر کسانی هستند

که دلشان میخواهد

دنیا را از زیر چادرها ی بلند و بی روزنشان لمس کنند

و دلشان میخواهد نگاهشان را مجبور کنند به دیدن دنیا

از پشت پارچه های سیاه بلند !

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
گذری بر چند ماه پیش ...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 3:59 PM
داشتم شعرای قدیمیم رو میخوندم البته نه خیلی قدیمی اما این شعرو دیدم و یاد روزهایی افتادم که اینو نوشتم  این شعر یاداور چیزهای زیادی برای من هست ...

عاشق رسیدنم

عاشق بودن با تو

و هنوز خیر به پرده ی سبک این پنجره ی ساکت ،

از تو میپرسم :

تا کی میشنوی حرفهایم را  ؟

و تو سکوت میکنی ...

خوب میدانم ،

هرکسی می اید ، یک روز به سادگی خواهد رفت ...

حرفهای من

بغص صدای من

گلدان نیمه شکسته ی ذهنم ،

دستان خالی از کودکانه ام ،

برای تو ...

تو هنوز سکوت میکنی ...

و من راز حرفهای نگفته ات را

در پشت سکوتت کشف خواهم کرد ...

پرده ی سبک این پنجره ی خسته ،

باز روی چارچوب خوابش برده ...

دستی هست که پرده را از روی پنجره بردارد ،

و اسمان را نشان من دهد

و شاید ان دست ، دست تو باشد ...

                                                                                    مهر ماه ۸۶

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 5:2 PM
زمان روی طاقچه خمیازه میکشد و نفس های سرد بودن را در تپش های جامانده ی زیستن ها و رویاها و اروزها میرقصاند .... زمان بر تپش های روح من دست میکشد...و نورهای تاریک درونم را ارام رام بیدار میکند...

اندک اندک نورهای تاریک روحم را اشکار میکند...زمان دست بر گردن ارزوهای من پیش میرود و دل خسته ام انگار صدای بودن را تبدیل به فریاد زیستن میکند !...

خوب میدانم فرق بودن و زیستن در چیست خوب میدانم فرق دیدن و نگاه کردن ! فرق شنیدن و گوش دادن چیست!...

خوب میدانم بودن ، نبض ساده ایست بی تپشهای سرخ خون در رگ احساس و نیاز ...من زیستن میخواهم نه تپش های بی جان بودن را که ، بی زحمت رقصیدن ذهن من بر محور دنیا ، در رگ های ذهن من میایند...

نبض این روزها جان دارد و من این جان پر شور را دوست میدارم ...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |