دستانش را به پنجره ی نمدار میکشید و ارام زمزمه هایی که خودش هم به ندرت معنیشان را میدانست, ناخوداگاه بر زبان می اورد و این بود تمام انچه او انتظارش را میکشید ...
به اطراف نگاهی انداخت ,خانه خالی بود و دیوار ها هماهنگ با رقص ارام نسیمی که از لایه پنجره ی نمدار خانه را در اغوش کشیده بود عریانی شان را فریاد میزدند ...تصاویر مبهم بر تن عریان و سرد دیوار ... ان تصاویر بی رنگ و بی وزن از ادمها که انگار هنوز جان داشت باز چشمهایش را از چارچوب در جدا کرد و به خود جلب کرد...
تصاویر ، مثل حرکت مرغابی های ساکن بر اب بودند چیزی مثل درختان که هنگام رانندگی ادمها پیاده روی میکنند و مثل اشوبهای ذهن او که حتی هنگام ارامش هم عصیانگرند!...
به تصاویر زل زد ...پسر بچه ای در کنار توپ کوچکش که مثل کره ی زمین ابی بود ... ان روز پسر بچه فکر میکرد جهان را در اختیار دارد ... چون شاد بود ! مادری که به نوزاد معصومش ، معصومانه شیر میدهد و پوست لطیف وجودی را که او باعث وجودش شده است را بر پوست سینه هایش میچسباند و احساسی عجیب در تنش رخنه میکند و لبخندی میزند ، لبخندی که شبیه به هیچ لبخندی نیست ...ان زن ان روز احساس میکرد جهان را در اختیار دارد دستش را که بر سر داغ نوزادش میکشید این احساسش دو چندان میشد ... چون ان روز حسی داشت که شبیه به هیچ احساس دیگری نبود !...
و مردی که با قلموی افسانه ای و بلند خود تصویری شگفت و زیبا از زنی حامله در حال رقص با موهای اشفته و چشمان بسته با مژه های بلند و در هم رفته بر دیواری از اتاقش کشیده است ... مرد عریان در مقابل رقص زن در میان دو درخت... مرد احساس زیستن میکرد و در تلاش بود در میان دو درخت حسی ناب را به تصویر کشد ، حسی شبیه به حس زیستن. ان روز ان مرد احساس میکرد جهان را در اختیارش دارد چون در تلاش برای یافتن چیزی بود در تلاش برای خلق چیزی بود...
و دختری پر شور که دو بال کوچک شبیه دو بال پرستو داشت در میان دو انگشت یکی از دستانش گلی را گرفته بود و چشمانش که زیر انبوه موهای خرمایی رنگ و موج دارش پنهان بود تنها اسمان را میدید و با گوشهایش که با شوقی وصف ناشدنی برای شنیدن دقیق شده بودند تنها صدای طبیعت را میشنید و قدم های اهسته ی نسیم . چشمانش نوری داشت که گویی نور خورشید از ان بود و دو گوشش که میان انبوه موهای خرمایی رنگش اشکار بود و از عطشی عجیب برای شنیدن سرشار بود...ان روز او احساس میکرد جهان را در اختیار دارد چون میدید و میشنید...
تصاویر در هم پیچ میخوردند ... نمناکی دیوار تصاویر را زنده تر میکرد و چشمان او هنوز پیچ و خم تصاویر روی دیوار را حریصانه دنبال میکرد . صدایی شبیه صدای دارکوب که هدفمند بر چوب میکوبد اما بی هدف رهایش میکند میشنید ، صدایی شبیه به صدای ثانیه ها که بی صدا عبور میکنند...
و همچنان به دیوار چشم دوخته بود ، یک پیرمرد که در دستش شعله ای اتش بود اطرافش موجودات عجیب و رویایی ، پیرمرد و ان موجودات مثل یک کابوس ، ترس اور و پر ابهام بودند . ان پیرمرد با شعله ی اتش که در دست داشت میان نور و گرما غرق بود انگار شعله های داغ و بر افروخته ی خورشید در مقابل نور ان مشعل کم بود....
