تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

...
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:26 PM

جهان و موجودات احمق دوپایش را

سیاره ها میبینند از دور

و به خود میبالند که بر تن عریانشان

رد پای ازاردهنده ی انسان نیست

عطارد و زهره و مریخ

شما خوشبختید !

بیچاره این زمین و خاک !...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
گلایه !
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 6:46 PM
سالها فاصله هست ...

تا بدانم عاقبت ،

چه کسی دو دستم را میان دستانش میگیرد ،

این روزها میان این همه اشوب

هر دستی که میبینم ،

تنها برای تنها نبودن خود ،

نه برای دوست داشتن ،

دست دیگران را میگیرند !...

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
به یاد شاملو
سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 11:9 PM
...

و اغوشت اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت ،

پاکی اسمان را متهم میکند.

کوه با نخستین سنگ ها اغاز میشود

و انسان با نخستین درد.

درمن زندانی ستمگری بود

که به اواز زنجیرش خو نمیکرد ـ

من با نخستین نگاه تو اغاز شدم .

...

                                     ایدا در اینه ـ شاملو

به یاد شاملو و به یاد انهایی که شعر شاملو را فهمیدند...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
در خواست!
شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 4:34 PM
شیفته ی زیستن میشوی ،

اگر ، چشم باز کنی و ببینی که :

 جهان خیره در انتظار پیروزیت نشسته است...

فاصله ای نیست ،

چشم اگر بگشایی...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
شهر هنوز پابرجاست...
جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 6:37 PM

shahre ma

بهار بود و صدای پرستو ها میامد

قایقی غرق شد

پرنده ای ایستاد از پرواز پر شورش

درختی با ضربه ی نا به هنگام تبری بی رحم

در ظهر یک جنگل

بر زمین افتاد

لحظه ها میرفتند

و ساقه های پر شبنم یاس و شقایق را

با عشق

قلقلک میدادند

در میدان شهر

محکومی سر بر دار میداد

کنار میدان

دو چشم اویخته بر درختی

جان میداد

بالاتر از اسمان

شهری بود

جای پرندگان مرده و فرشتگان

مرد محکوم به انجا میرفت

و پرستوی مرده صدای ناله اش

شهر خفته را

بیدار کرد ...

و پدر دست دختر خردسالش را بوسید

دختر گریان را به دست پیرمرد بیشرم داد ...

و شهر در رویا ، برخاست...

نگاهی به اجساد پرستو ها کرد...

به سرهای محکومین

به طناب های دار

شهر خاک گرفته ی مرطوب

شهر بی رحم

پر سنگ

شهر هرچه گفت و هرچه کرد

همه در ذهن خاکها

مدفون شد

شهر مرده ی از یاد رفته

شهر امیدهای خاموش

شهر دوست داشتن های احمقانه ی مدهوش

شهر جان دادن برای هیچ

شهر جا ماندن کنار هیچ ...

و شهر هنوز پا برجاست ...

عجیب این است...

که شهر همه ی ما هنوز انجاست ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 10:33 PM
کسی اینجاست

که در انتظار رفتن ست

و کسی دیگر هست

که در انتظار ماندن کسی ست ،

که در انتظار رفتن است !....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 4:9 PM
من تنهایم

حجم بغض تنهایی مرا هیچ کس نمیداند

افسوس...

دستی بر شعله ی اتش دارم

و حسی شبیه قتل عام ارزوهای نا امید !

کو تمام حجم زندگی !؟

من تنهای تنهایم ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:21 PM
این جا منم

ایستاده بر کوهی بلند

لحظه ی پریدن ست

منم اینجا و ابی اسمان و دیگر هیچ

لحظه ی پریدن ست

بالهای کوچک مرا نگیر ...

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
گذری بر چند ماه پیش ...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 3:59 PM
داشتم شعرای قدیمیم رو میخوندم البته نه خیلی قدیمی اما این شعرو دیدم و یاد روزهایی افتادم که اینو نوشتم  این شعر یاداور چیزهای زیادی برای من هست ...

عاشق رسیدنم

عاشق بودن با تو

و هنوز خیر به پرده ی سبک این پنجره ی ساکت ،

از تو میپرسم :

تا کی میشنوی حرفهایم را  ؟

و تو سکوت میکنی ...

خوب میدانم ،

هرکسی می اید ، یک روز به سادگی خواهد رفت ...

حرفهای من

بغص صدای من

گلدان نیمه شکسته ی ذهنم ،

دستان خالی از کودکانه ام ،

برای تو ...

تو هنوز سکوت میکنی ...

و من راز حرفهای نگفته ات را

در پشت سکوتت کشف خواهم کرد ...

