این برگرفته از نمیدانم های ذهنم ست ... و عجیب نیست اگر بگویم نمیدانم که تا چه اندازه نمایشنامه شده !؟!؟ و البته تشکر از دوستی که به یاد من اورد که چه قدر نمیدانم !!!!....
نمایشنامه : وقتی برای نمیدانم ها
صحنه با شیشه ای که وسط ان قرار گرفته به دو قسمت تبدیل شده در هر دو طرف چهار بایه ای سفید قرار گرفته و در سمت راست صحنه بسر بشت به شیشه نشسته و در سمت چب هم دختر مثل بسر بشت به اینه نشسته و زانوهایش را در دو دستش جای داده از ابتدای نمایش تا انتها هر عمل فیزیکی و حرکتی که دختر انجام میدهد همزمان بسر هم تکرار میکند و همین طور برعکس ...
دختر : نمیدونم...
بسر : چی رو ؟
دختر : همه چی رو !
بسر : ( رو به شیشه بر میگردد و باهایش را بر زمین میکوبد ) چرا دروغ میگی ؟
دختر : من کی دورغ گفتم !؟
بسر : تو وقتی میگی نمیدونم من ازت میبرسم چی رو بعد اونقت تو میگی همه چی رو یعنی اینکه تو میدونی که چی ر ونمیدونی ... بس دروغ گفتی !!؟ نه ؟
دختر ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد ) نمیدونم ....
بسر : یعنی چی نمیدونم ؟ یعنی تو واقعا نمیدونی وقتی که مگی نمیدونم اگه بگی که چی رو نمیدونی معنیش اینه که یه چیزی رو میدونی اون هم اینه که چی رو نمیدونی بس مسلما دروغ گفتی که همه چیز رو نمیدونی !!؟
دختر : اصلا تو چی برسیدی که من گفتم نمیدونم که بعد تو برسیدی چی رو نمیدونی که من گفتم همه چی رو بعد تو گفتی که چرا دارم دروغ میگم بعد من گفتم من کی دروغ فتم بعد تو گفتی ....
بسر : ( دستش را به سمت شیشه جلو میاورد و به دختر میفهماند کافیه ) میدونم چی گفتم !!.... نمیخواد بگی...
دختر : اما من نمیدونم چی گفتی که من گفتم نمیدونم !!!...
بسر : تو که هیچی رو نمیدونی !!
دختر : ( سرش را جلو میاورد و بایش را روی بای دیگر میاندازد بسر هم عینا همان کارها را میکند ! ) یعنی تو همه چی رو میدونی !!؟ تازه من هم که از اول گفتم همه چی رو نمیدونم تو باور نکردی گفتی دروغ میگم ... من ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میانذازد ) نمی دونم ...
بسر : وای ( عصبانی شده از روی چهار بایه بلند میشود دختر هم همزمان بلند میشود ) ببنیم میشه تو اینقدر نگی نمیدونم ... در ضمن مسلما من هم همه چی رو نمیدونم ! ( بسر دستش را به کمرش زده و در صحنه قدم میزند )
دختر : ( به سمت بسر برمیگردد و بسر هم همینطور ) خب.. تو بگو دوست داری چی بشنوی ؟
بسر : اهان ( با شور و شوق به سمت چهار بایه می اید و دستهایش را روی چهاربایه میگذارد و به دختر زل میزند ) یادم اومد ..... این که ما الان کجاییم !؟!!
دختر ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد ) باید بدونم !؟!؟
بسر : واسه ی دونستن فکر نکنم هیچ وقت وقت بایدی وجود داشته باشه !!! نه ( چهار بایه را برمیدارد و روی زمین مینشیند ) نه خب اجازه داری که ندونی....
دختر : من دوست دارم بدونم !!! دونستن چی ؟ دونستن هم اجازه نمیخواد !؟!
بسر : فکر نکنم .... گرچه بچه که بودم چه برای دونستن و چه برای ندونستن اجازه میگرفتم !!...
دختر : ( چهار زانو مینشیند و دستهایش را روی باهایش میگذارد ) بچه که بودی !!!؟ ببنیم بچه گیهات رو یادته !؟
بسر : ( دستی به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میاندازد ) نمیدونم !!!...
دختر : تو هم نمیدونی کاش اینجا یی بود که بدونه !!
بسر : امروز چند شنبه ست !؟!؟!
دختر : ( دستی به سرش میزند و شانه هایش را بالا میانذازد ) نمیدونم !.... اما نباید شنبه باشه !