از ترس چشمانش ناخواسته از دیوار گریختند...
پاهای کرخت و بی جانش را اندکی روی زمین جابه جا کرد به دستانش نگاهی انداخت و ناخوداگاه میان انگشتان کرخت و کشیده و بی شباهت به انگشتان دوران کودکیش ،به دنبال ردی از خاطرات کودکی اش میگشت ، طمعکارانه دستش را تماشا میکرد انگشتانش ، بند بند انگشتانی که با انها توانسته بود اولین بار یک واژه را بدون اشکال بر کاغذ بیاورد و یادش امد که چه قدر برایش مهم و شادی اور بود اولین توانستن ها...
چیزی بود که مجال بستن چشمهایش را به او نمیداد با اینکه تمام نشانه های زندگی را نابود کرده بود ... دیوار ها سرد ، ذهنش کرخت ، خانه سرد و خالی ،بی هیچ صدایی جز همان صدای ممتد که حتی نمیدانست حقیقت ست یا در پی خیالی دیگر در ذهن ناارامش جان گرفته است ؟
زیر بار نمیرفت پلک های نیم جان و یخ زده اش را برهم بگذارد با اینکه تمام لحظه ها انگار بی جان بود و تمام نورها خاموش و تمام تصویرها ساکن و ملول اما باز زیر بار نمیرفت ، حالا که زمان رفتن بود پلکهایش را با نیرویی مضاعف باز نگه میداشت ، انگشتان نیمه جانش را باردیگر از هم باز کرد و دوباره تن نمناک پنجره را با سرانگشتانش را بوسید...به اطراف نگاه میکرد و در تلاش بود پریشانی های فکرش را با مقیاسی که نامش را نمیدانست اندازه گیری کند.
چهار دیوار نمناک سکوت را فریاد میزد و کند شدن تپش های قلبش و حسی شبیه به احساس رهایی در تنش شدت میگرفت صدای دارکوب بیشتر میشد و تپش های پر شور قلب او ارام تر...
قبل از بستن چشمهایش باز به تصاویر نگاهی کرد... و تصاویر که انگار چیزی از درونشان جان داشت پر افتخار و امیدوار خونمایی میکردند و باز خیره شد به پیرمرد که چشمانش افتاده بود و مشعل پر نور در دستان پرتجربه اش اسیر بود و تنها نگاه میکرد با دوچشم افتاده رو به پایین و نیمه باز و با ریش ها و موهایی بلند که در امتداد شعله ها بودند و نگاه ها ... انگار تمام تصاویر تنها در نگاه ها خلاصه میشد، نیمه جان از جایش حرکت کرد و خودش را به سمت تصویر مرد نقاش کشاند , در تلاش بود سایه های پنهان روحش را که برای یافتن معنای نگاه پیرمرد مشعل به دست هر لحظه حریص تر میشدند را نابود کند . دستش را بر اندام زن حامله کشید و بعد به نوزاد دراغوش ان زن نگاهی کرد و در ادامه پسر بچه ای که پر شوق و خوشحال با توپی که بیشترین شباهت را به کره ی زمین داشت بازی میکرد و بعد مرد نقاش و دختر جوان که چشمانش میدید و گوشهایش میشنید انگار این تصاویر ادامه ی هم بودند و پیرمرد که ادامه ای مبهم برای تصاویر بود و ان مشعل کوچک که نورش نور خورشید را نابود میکرد و به سادگی در در دستان ان پیرمرد جا گرفته بود و شعله ور میشد و او همچنان سعی داشت نگاهش را از شعله های سرخ و نارنجی و زرد مشعل برگیرد اما ناخوداگاه دستانش به سمت شعله های اتش رفت که انگار هماهنگ با صدای دارکوب سرخ تر و شعله ور تر میشدند... تن سرد دیوار در گرمای اتش غرق بود ... باورش مشکل بود که یخ زدگی سر انگشتان او میان گرمای اتش مشعل نابود شود ! اما سرانگشتانش غرق گرمای اتش بود ،لرزه ای بر اندام کرخت و سستش افتاد و لحظه ای به فکر رفت و بی دلیل به یاد کتاب ها افتاد ! موجودات مهربانی که احمقانه در فکر اموزش به دیگران هستند و البته بی دریغانه یاد دهند : هر عملی عکس العملی دارد و هر کنشی واکنشی !...