پرده ی سبک این پنجره ی خسته ،

باز روی چارچوب خوابش برده ...

دستی هست که پرده را از روی پنجره بردارد ،

و اسمان را نشان من دهد

و شاید ان دست ، دست تو باشد ...

                                                                                    مهر ماه ۸۶

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 12:53 PM
*دلم تنگ است

 به ایوان میروم

 و دستم را بر پوست کشیده شب میکشم*

حالا دل من تنگ است

اما ایوانی نیست !

و اگر هم باشد ،

 پوست شب من ، کشیده نیست !

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
حادثه
جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 11:52 AM
دلم پر شد از اشک

سبکترین ارزوهایم

سنگین شد !

ارزوهای سنگینم ،

 بر  باد رفت !

دلم پر از اشک

ارزوهایم سنگین

اسمان بی ابر

بی باد

زمین ، بی خاک

چشم ، یکی بر زمین ،

یکی بر وسعت اسمان دوخته !

اما کو ستاره ها ؟

اسمان تاریک است !

زمین مرده ،

خاک دلگیر ، مرطوب ، باران خورده !

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 5:46 PM
 تقدیم به :

نگاه مهربان دخترک معصومی که سادگی اش را به تاراج میبردند و هیچ نمیگفت جز سکوتی پر حرف !

به سخره میگیرندت ؟

ارزوهایشان بر باد !

نگاه معصوم و پاکت را

اگر این دل خوشان شکستند ،

مرا نگاه کن  ،

شاید غم چشمانم

ردی از همدردی ،

روی شریانهای پاک چشم پر نورت ، بیاراید

نگاهت را اگر کشتند ،

ان نگاه ثابت مهربانت را ،

مرا نگاه کن ،

که چشمان من موزه ی اجساد بیهوده ی  این کودکان بی روح است !

روحت را اگر آزردند ،

مرا نگاه کن ،

من خوب درد تو را میدانم !

درد حاصل از بی دردی این دل خوشان غافل را !

تو تنها لحظه ای مرا نگاه کن ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 7:18 PM
حسادت میکنم ،

به گامهای بی خبر آنهایی که :

 در کوچه پس کوچه های کودکی شان ،

آرام و بی دغدغه قدم برمیدارند

ان زمان که من در عمق گودال زمان

دست بر گریبان صخره های سخت حادثه میشوم

حسادت میکنم به آنهایی که :

آیینه ی بودنشان

گرد و غبار دور جدایی و تنهایی نمیگیرد، هرگز

این چونان ، چون آیینه ی بودن من که دست خوش هزاران رنگ و بوی رفته میشود !!...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
پرسش
شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 11:33 PM
 من نگاهم پرسش ،

                      تو روحت آیینه ،

                                           پاسخ مجهول این پرسش !

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
تعبیر من
چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 8:44 PM
چه طور میشود خندید ؟

خنداند ؟

مردمی را که محکوم به اشک ریختنند .

یا باید انها را در ذهن سوزاند !

یا رنج زخم و اشک را به جان خرید

اندکی صبر کرد.

اندکی زخم دید.

اندکی اشک ریخت .

بعد از ان با تمام مردم محکوم به اشک ،  خندید !

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
غم
چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 8:34 PM
چرا نمیخندم

چرا بخندم ؟

 مگر این جهان تنها برای خندیدن من ست

ان قدر که مستحق خنده بودیم !

خندیده ایم !

 همیشه غمگینم !؟

باشد

حرفی نیست

اگر غم دیدن حقیقت ست ،

اعتراف میکنم

دلم میخواهد

تا اخرین نفس

غمگین باشم ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
دلتنگی کودکانه ام
سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 8:21 PM
تقدیمی کوچک به بزرگی حرفهای نگفته ی مادرم :

شعرهایم کوچکند برای نگاه بزرگ تو !

امید که بزرگشان کنم ،

با بزرگی نگاه تو ....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |
جهش !
سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 6:57 PM
این شعر رو تقدیم میکنم به تمام کسانی که .... ( خودم میدانم !) :

من نمتوانم

گرچه شاید غم انگیز تر از غروب آفتاب

نباشد این زندگی .

اما من نمی توانم

دیگر پاهایم

تحمل ندارند

 پاهای شکسته را ببینید

و نشکنند

 نگاهم دیگر تحمل

دیدن نگاههای محکوم به مرگ را ندارد

دستانم دیگر

تحمل شاهد پوسیدن دستهای توانا بودن را ندارند

قلب من دیگر ،

قلب گذشته نیست !

طاقت دیدن قلبهای شکسته را ندارد !

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: شعر | لینک ثابت |