بسر : چرا نباید ؟
دختر : نمیدونم...اه بازم گفتم نمیدونم !! ( روی دو با مینشیند )
بسر : اصلا بیا به غورباقه فکر نکینیم ...
دختر : غورباقه .... نمیدونم !! غورباغه برای چی !!؟
بسر ( چهار بایه اش را میاورد و رویش مینشیند ) : من بچه که بودم یه کارتون نشون میداد که توش یه کیمیاگر بود که میتونست سکه های معمولی رو به سکه های طلا تبدیل کنه !اون به یه روستا رفت و به مردم اونجا گفت که من تمام سکه هاتون رو تبدیل به سکه های طلا میکنم وفقط شما نباید به غورباقه فکر کنین !! مردم رفتن خونه هاشون و همین که کیمیاگره گفته بود به غورباقه فکر نکنن باعث میشد توی ذهنشون یه غورباقه ببینن .... حالا من هم منظورم این بود که بیا به ـ نمیدونم ـ فکر نکنیم !!....
دختر : نمیدونم تو مخوای نگی نمیدونم یا بگی نمیدونم !!
بسر : خودم هم نمیدونم !! چه قدر همه جا ساکته ! راستی توی ندونستن ها زندگی کردن هم انگار زیاد بد نیست ها !! نه !؟
دختر : ( دستش را به سرش میکشد و شانه هایش را بالا میانذازد ) نمیدونم !!!...اما فکر کنم ادم وقتی نمیدونه دیگه نمیترسه اما وقتی میدونه دونست هاش باعث میشه بیشتر بترسه !
بسر : اما من اصلا نمیدونم بین دونستن و ندونستن چه فرقی وجود داره !!؟
دختر : منم نمییدونم اما خب به هر حال حتما یه فرقی داره که دومیه یه حرف نون از اولیه بیشتر داره دیگه !!!
بسر : نمیدونم !...شاید ....
دختر : خب ... (بلند میشود دستش را به بستش میبرد و یک گل خیالی در دست میگیرد) خب من حالا یه گل دارم که میدونم هیشکی نمیدونه کی گلبرگهاش تموم میشه !!؟ ( شروع به جدا کردن گلبرگها از گل خیالی یکند و همزمان میگوید ) میدونم ... نمیدونم ... میدونم ... نمیدونم ... میدونم ... نمیدونم ...میدونم...نمیدونم ! من نمیدونم کی ام!!؟! اما میدونم که یکی هستم من نمیدونم کجام اما میدونم یه جایی هستم !
بسر ( ادامه میدهد ) : من نمیدونم امروز چه روزی اما میدونم یه روزی هست ... من نمیدونم باید چی کار کنم اما میدونم که باید یه کاری بکنم من نمیدونم ( مکث میکند ) نمیدونم...چی رو میدونم و چی رو نمیدونم اما میدونم که یه چیزهایی رو نمیدونم یه چیزهایی رو هم میدونم !!
دختر : من هم نمیدونم ندونستن بهتره یا دونستن بهتره ! اما میدونم بالاخره یکیشون از اون یکی بهتره ! من نمیدونم با چی باید کجا برم !؟ اما میدونم باید با یه چیزی برم یه جایی ! من نمیدونم... ( مکث میکند ) نمیدونم بقیه ممکنه این همه چیز رو ندونن اما میدونم که حالا خودم اینها رو نمیدونم !!
بسر : ( از حرکت باز می ایستد ) میدونستی !؟ دونستن این که ادم چه چیزهایی رو نمیدونه خودش یه جور دونستنه !؟!
دختر : ( به شیشه نزدیکتر میشود ) نه ... نمیدونستم !!....
بسر : ( دستش را جلو می اورد و روی شیشه میگذارد دختر هم همینطور و هر دوبه شیشه نزدیکتر میشوند ) کاش میشد این شیشه رو از اینجا ( روی چهار بایه مینشیند ) از اینجا برداشت...
دختر : ( با تعجب) شیشه !؟!
بسر : بس چی !!؟! ( دست شان در مقابل دست همدیگر ست )
دختر :آینه!!
( نور صحنه میرود و فقط دستهای بسر و دختر که در مقابل هم بر روی شیشه قرار گرفته اند دیده میشود )
بسر : هه...هه...آینه !؟ اگه آینه باشه که من اون طرفش باید خودم رو ببینم !
_سکوت _
نمیدونم میدونی تو خود منی !؟!؟
دختر : ( ارام ) میدونم ....
___________نور میرود _____________
بایان
شهریور ماه 1386 _شکوفه شوکت _