پس او زنده ست و هنوز چیزی هست که منتظر باشد او رویش اثری بگذارد انگشتان داغش را بر دیوار حرکت داد به چشمهای پیرمرد رسید بی انکه بخواهد از زیر سر انگشتان گرمش دو پلک افتاده ی پیرمرد لغزید و بر روی چشمانش افتاد !
از ترس و شاید شرم از این اتفاق ناخواسته انگشتانش را بر دیوار کشید و پایین تر اورد... میان شعله های اتش نگاهی دیگر جان گرفته بو ... اطراف اتاق را نگاهی کرد.. میان چهار دیوار انگار نگاه چیزی یا کسی زندانی بود .. ترس روی گرمای سرانگشتانش نشست و عرقی سرد روی صورتش نشاند . نگاهش به اطراف اتاق بود وبی اختیارانگشتانش را پایین تر می اورد که ناگهان احساس زنده ای را لمس کرد، انگشتان پیر مرد میان انگشتان متحیر او حرکت میکرد !
نمیدانست چرا چه طور و چگونه! هیچ چیز نمیدانست تنها احساس میکرد نگاهی در تمام اتاق محاصره اش کرده است ، نگاهی شبیه به نگاهی که میان شعله ها ناگهان جان گرفته بود . بی اختیار انگشتان پیرمرد را نوازش کرد و ارام شد . بدون نیاز به هیچ شجاعتی ارام تر از انچه تصور میکرد چشمهایش را بست و این اغازی دیگر بود ...
همه جا ابی شد به رنگ همان دیوار ! پیرمرد لبخند بر لب داشت و پلک هایش روی هم نبود ! مشعل را در دستش گرفته بود و انگشتان او هنوز در میان انگشتان پیرمرد میرقصد که در نگاهی گم شدند و تنها نور و گرمای مشعل بود که تمام لحظات گم شدن در تاریکی مطلق را نورانی میکرد پیرمرد بی انکه او بداند مشعل را در دستش جا داده بود ... حسی شبیه به احساس پرواز اعضای تنش را نا ارام و پرشور میکرد مشعل میان دستان او بود و رقصی عجیب بر دیوار زندگی میکرد ، رقصی عجیب میان دو درخت که کنار یکی از انهای توپ کوچکی که نهایت شباهت ممکن را به کره ی زمین داشت قل میخورد ! او میرقصید . شاخه گلی را که در میان انگشتان دست دیگرش بود احساس کرد بی انکه بیاندیشد از کجا امده ارام ساقه ی زنده و پر روحش را در میان انگشتانش می غلتاند . به هیچ چیز حتی به رقص و حتی به پیرمرد که دیگر عجیب و ترس اور نبود و حتی به تصاویر روی دیوار نمی اندیشید...
چشمان او بسته بود ! صدای در, سکون اتاق مرده را شکست...
موجودات رویایی کنار پیرمرد بالا و پایین میرفتند اما ترسی نبود او با خودش میگفت : شاید من هم امروز جهان را در اختیارم دارم ! اما برای او این تصور که زندگی اش با مرگش همزمان باشد خنده اور بود با اطمینانی شگفت احساس میکرد از چهار دیواری و از ان دیوار های بی رنگ و دلمرده رها شده و به وضوح گرمای مشعل را ، گلبرگهای ان گل را ، رنگ ابی ان توپ را میفهمید. انگار میدید و میشنید و میخواست و میتوانست انگار جهان را در میان دستهایش داشت و خوب میدانست تلاشش برای مرگ به نتیجه رسیده ست!
