تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

کابوس / رویا !
شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:3 PM
دیروز خواب کسی را دیدم .. با موهای اشفته و رویی پریشان مضطرب ترسان .. نگاهم کرد ..

پرسید از روزهایم ، گفتم بد نیست ... میگذرد و میگذرانم

پرسید از رنگ ها گفت کدام را نمیبینی ؟ گفتم رنگ بی رنگی را ندیده ام و رنگ یک رنگی ...

گفت : هم رنگی ها را دیدی ؟

گفتم : هم رنگی های کم رنگ را  اری ، دیده ام ...

پرسید چه قدر دلت هوای یک رنگی دارد ؟

گفتم بیش از انکه هوای دیدن زرد و ابی و سرخ و ارغوانی دارد

گفت : چه قدر لدت هوای دیدن رنگ دارد ؟

گفتم اگر دم و بازدم هست به امید دیدن ست

پرسید : به امید ؟ یا به تلاش ؟

گفتم : تلاش پر امید ... و امید پر تلاش...

پرسید : امید ...

باد وزیدن گرفت .. موهای پریشانش روی چهره اش را گرفت و ابری شروع به باریدن کرد

گفت : ابر را دیدی؟

گفتم : ابر که بارید ؟

گفت : ابر که زیست !

دستانش را دیدم محو و کم رنگ میشد...

پلک هایش بر چشم مورب رو به پایین رها میکرد ...

نگاهم کرد با نیمه ی چشمش ،

پرسید : مرا دیدی ؟

نگاهی کردم... تنها صدا بود و حسی شبیه ابدیت...

نگاهی به اطراف کردم سکوت بود و رنگی ...

شبیه به ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
گلایه !
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 6:46 PM
سالها فاصله هست ...

تا بدانم عاقبت ،

چه کسی دو دستم را میان دستانش میگیرد ،

این روزها میان این همه اشوب

هر دستی که میبینم ،

تنها برای تنها نبودن خود ،

نه برای دوست داشتن ،

دست دیگران را میگیرند !...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 10:59 PM

چه خوب که جایی هست برای نوشتن...

دلم گرفته است ... همیـــــن....

مادری فریاد میزند/کودکی اشک میریزد/زن گرسنه ای به پای پیرمردی بی عقل می افتد  ودختری جوان زیر قدم های کسی از یاد میرود و زمان میگذرد ...

میشناسم نویسنده ای را که مینویسد صبح و ظهر و شب و جوانی را که اشک میریزد صبح و ظهر و شب میشناسم کسی را که میداند اما هیچ نمیداند و کسی که نمیداند اما ... میشناسم درخت پیری را که تنها مینشیند صبح و ظهر و شب میشناسم دختری را که خاطرات شوم گذشته را در رود زمان حال میشوید اما هرچه میکن طناب متصل به خاطرات پاهای بیجانش را رها نمیکند ... میشناسم دودست را که در یک غروب ابری یکی شدند و دو نگاه که در شبی عجیب غرق نگاهی رویایی شدند...

میشناسم زن پیری را که دلش میگیرد وقتی کبوتری میمیرد پیرمردی هست که سیگارش را خرد میکند و سالهاست سیگار نمیکشد اما هر روز صبح پاکتی سیگار میگیرد ! میشناسم یک ساعت زنگ دار که هر شب کوک میشود و هر شب ساعت ۳ زنگ میزند و کسی را بیدار میکند که نیمه شب ها دلش میخواهد ماه را ببیند !! میشناسم ابری را که نمیبارد مگر انجا که دلی غمگین ست ... میشناسم کبکی را که هر روز به خودش میگقت چرا من نباید مثل کلاغ باشم !

میشناسم مردمی را که هرگز نمیشود شناخت میشناسم زمان را که نمیشود لحظه ای جایش گذاشت میشناسم این روزها را که خودم عبورشان میدهم از روی تن مهربان زندگی ، میشناسم انسان را ...

چه خوب جایی هست برای نوشتن...

