شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 6:26 PM
دستانش را به هم مالید از تفکر به کودکانه های ذهنش خنده اش میگرفت ... یاد اسمان افتاد که هنوز ابی بود و به نوشته های بی ر و ته خودش خیره ماند ان همه حرف داشت برای گفتن چرا بی سر و ته و نیمه رهایشان میکرد !؟ دستانش را بالا برد و در ذهنش طوطی وار تکرار کرد : هنوز خیلی چیزها را نمیدانم شاید این ابتدای دانایی ست ! شاید وقتی خوبی باشد برای سکوت پس از ان همه گفتن نابجا و یقین های پر تردید که عاقبت نفهمید به راستی یقین بود یا تردید ! شاید وقت ان باشد که کمی نشست و شنید ! کمی نگفت و وقت داد تا راه دیگر زیستن را هم کشف کرد !
سزش را میان دستانش گرفت و گفت : شاید اخرین جمله هایش در اینجا باشد
پلک هایش را باز کرد با نبم نگاهی به اسمان گفت : خدا نگه دار
...
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:26 PM
جهان و موجودات احمق دوپایش را
سیاره ها میبینند از دور
و به خود میبالند که بر تن عریانشان
رد پای ازاردهنده ی انسان نیست
عطارد و زهره و مریخ
شما خوشبختید !
بیچاره این زمین و خاک !...
ازادی ! حرفی میان من و خودم ...
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 5:34 PM
ش ک و ه
ا ر ا م ش
ی ل د ا
د و ب ا ر ه
ـــــــ ش ا ی د ـــــــــــ