تپشی در کار نبود این بار روح می تپید و احساس میکرد صدای ان دارکوب که نمیدانست حقیقی ست یا باز تصویری خیالی ست مثل تمام تصاویر روی دیوار در عین وجود داشتن در حجم بزرگی از عدم وجود شدت میگیرد ! هیچ خواسته ای نبود و انگار تمام ارامشی که در انتظارش بود روی شقیقه هایش چرخ میخورد و با هر حرکت کوچکی دریکی از اندامهایش تمام تنش سبک و موزون به رقص در می امد.
ارام ارام صدایی اضافه شد ، از وزن بی وزنی لحظه ها کم کرد ! صدای نفس کشیدن هایی ممتد و ارام ... نفس ، تپش ، نور ، صدا ، حرکت ، گرما ، نشانه های ساده ای از بودن . اما دیگر نمیخواست مثل ادمهای دیگر برای بودن تلاش کند و حریصانه از بودنش محافظت کند ! میخواست برای زیستن تلاش کند ،برای زیستن اواز بخواند برای زیستن به رقص دراید ، نفسهای ارام و بی جان ، بیشتر جان میگرفت و صدای نفسهای خودش را میشنید و نفس هایش عمیق تر و سبکتر میشد، تپش های قلبش را که سرعت میگرفت و برای زیستن طمعکارانه تلاش میکرد میتوانست بشمارد و اکسیژن را هربار با انبوهی از یک احساس ناب و دور از ذهن در ریه های خود جامیداد و بازدم هایش را با امید تجربه ی دوباره ی ان احساس ناب به بیرون میراند.
نفس های او بازگشت و این بار خودش مادر خودش میشد ! رقص رویاییش هرگز به پایان نرسید و حالا میدانست دلیل بودن ان پیرمرد که در ابتدا غریب و ترس اور بود تنها خودش بود که نقشش نقشی از دیوار شد و حالا پیرمرد احساس میکرد جهان را در دستانش دارد چون مشعلش را به کسی مبخشید که خودش را متولد میکرد ، به کسی که ان روز جهان را در اختیارش داشت چون بودن را تبدیل به زیستن کرد...نقاش خطوط درهم رفته ی دیوار را به مقصد رساند و برای مدتی دست از کشیدن برداشت ... نویسنده برای مدتی قلم را رها کرد و بر کاغذ گذاشت .
و هنوز نگاهی بود و نگاهی هست که در انتظار ادامه ی خطوط باشد ...
پایان
29 اسفند 86
این روزها احساس پوچی میکرد , از خودش ميپرسيد ، آيا حتما بايد ادمها حرفهايشان را بزنند و از ان مهمتر آيا حتما كسانی بايد باشند كه حرفهای نشنيده و گاهی نگفته ی نويسندگان عاقل را گوش دهند . . .
و بعد به خودش گفت : حتما راهی برای ابراز وجود هست راهی كه كمتر كسی انرا ميتواند پيدا كند ! شايد اصلا كسی پيدايش نكرده ... مينوشت اما نميدانست چرا دارد مينويسد ! گرچه ماه ها بود که حتی دیگر نمیتوانست بنویسد ! انگار حرف تازه ای نداشت برای گفتن . به خودش مبگفت اصلا مگر حرفهای گفته شده شنیده شدند که من باز هم بگویم ...
فيلمنامه هايش را نمی ساختند چون هنری بود ! عامه پسند نبود ! چند ماهی بود که بول اندکی از فروش تابلوهای نقاشی ش به دوستها و اشناهاش زندگی ش رو میگذروند اما چندروز بیش اون بول اندک هم با تمام صرفه جویی ها و خرج نکردن ها تموم شد .
شبها برای جور شدن پول نهارفردايش مجبور بود دعا كند ! گرجه او حتي اين يك كار هم نميكرد , زمان زيادي بود كه روياهايش را به دست باد سپرده بود و خودش هم نميدانست چرا ديگر نميتواند حوريان دريايی و پريان اسمانی را ببيند يا چرا هنگام گرسنگی مثل گذشته ها به دشت های قرمز لاله نمی انديشد !