دلم گرفته است ... همیــــــن....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
ج ن گ ل
جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 2:35 PM
زمان میگذرد

و دستان مرا حسی پوشانده عجیب و اشنا حسی از نزدیکی زندگی و غربت

زمان رشد میکند مثل یک درخت تازه بالغ شده در یک جنگل که اطرافش را انبوه درختان کهن و خاطرات درختان مرده فرا گرفته ست... نهال تازه بالغ شده ی امسال نگاه میکند به درختان کهن و پر خاطره و بعد به تصویر کوتاه خودش در آب...

باد می اید و نسیم برگ درختان را میرقصاند در اغوش مادرانه اش و درختان همه در فکر زیستن و نهال کوچک امسال شاخه هایش را به باد میسپارد و زیستن را در نفس هایش از برگ ها عبور میدهد در شاخه ها و ساقه اش میرقصاند و بازدمش را بر جنگل فریاد میکند ...

و نهال کوچک نگاه میکند و نفس میکشد و عاشق زیستن ست ... عاشق جنگل...حتی عاشق درختان کهن و فرسوده ی جنگل که پر خاطرات بد گذشته اند...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |
به یاد شاملو
سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 11:9 PM
...

و اغوشت اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت ،

پاکی اسمان را متهم میکند.

کوه با نخستین سنگ ها اغاز میشود

و انسان با نخستین درد.

درمن زندانی ستمگری بود

که به اواز زنجیرش خو نمیکرد ـ

من با نخستین نگاه تو اغاز شدم .

...

                                     ایدا در اینه ـ شاملو

به یاد شاملو و به یاد انهایی که شعر شاملو را فهمیدند...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
در خواست!
شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 4:34 PM
شیفته ی زیستن میشوی ،

اگر ، چشم باز کنی و ببینی که :

 جهان خیره در انتظار پیروزیت نشسته است...

فاصله ای نیست ،

چشم اگر بگشایی...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
_ در ادامه ی خطوط _
جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 8:6 PM

دستانش را به پنجره ی نمدار میکشید و ارام زمزمه هایی که خودش هم به ندرت معنیشان را میدانست, ناخوداگاه بر زبان می اورد و این بود تمام انچه او انتظارش را میکشید ...

به اطراف نگاهی انداخت ,خانه خالی بود و دیوار ها هماهنگ با رقص ارام نسیمی که از لایه پنجره ی نمدار خانه را در اغوش کشیده بود عریانی شان را فریاد میزدند ...تصاویر مبهم بر تن عریان و سرد دیوار ... ان تصاویر بی رنگ و بی وزن از ادمها که انگار هنوز جان داشت باز چشمهایش را از چارچوب در جدا کرد و به خود جلب کرد...

تصاویر ، مثل حرکت مرغابی های ساکن بر اب بودند چیزی مثل درختان که هنگام رانندگی ادمها پیاده روی میکنند و مثل اشوبهای ذهن او که حتی هنگام ارامش هم عصیانگرند!...

به تصاویر زل زد ...پسر بچه ای در کنار توپ کوچکش که مثل کره ی زمین ابی بود ... ان روز پسر بچه  فکر میکرد جهان را در اختیار دارد ... چون شاد بود ! مادری که به نوزاد معصومش ، معصومانه شیر میدهد و پوست لطیف وجودی را که او باعث وجودش شده است را بر پوست سینه هایش میچسباند و احساسی عجیب در تنش رخنه میکند و لبخندی میزند ، لبخندی که شبیه به هیچ لبخندی نیست ...ان زن ان روز احساس میکرد جهان را در اختیار دارد دستش را که بر سر داغ نوزادش میکشید این احساسش دو چندان میشد ... چون ان روز حسی داشت که شبیه به هیچ احساس دیگری نبود !...

و مردی که با قلموی افسانه ای و بلند خود تصویری شگفت و زیبا از زنی حامله در حال رقص با موهای اشفته و چشمان بسته با مژه های بلند و در هم رفته بر دیواری از اتاقش کشیده است ... مرد عریان در مقابل رقص زن در میان دو درخت... مرد احساس زیستن میکرد و در تلاش بود در میان دو درخت حسی ناب را به تصویر کشد ، حسی شبیه به حس زیستن. ان روز ان مرد احساس میکرد جهان را در اختیارش دارد چون در تلاش برای یافتن چیزی بود در تلاش برای خلق چیزی بود...

