جهان و موجودات احمق دوپایش را
سیاره ها میبینند از دور
و به خود میبالند که بر تن عریانشان
رد پای ازاردهنده ی انسان نیست
عطارد و زهره و مریخ
شما خوشبختید !
بیچاره این زمین و خاک !...
تا بدانم عاقبت ،
چه کسی دو دستم را میان دستانش میگیرد ،
این روزها میان این همه اشوب
هر دستی که میبینم ،
تنها برای تنها نبودن خود ،
نه برای دوست داشتن ،
دست دیگران را میگیرند !...
و اغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت ،
پاکی اسمان را متهم میکند.
کوه با نخستین سنگ ها اغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
درمن زندانی ستمگری بود
که به اواز زنجیرش خو نمیکرد ـ
من با نخستین نگاه تو اغاز شدم .
...
ایدا در اینه ـ شاملو
به یاد شاملو و به یاد انهایی که شعر شاملو را فهمیدند...
اگر ، چشم باز کنی و ببینی که :
جهان خیره در انتظار پیروزیت نشسته است...
فاصله ای نیست ،
چشم اگر بگشایی...

بهار بود و صدای پرستو ها میامد
قایقی غرق شد
پرنده ای ایستاد از پرواز پر شورش
درختی با ضربه ی نا به هنگام تبری بی رحم
در ظهر یک جنگل
بر زمین افتاد
لحظه ها میرفتند
و ساقه های پر شبنم یاس و شقایق را
با عشق
قلقلک میدادند
در میدان شهر
محکومی سر بر دار میداد
کنار میدان
دو چشم اویخته بر درختی
جان میداد
بالاتر از اسمان
شهری بود
جای پرندگان مرده و فرشتگان
مرد محکوم به انجا میرفت
و پرستوی مرده صدای ناله اش
شهر خفته را
بیدار کرد ...
و پدر دست دختر خردسالش را بوسید
دختر گریان را به دست پیرمرد بیشرم داد ...
و شهر در رویا ، برخاست...
نگاهی به اجساد پرستو ها کرد...
به سرهای محکومین
به طناب های دار
شهر خاک گرفته ی مرطوب
شهر بی رحم
پر سنگ
شهر هرچه گفت و هرچه کرد
همه در ذهن خاکها
مدفون شد
شهر مرده ی از یاد رفته
شهر امیدهای خاموش
شهر دوست داشتن های احمقانه ی مدهوش
شهر جان دادن برای هیچ
شهر جا ماندن کنار هیچ ...
و شهر هنوز پا برجاست ...
عجیب این است...
که شهر همه ی ما هنوز انجاست ...
که در انتظار رفتن ست
و کسی دیگر هست
که در انتظار ماندن کسی ست ،
که در انتظار رفتن است !....
حجم بغض تنهایی مرا هیچ کس نمیداند
افسوس...
دستی بر شعله ی اتش دارم
و حسی شبیه قتل عام ارزوهای نا امید !
کو تمام حجم زندگی !؟
من تنهای تنهایم ....
ایستاده بر کوهی بلند
لحظه ی پریدن ست
منم اینجا و ابی اسمان و دیگر هیچ
لحظه ی پریدن ست
بالهای کوچک مرا نگیر ...
عاشق رسیدنم
عاشق بودن با تو
و هنوز خیر به پرده ی سبک این پنجره ی ساکت ،
از تو میپرسم :
تا کی میشنوی حرفهایم را ؟
و تو سکوت میکنی ...
خوب میدانم ،
هرکسی می اید ، یک روز به سادگی خواهد رفت ...
حرفهای من
بغص صدای من
گلدان نیمه شکسته ی ذهنم ،
دستان خالی از کودکانه ام ،
برای تو ...
تو هنوز سکوت میکنی ...
و من راز حرفهای نگفته ات را
در پشت سکوتت کشف خواهم کرد ...
پرده ی سبک این پنجره ی خسته ،
باز روی چارچوب خوابش برده ...
دستی هست که پرده را از روی پنجره بردارد ،
و اسمان را نشان من دهد
و شاید ان دست ، دست تو باشد ...
مهر ماه ۸۶
به ایوان میروم
و دستم را بر پوست کشیده شب میکشم*
حالا دل من تنگ است
اما ایوانی نیست !
و اگر هم باشد ،
پوست شب من ، کشیده نیست !
سبکترین ارزوهایم
سنگین شد !
ارزوهای سنگینم ،
بر باد رفت !
دلم پر از اشک
ارزوهایم سنگین
اسمان بی ابر
بی باد
زمین ، بی خاک
چشم ، یکی بر زمین ،
یکی بر وسعت اسمان دوخته !
اما کو ستاره ها ؟
اسمان تاریک است !
زمین مرده ،
خاک دلگیر ، مرطوب ، باران خورده !
نگاه مهربان دخترک معصومی که سادگی اش را به تاراج میبردند و هیچ نمیگفت جز سکوتی پر حرف !
به سخره میگیرندت ؟
ارزوهایشان بر باد !
نگاه معصوم و پاکت را
اگر این دل خوشان شکستند ،
مرا نگاه کن ،
شاید غم چشمانم
ردی از همدردی ،
روی شریانهای پاک چشم پر نورت ، بیاراید
نگاهت را اگر کشتند ،
ان نگاه ثابت مهربانت را ،
مرا نگاه کن ،
که چشمان من موزه ی اجساد بیهوده ی این کودکان بی روح است !
روحت را اگر آزردند ،
مرا نگاه کن ،
من خوب درد تو را میدانم !
درد حاصل از بی دردی این دل خوشان غافل را !
تو تنها لحظه ای مرا نگاه کن ...
به گامهای بی خبر آنهایی که :
در کوچه پس کوچه های کودکی شان ،
آرام و بی دغدغه قدم برمیدارند
ان زمان که من در عمق گودال زمان
دست بر گریبان صخره های سخت حادثه میشوم
حسادت میکنم به آنهایی که :
آیینه ی بودنشان
گرد و غبار دور جدایی و تنهایی نمیگیرد، هرگز
این چونان ، چون آیینه ی بودن من که دست خوش هزاران رنگ و بوی رفته میشود !!...
تو روحت آیینه ،
پاسخ مجهول این پرسش !
خنداند ؟
مردمی را که محکوم به اشک ریختنند .
یا باید انها را در ذهن سوزاند !
یا رنج زخم و اشک را به جان خرید
اندکی صبر کرد.
اندکی زخم دید.
اندکی اشک ریخت .
بعد از ان با تمام مردم محکوم به اشک ، خندید !
چرا بخندم ؟
مگر این جهان تنها برای خندیدن من ست
ان قدر که مستحق خنده بودیم !
خندیده ایم !
همیشه غمگینم !؟
باشد
حرفی نیست
اگر غم دیدن حقیقت ست ،
اعتراف میکنم
دلم میخواهد
تا اخرین نفس
غمگین باشم ....
شعرهایم کوچکند برای نگاه بزرگ تو !
امید که بزرگشان کنم ،
با بزرگی نگاه تو ....
من نمتوانم
گرچه شاید غم انگیز تر از غروب آفتاب
نباشد این زندگی .
اما من نمی توانم
دیگر پاهایم
تحمل ندارند
پاهای شکسته را ببینید
و نشکنند
نگاهم دیگر تحمل
دیدن نگاههای محکوم به مرگ را ندارد
دستانم دیگر
تحمل شاهد پوسیدن دستهای توانا بودن را ندارند
قلب من دیگر ،
قلب گذشته نیست !
طاقت دیدن قلبهای شکسته را ندارد !