نويسنده , تبديل به موجودی احمق شده بود ! كسی كه حتی نمی دانست چرا بايد اب بنوشد كسی كه نمی دانست اگر بميرد چه ميشود و او ديگر نه تنها نمی توانست به بهشت و وديعه های الهی بیانديشد بلكه هر لحظه و هر ثانيه بيشتر كفر ميگفت ،
مثل هميشه تنها بود در يخچال كوچك و خالی خانه اش را باز كرد ! هيچ چيز جز چند قطعه نان كپك زده نداشت ! بی انكه به باغ لاله فكر كند نان های كپك زده را بيرون اورد روی ميز دو نفره ی وسط سالن كه تنها جا برای نشستن بود گذاشت و بعد از چهار روز گرسنگی با ولع شروع به خوردن همان نانهای كپك زده و بد بو كرد، انگار قدرت تفكر را از دست داده بود !
صداهای وحشتناكی ميشنيد صدای گريه ی نوزاد , شكستن شيشه و نمی دانست ايا واقعا نوزادی گريه ميكند و يا واقعا شيشه ای شكسته ميشود يا همه ی اينها بيش از كابوسی در بيداری نيست ؟
بی انكه بخواهد اشك در چشمانش جمع شد و فرياد زد . فرياد برای تمام سالهايی كه به اميد درخشيدن از دست داده بود, نگران شده بود نمی دانست چرا زنگ صداهايی را كه در تمام عمرش شنيده , دوباره در گوشهای بزرگ و كبودش ميشنود !
صداهايی مثل زمزمه های كودكي را ميشنيد و صداي خسته ي خودش را میشنید که دارد حرفهای دلش را زمزمه میکند , حرفهایی که كه تا ان زمان هرگز كسی نخواسته بود بشنود ! صداها بيشتر و بيشتر ميشد و هربار بيشتر از دفعه ي قبل ارام و كشدار و با زنگي ازاردهنده به گوش میرسید , ميترسيد !!
بعد از چهار روز كه هيچ چيز نخورده بود سبد نانهای كپك زده را بی انكه متوجه باشد ميليسيد ! او همه ی نان ها را خورد !...
فشاری روی مفزش احساس ميكرد و سرش درد میکرد و چه درد عجيبی بود !! دردی كه هم درد بود و هم اوج بيدردی ! خودش هم نميدانست چه بلايی سرش امده كه اين طور گيج شده !
سعی ميكرد حواسش را متمركز كند , سعي ميكرد چهره ی عصبانی صاحبخانه را وقتی كرايه اش دير شده يا لبخند فريبنده ی زن همسايه را وقتی ميگفت سلام در ذهنش مجسم كند يا مثلا به برنامه ی راز بقا و نگاه خشمگينانه ی مار بوا بينديشد .
اما انگار هرچه تلاش ميكرد اوضاع بدتر ميشد صدای ما ما گاو ميشنيد و لا لای پری برهنه ی زيبايی كه در نزديكی های ساحلي ناديده ابتنی ميكند , او بعد از مدتها باز داشت خيالاتش را در جلوی چشمانش ميدید .
نويسنده به سمت پری رفت ، باد تندی شروع به وزيدن كرد و اتاق خشك نويسنده در هم شكست . نويسنده دست پری را گرفت كم كم صدای گاو و گريه ی نوزاد و خرد شدن شيشه را نميشنيد ! حالا نويسنده فقط صدای يكنواخت تايپ كردن به گوشش میرسید ! صدایی که هر لحظه بلندتر شنیده میشد ، اما لطافت دست پری را هنوز در دستان خسته اش احساس ميكرد ...اين بار مثل قبل نبود ، دیگر نويسنده اصراری به خوانده شدن مطالبش نداشت او ميخواست حرفهايش نوشته شود تا بيش از اين فراموششان نكند...
به اطرافش نگاهی انداخت ديد نانهای كپك زده هنوز روی ميز دونفره ی نهار خوری ای كه هيچ گاه هيج دو نفری رويش نهار نخورده اند مانده است ! به خودش نگاه كرد و به صفحه اي كه روبرويش بود و صدای تايب كردن که هر لحظه بلندتر به گوشش میرسید !...