و دختری پر شور که دو بال کوچک شبیه دو بال پرستو داشت در میان دو انگشت یکی از دستانش گلی را گرفته بود و چشمانش که زیر انبوه موهای خرمایی رنگ و موج دارش پنهان بود تنها اسمان را میدید و با گوشهایش که با شوقی وصف ناشدنی برای شنیدن دقیق شده بودند تنها صدای طبیعت را میشنید و قدم های اهسته ی نسیم . چشمانش نوری داشت که گویی نور خورشید از ان بود و دو گوشش که میان انبوه موهای خرمایی رنگش اشکار بود و از عطشی عجیب برای شنیدن سرشار بود...ان روز او احساس میکرد جهان را در اختیار دارد چون میدید و میشنید...

تصاویر در هم پیچ میخوردند ... نمناکی دیوار تصاویر را زنده تر میکرد و چشمان او هنوز پیچ و خم تصاویر روی دیوار را حریصانه دنبال میکرد . صدایی شبیه صدای دارکوب که هدفمند بر چوب میکوبد اما بی هدف رهایش میکند میشنید ، صدایی شبیه به صدای ثانیه ها که بی صدا عبور میکنند...

و همچنان به دیوار چشم دوخته بود ، یک پیرمرد که در دستش شعله ای اتش بود اطرافش موجودات عجیب و رویایی ، پیرمرد و ان موجودات مثل یک کابوس ، ترس اور و پر ابهام بودند . ان پیرمرد با شعله ی اتش که در دست داشت میان نور و گرما غرق بود انگار شعله های داغ و بر افروخته ی خورشید در مقابل نور ان مشعل کم بود....

از ترس چشمانش ناخواسته از دیوار گریختند...

پاهای کرخت و بی جانش را اندکی روی زمین جابه جا کرد به دستانش نگاهی انداخت و ناخوداگاه   میان انگشتان کرخت و کشیده و بی شباهت به انگشتان دوران کودکیش ،به دنبال ردی از خاطرات کودکی اش میگشت ، طمعکارانه دستش را تماشا میکرد انگشتانش ، بند بند انگشتانی که با انها توانسته بود اولین بار یک واژه را بدون اشکال بر کاغذ بیاورد و یادش امد که چه قدر برایش مهم و شادی اور بود اولین توانستن ها...

چیزی بود که مجال بستن چشمهایش را به او نمیداد با اینکه تمام نشانه های زندگی را نابود کرده بود ... دیوار ها سرد ، ذهنش کرخت ، خانه سرد و خالی ،بی هیچ صدایی جز همان صدای ممتد که حتی نمیدانست حقیقت ست یا در پی خیالی دیگر در ذهن ناارامش جان گرفته است ؟

زیر بار نمیرفت پلک های نیم جان و یخ زده اش را برهم بگذارد با اینکه تمام لحظه ها انگار بی جان بود و تمام نورها خاموش و تمام تصویرها ساکن و ملول اما باز زیر بار نمیرفت ، حالا که زمان رفتن بود پلکهایش را با نیرویی مضاعف باز نگه میداشت ، انگشتان نیمه جانش را باردیگر از هم باز کرد و دوباره تن نمناک پنجره را با سرانگشتانش را بوسید...به اطراف نگاه میکرد و در تلاش بود پریشانی های فکرش را با مقیاسی که نامش را نمیدانست اندازه گیری کند. 

چهار دیوار نمناک سکوت را فریاد میزد و کند شدن تپش های قلبش و حسی شبیه به احساس رهایی در تنش  شدت  میگرفت صدای دارکوب بیشتر میشد و تپش های پر شور قلب او ارام تر...