نويسنده توانست حرفهايش را بزند .گرسنگی ازارش ميداد و به شيرينی اين لحظات شاد طعمی ترش مثل طعم لواشك هايی كه ويار زنان حامله است ميداد ,پس بلند شد نانهای كپك زده را در سطل زباله ريخت و سبد خالی شان را در دست گرفت و باز به سمت اشپزخانه ی اوبن چهارمتری اش رفت در يخچال را باز كرد و سيب سبزی را كه قبل از اين , انجا نبود روی اولين طبقه ی يخچال ديد و برداشت و بی انكه از خودش بپرسد اين سيب سبز از كجا امده شروع به خوردن كرد ...
پایان
نویسنده : شکوفه شوکت
روزهای خوبی بودن ... صبح خورشید بیرون میومد ماه میرفت و بعد خورشید میشد سنگ صبور ادمهای روی زمین و موجودات زنده ی کره های دیگه که ادمها از وجودشون بی خیر بودن ادمها گاهی به خورشید بد و بیراه میگفتن گاهی ازش معذرت میخواستن واسه غرولندهاشون گاهی وقتا در نورش غرق میشدن با شادیش شاد میشدن و از غمش ناراحت گاهی وقتها هم اصلا اهمیتی به خورشید نمیدادن .... و البته بیشتر وقتها دردلهای ادمها شب بود و شنیدن اونها هم قسمت ماه میشد ... بیشتر وقتا خورشید صبوری میکرد و با اینکه از غر غر کردنای ادمها دلش به درد میومد که وقتی صبح میشه و افتاب روی ایوون خونه شون میشینه .شروع میکنن به غر زدن که بازم یه روز دیگه یه روز سگی دیگه ... دوباره بدبختی شروع شد !! هیچی نمیگفت ... شب و روز میومدن و میرفتن ماه سر یه ساعت همیشگی میومد چند لحظه چشماش توی چشمای بر نور خورشید می افتاد و بعد خورشید بی خداحافظی میرفت و ماه رو با فکراش تنها میذاشت و تنها هدیه ای که میتونست به ماه بده این بود که یکم روشنش کنه ، سالهای سال از ابتدای افرینش خورشید به ماه با نورش روشنایی هدیه میداد و ماه در تمام این سالها که از خلقت اسمان ها و زمین میگذشت در تمام شب به این فکر میکرد که چه طور از مهربانترین افریده ای که تا به حال دیده ، خورشید تشکر کند !! و خورشید هر بار غروب وقت رفتنش ، بخشی از نورش را برای ماه میگذاشت پشت کوهها میرفت و حضور ماه را یواشکی تماشا میكرد ... و اما ماه در تمام این سالها فکر میکرد این فقط خودش ست که در هنگام غیبت خورشید به او میاندیشد و چهره ی زیبایش را در ذهن میسازد و هزار بار با عشق نگاهش میکند ! اما خورشید هرشب از پشت کوه به ماه و سر کچل و سفیدش خیره میشد و تا حالا هزار بار پیش خودش زمانی رو تصور کرده بود که کنار ماه نشسته و داره سر بزرگ ، کچل و داغ ماه رو اروم نوازش میکنه ! خلاصه شب و روزها میگذشت .... ماه و خورشید هم میومدن و میرفتن ، خورشید خیلی حواسش به ادمهای پایین بود ، خیلی ها مشکل داشتن ! اما خیلی های دیگه روی قله های خوشبختی نشسته بودن و خورشید هیچ وقت دیلیل این همه تفاوت رو پیدا نمیکرد ، خورشید هر غروب وقتی چهره ی ماه رو برای چند ثانیه از فاصله ی خیلی دور میدید در دلش ارزو میکرد که اي كاش فقط یک بار هم که شده راجع به این همه تفاوت در زندگی ادمها با ماه صحبت کند ! ماه وقتی خورشید میرفت شنونده دردلهای ادمهای کوچک روی زمین میشد ، خیلی ها فقط با ماه دردل میکردند ، خیلی ها در تاریکی شب برای فرسنگ ها فاصله ای که از معشوقشان دارند ، ارام ارام اشک میریختند و بعد پنجره ها ی کوچک اتاق خوابشان را باز میکردند ، چشم به ستاره ها میدوختند و دست به دامن ماه و ستاره هايي كه از دور همه مثل هم به نظر ميامدند , میشدند که سلامش را به او که دوستش دارد برسانند ! ماه دلش میسوخت وقتی زنان فاحشه را میدید وقتی کودکان بی پدر و مادر و اواره در خیابان را میدید وقتی میدید خانواده ای به خاطر فقر از هم میپاشد و اما گاهی هم خنده اش میگرفت مثلا وقتهایی که جوانی از عاشقی با او دردل میکرد و این که با اشک میگفت برای من زندگی بدون او بی معناست ، ماه میخندید و پیش خود میگفت با این همه مشکل که ادمها دارند این دلبستگی ها برای چیست !!! اما با این همه دلش میخواست صدای خسته ی یک عاشق را به کسی که عاشقانه منتظر شنیدن این صداست برساند ، بارها با شرم به ذهنش رسیده بود که تصمیم بگیرد و به خورشید بگوید بارها خواسته بود که در این مورد و این که چه طور میتواند این کار را انجام بدهد با خورشید صحبت کند اما او ، از این افکار شرم داشت و به خاطر همین زود فراموششان میکرد و ترجیح میداد همان به چهره ی خورشید بیاندیدشد نه به صحبت کردن با او ، چون همان چهرهاش به اندازه ی کافی دور از دسترس ماه و خیال انگیز بود که دیگر جایی برای خیال بزرگی همچون خیال حرف زدن با خورشید نمیگذاشت ! غروب شد ، مثل همیشه خورشید نگاهش را به پایین انداخت و ماه خیره به چهره ی او که حالا برایش انگیزه ای برای امد و رفت های تکراری شبانه روزش شده بود ، خورشید میدانست ماه خیره به او میشود پس سرش را پایین میانداخت و از دیدن ماه صرف نظر میکرد و اجازه میداد ماه بدون شرم به چهره ی پر نورش خیره شود و غرق در خیال شود !!! ماه و خورشید جایشان را عوض کردند اما ماه امشب حال و هوای دیگری داشت چهره ی خورشید عجیب زیباتر از همیشه شده بود و حتی نوری که بر ماه میتاباند حال و هوای ديگري داشت ، انگار پر شده بود از انرژی عجیبی که تا به حال وجود نداشته بود ....
یک انرزی تازه، ماه امشب بی دلیل احساس شادی میکرد ، لبخند میزد و ميدانست در گوشه و کنار و پشت کوهها خورشيد نگاهش میکند ! انگار نگاه گرم خورشید روی سر کچل سردش سنگینی میکند ، امشب ماه نا خواسته یا خواسته از شرم همیشگی اش کم تر شده بود ! و خورشید در گوشه ای پنهان از این لذت میبرد و خوشحال میشد , انگار اخر دنیا بود ، مردم مثل همیشه بعضی ارام در خواب بعضی خشمگین و در حال فریاد زدن ، برخی در اغوش انکه دوستش دارند ارمیده اند و بعضی فقط دراز کشیده اند , بعضی های دیگر هم کنار پنجره های نیمه باز در حال دردل با ماه و دیدن نور عجیبی بودند که از طرف خورشید با عشق به سمت ماه میامد و ماه با لبخند ان نور عجیب و مهتابی را در اغوش میکشد ! ان شب ماه دردل جوان های عاشق را جور دیگری میشنید ، احساس میکرد این نور تجلی همان چیزی ست که در تمام سالها بعد از افرینش اسمان ها و زمین ماه به سخره اش میگرفت ، اما حالا ، امشب ، ماه با تمام وجود میخواست جواب این سوال را پیدا کند چرا من و خورشید هر روز باید جایمان را با هم عوض کنیم چرا نمیشود هم من باشم و هم خورشید صبح و شب ، ظهر و غروب !! چرا نمیشود !! چرا نباید بشود !! دیگر براي ماه حضور خودش ه تنهایی معنی کاملی نداشت ، احساس ميكرد حضورش اگر در حضور غیر قابل توصیف و زیبای خورشید گره بخورد ، کامل میشود ! اما خورشید هنوز سرگرم بازی با نور عجیبی بود که خواسته یا ناخواسته داشت به سمت ماه میفرستاد ! خوش به حال عشاقی که ان شب نگاهشان به عشق بازی ماه و خورشید در بستر اسمان می افتاد ان وقت بی شک حضور این نور عجیب و روحانی را عشق اتشین خودشان تصور میکردند و نه هیچ چیز دیگر ....