قبل از بستن چشمهایش باز به تصاویر نگاهی کرد... و تصاویر که انگار چیزی از درونشان  جان داشت پر افتخار و امیدوار خونمایی میکردند و باز خیره شد به پیرمرد که چشمانش افتاده بود و مشعل پر نور در دستان پرتجربه اش اسیر بود و تنها نگاه میکرد با دوچشم افتاده رو به پایین و نیمه باز و  با ریش ها و موهایی بلند که در امتداد شعله ها بودند و نگاه ها ... انگار تمام تصاویر تنها در نگاه ها خلاصه میشد، نیمه جان از جایش حرکت کرد و خودش را به سمت تصویر مرد نقاش کشاند , در تلاش بود سایه های پنهان روحش را که برای یافتن معنای نگاه پیرمرد مشعل به دست هر لحظه حریص تر میشدند را نابود کند . دستش را بر اندام زن حامله کشید و بعد به نوزاد دراغوش ان زن نگاهی کرد و در ادامه پسر بچه ای که پر شوق و خوشحال با توپی که بیشترین شباهت را به کره ی زمین داشت بازی میکرد و بعد مرد نقاش و دختر جوان که چشمانش میدید و گوشهایش میشنید انگار این تصاویر ادامه ی هم بودند و پیرمرد که ادامه ای مبهم برای تصاویر بود و ان مشعل کوچک که نورش نور خورشید را نابود میکرد و به سادگی در در دستان ان پیرمرد جا گرفته بود و شعله ور میشد و او همچنان سعی داشت نگاهش را از شعله های سرخ و نارنجی و زرد مشعل برگیرد اما ناخوداگاه دستانش به سمت شعله های اتش رفت که انگار هماهنگ با صدای دارکوب سرخ تر و شعله ور تر میشدند... تن سرد دیوار در گرمای اتش غرق بود ... باورش مشکل بود که یخ زدگی سر انگشتان او میان گرمای اتش مشعل نابود شود ! اما سرانگشتانش غرق گرمای اتش بود ،لرزه ای بر اندام کرخت و سستش افتاد و لحظه ای به فکر رفت و بی دلیل به یاد کتاب ها افتاد ! موجودات مهربانی که احمقانه در فکر اموزش به دیگران هستند و البته بی دریغانه یاد دهند : هر عملی عکس العملی دارد و هر کنشی واکنشی !...

 پس او زنده ست و هنوز چیزی هست که منتظر باشد او رویش اثری بگذارد انگشتان داغش را بر دیوار حرکت داد به چشمهای پیرمرد رسید بی انکه بخواهد از زیر سر انگشتان گرمش دو پلک افتاده ی پیرمرد لغزید و بر روی چشمانش افتاد !

از ترس و شاید شرم از این اتفاق ناخواسته انگشتانش را بر دیوار کشید و پایین تر اورد... میان شعله های اتش نگاهی دیگر جان گرفته بو ... اطراف اتاق را نگاهی کرد.. میان چهار دیوار انگار نگاه چیزی یا کسی زندانی بود .. ترس روی گرمای سرانگشتانش نشست و عرقی سرد روی صورتش نشاند . نگاهش به اطراف اتاق بود وبی اختیارانگشتانش را پایین تر می اورد که  ناگهان احساس زنده ای  را لمس کرد، انگشتان پیر مرد میان انگشتان متحیر او حرکت میکرد !

نمیدانست چرا چه طور و چگونه! هیچ چیز نمیدانست تنها احساس میکرد نگاهی در تمام اتاق محاصره اش کرده است ، نگاهی شبیه به نگاهی که میان شعله ها ناگهان جان گرفته بود . بی اختیار انگشتان پیرمرد را نوازش کرد و ارام شد . بدون نیاز به هیچ شجاعتی ارام تر از انچه تصور میکرد چشمهایش را بست و این اغازی دیگر بود ...

همه جا ابی شد به رنگ همان دیوار ! پیرمرد لبخند بر لب داشت و پلک هایش روی هم نبود ! مشعل را در دستش گرفته بود و انگشتان او هنوز در میان انگشتان پیرمرد میرقصد که در نگاهی گم شدند و تنها نور و گرمای مشعل بود که تمام لحظات گم شدن در تاریکی مطلق را نورانی میکرد پیرمرد بی انکه او بداند مشعل را در دستش جا داده بود ... حسی شبیه به احساس پرواز اعضای تنش را نا ارام و پرشور میکرد مشعل میان دستان او بود و رقصی عجیب بر دیوار زندگی میکرد ، رقصی عجیب میان دو درخت که کنار یکی از انهای توپ کوچکی که نهایت شباهت ممکن را به کره ی زمین داشت قل میخورد ! او میرقصید  . شاخه گلی را  که در میان انگشتان دست دیگرش بود احساس کرد بی انکه بیاندیشد از کجا امده ارام ساقه ی زنده و پر روحش را در میان انگشتانش می غلتاند . به هیچ چیز حتی به رقص و حتی به پیرمرد که دیگر عجیب و ترس اور نبود و حتی به تصاویر روی دیوار نمی اندیشید...