اما ماه دیگر شرم حوصله اش را سر برده بود حالا فقط تصور کردن چهره ی خورشید برایش کافی نبود و حتی دیگر به حرف زدن با او هم قانع نبود ماه میخواست خورشید را در اغوش بگیرد !! و خورشید به انتظار حرکتی از ماه پشت کوه با چهره ای که به شکل عجیبی امشب از تمام شب ها زیباتر شده بود ایستاده بود و یواشکی به این فکر میکرد که چرا ما من و ماه باید جایمان را با هم عوض کنیم !؟ چرا نمیشود من و ماه با هم باشیم صبح و شب ، ظهر و غروب !! همیشه ! و چرا نباید بشود ، خورشید با ترس و شرم یک قدم جلوتر از افکار ماه رفت : چرا نباید کاری کنیم که بشود !!!؟ اسمان گیج شده بود !! امشب مثل هیچ شبی نبود حتی شبیه به شبهایی نبود که خسوف و کسوف اتفاق می افتاد شبیه به هیچ چیز نبود چون بیش از این حتی نزدیکی ماه و خورشید به اجبار بود ، انگار زندگی ازادانه ی ماه و خورشید هم زیر یک جبر باشد که هردو از ان بیخبر بودند ميگذشت ، جبر مهربانی که وظیفه داده به خورشید که هرروز در زمان مشخصی طلوع کند و در زمان مشخصی غروب کند جبر مهربانی که وظیفه داده به ماه كه زمان مشخصی با نور خورشید دیده شود و در زمان مشخصی از دیده ها پنهان شود و باز جایش را با فروتنی به خورشید بدهد ، همان جبر هم بود که از ابتدای افرینش به بعد و بعد از گذر چنیدين سال ، کسوف و خسوف و نزدیکی ماه و خورشید را وظیفه ای کرد برای ماه و خورشید و زمین !! اما این بار نه زمان خسوف بود و نه زمان کسوف ، امشب اتفاقی در حال رخ دادن بود که حتی هیچ کدام از منجمان و ستاره شناسان و محققان از ان سر در نمي ارودند !!
دیگر طاقت ماه تمام شده بود و برای اخرين بار به خودش گفت چرا من نباید بتوانم خورشید را با تمام عشقی که امشب در وجودم احساس میکنم در اغوش بگیرم !؟ سپس در حالی که چشم به رد پای ان نور عجیب ساطع شده از خورشید دوخته بود ! چشمهایش را بست و شب و روز را به هم گره زد !! چشم هایش را بست و شب روز را به سادگی با هم یکی کرد خیلی زود گرمای خورشید را احساس کرد چون خورشید هم برای اخرین بار از خودش پرسیده بود چرا من نباید بتوانم ماه را با تمام عشقی که امشب در وجودم احساس میکنم در اغوش بگیرم !!؟ و بعد نه تنها ماه بلکه ماه و خورشید با هم شب و روز را به هم گره زدند ، حالا در اغوش گرم خورشید ماه وقت داشت برای دردل و گفتن دیده هایش و در اغوش سرد ماه ، خورشید زمان کافی داشت برای بیان افکار و دردلهای نگفته اش ! انها در اغوش هم ماندند و فضایی عجیب نه مثل خسوف نه مثل کسوف نه مثل هیچ چیز دیگر را افریدند , زمانی را افریدند که نه صبح بود و نه شب ....