چشمان او بسته بود ! صدای در, سکون اتاق مرده را شکست...

موجودات رویایی کنار پیرمرد بالا و پایین میرفتند اما ترسی نبود او با خودش میگفت : شاید من هم امروز جهان را در اختیارم دارم ! اما برای او این تصور که زندگی اش با مرگش همزمان باشد خنده اور بود با اطمینانی شگفت احساس میکرد از چهار دیواری و از ان دیوار های بی رنگ و دلمرده رها شده و به وضوح گرمای مشعل را ، گلبرگهای ان گل را ، رنگ ابی ان توپ را میفهمید. انگار میدید و میشنید و میخواست و میتوانست انگار جهان را در میان دستهایش داشت و خوب میدانست تلاشش برای مرگ به نتیجه رسیده ست!

تپشی در کار نبود این بار روح می تپید و احساس میکرد صدای ان دارکوب که نمیدانست حقیقی ست یا باز تصویری خیالی ست مثل تمام تصاویر روی دیوار در عین وجود داشتن در حجم بزرگی از عدم وجود شدت میگیرد ! هیچ خواسته ای نبود و انگار تمام ارامشی که در انتظارش بود روی شقیقه هایش چرخ میخورد و با هر حرکت کوچکی دریکی از اندامهایش تمام تنش سبک و موزون به رقص در می امد.

ارام ارام صدایی اضافه شد ، از وزن بی وزنی لحظه ها کم کرد ! صدای نفس کشیدن هایی ممتد و ارام ... نفس ، تپش ، نور ، صدا ، حرکت ، گرما ، نشانه های ساده ای از بودن . اما دیگر نمیخواست مثل ادمهای دیگر برای بودن تلاش کند و حریصانه از بودنش محافظت کند ! میخواست برای زیستن تلاش کند ،برای زیستن اواز بخواند برای زیستن به رقص دراید ، نفسهای ارام و بی جان ، بیشتر جان میگرفت و صدای نفسهای خودش را میشنید و نفس هایش عمیق تر و سبکتر میشد، تپش های قلبش را که سرعت میگرفت و برای زیستن طمعکارانه تلاش میکرد میتوانست بشمارد و اکسیژن را هربار با انبوهی از یک احساس ناب و دور از ذهن در ریه های خود جامیداد و بازدم هایش را با امید تجربه ی دوباره ی ان احساس ناب به بیرون میراند.

نفس های او بازگشت و این بار خودش مادر خودش میشد ! رقص رویاییش هرگز به پایان نرسید و حالا میدانست دلیل بودن ان پیرمرد که در ابتدا غریب و ترس اور بود تنها خودش بود که نقشش نقشی از دیوار شد و حالا پیرمرد احساس میکرد جهان را در دستانش دارد چون مشعلش را به کسی مبخشید که خودش را  متولد میکرد ، به کسی که ان روز جهان را در اختیارش داشت چون بودن را تبدیل به زیستن کرد...نقاش خطوط درهم رفته ی دیوار را به مقصد رساند و برای مدتی دست از کشیدن برداشت ... نویسنده برای مدتی قلم را رها کرد و بر کاغذ گذاشت .

و هنوز نگاهی بود و نگاهی هست که در انتظار ادامه ی خطوط باشد ...

 

 

 

                                                                                                پایان

                                                                                          29 اسفند 86

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: داستان کوتاه | لینک ثابت |
شهر هنوز پابرجاست...
جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 6:37 PM

shahre ma

بهار بود و صدای پرستو ها میامد

قایقی غرق شد

پرنده ای ایستاد از پرواز پر شورش

درختی با ضربه ی نا به هنگام تبری بی رحم

در ظهر یک جنگل

بر زمین افتاد

لحظه ها میرفتند

و ساقه های پر شبنم یاس و شقایق را

با عشق

قلقلک میدادند

در میدان شهر

محکومی سر بر دار میداد

کنار میدان

دو چشم اویخته بر درختی

جان میداد

بالاتر از اسمان

شهری بود

جای پرندگان مرده و فرشتگان

مرد محکوم به انجا میرفت

و پرستوی مرده صدای ناله اش

شهر خفته را

بیدار کرد ...

و پدر دست دختر خردسالش را بوسید

دختر گریان را به دست پیرمرد بیشرم داد ...

و شهر در رویا ، برخاست...

نگاهی به اجساد پرستو ها کرد...

به سرهای محکومین

به طناب های دار

شهر خاک گرفته ی مرطوب

شهر بی رحم

پر سنگ

شهر هرچه گفت و هرچه کرد

همه در ذهن خاکها

مدفون شد

شهر مرده ی از یاد رفته

شهر امیدهای خاموش

شهر دوست داشتن های احمقانه ی مدهوش

شهر جان دادن برای هیچ

شهر جا ماندن کنار هیچ ...

و شهر هنوز پا برجاست ...

عجیب این است...

که شهر همه ی ما هنوز انجاست ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
آمور
دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 12:47 PM
آمور رفت...

و کنار لحظه های پر ابهام مرا تنها گذاشت و میان امد و رفتش رازی پنهان بود انگار ...

تنها دیروز بود که نشد مثل روزهای قبل کنارش باشم ...

و همان دیروز بود که رفت و من نفهمیدم ...

نمیتونم دیگه چیزی بگم ...فقط اینکه دوست دارم میشد با ماسکدات صحبت کنم ... همونطور که روز اول داشتم باهاش صحبت میکردم که آمور اومد و اون اسمشو گذاشت آمور ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |
نوروز !
جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 3:2 PM
زمان بر تن سرد اقاقی ها نفس میزند هنوز ...

امسال سال دیگری ست

گذر خواهد کرد ...

و زمان بر تن عریان اقاقی ها نفس خواهد زد ...

و زمان گذر خواهد کرد ...

نوروز یاداور خیلی چیزها بود .. از خاطرات کهنه و همیشه زنده ی کودکی گرفته تا خاطرات دلمردگی ها و تنهایی ها و در کنارشان خاطرات خوشی ها و با هم بودن ها و زیستن های حقیقی و ناب...

کودکی ها و سفره هفت سین هایی که از تمام سین هایشان سهم ما بچه ها رنگ کردن تخم مرغها بود با نقاشی هایی که سعی میکردیم هرسال بهتر از پارسال باشد .. اما افسوس یادمان نبود هر سال که میگذشت از تعداد تخم مرغ های رنگی کم میشد تا سالی که شاید دیگه  خبری از تخم مرغهای رنگی نباشه ...

دلم میخواد از همین حا به همه دوستام و همکلاسی هام نوروز ر تبریک بگم و مثه همه واسشون ارزوهای خوب داشته بشم.اما اروزی من برای اونا اینه که امسالشون پر از ارزوها و رویاهای بزرگ و زیبا باشه دوست دارم اسماشونو بنویسم هرچند شاید خیلیهاشون به یاد من نباشن اما میخوام از اینجا بهشون تبریک بگم و ارزوی یه سال خوب رو براشون داشته باشم  :

کوهیار صادقی ـ پرستو زواری ـ صبا سلمان زاده ـ قربان میرزایی ـ مژگان عزتی ـ احمد حق شناس ـ علی شهبازی ـ هلن بهرامی ـ بهروز دوستی ـ محمد ناصر سیاوش ـ فاطمه یگانه ـ محمد تفرشی ـ  مهدی الموتی ـ مایده مهرور ـ الهه حسن لو ـ فرید بنی اسد و ....

و یه تبریک مخصوص به استادهای عزیزم : اقای علی امیر کمالی  اقای علی کوچکی و خانم چیترا نادری...

اخرین جمله هایی که توی این پست میخوام بنویسم فقط چند مصرع از این شعر شاملو :

من فکر میکنم

هرگز نبوده قلب من

اینگونه گرم و سرخ

احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم میجوشد از یقین

احساس میکنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

میروید از زمین

اه ای یقین گم شده ای ماهی گریز

در برکه های اینه لغزیده تو به تو

من ابگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از برکه های اینه راهی به من بجو !

....

این شعر یادم اومد :

تمام لرزش دست و دلم از ان بود / که عشق پناهی شود نه گریز گاهی /

....

                                        سال نو سالی پر از اروز و رسیدن باشه

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |