ش ک و ه
ا ر ا م ش
ی ل د ا
د و ب ا ر ه
ـــــــ ش ا ی د ـــــــــــ
پرسید از روزهایم ، گفتم بد نیست ... میگذرد و میگذرانم
پرسید از رنگ ها گفت کدام را نمیبینی ؟ گفتم رنگ بی رنگی را ندیده ام و رنگ یک رنگی ...
گفت : هم رنگی ها را دیدی ؟
گفتم : هم رنگی های کم رنگ را اری ، دیده ام ...
پرسید چه قدر دلت هوای یک رنگی دارد ؟
گفتم بیش از انکه هوای دیدن زرد و ابی و سرخ و ارغوانی دارد
گفت : چه قدر لدت هوای دیدن رنگ دارد ؟
گفتم اگر دم و بازدم هست به امید دیدن ست
پرسید : به امید ؟ یا به تلاش ؟
گفتم : تلاش پر امید ... و امید پر تلاش...
پرسید : امید ...
باد وزیدن گرفت .. موهای پریشانش روی چهره اش را گرفت و ابری شروع به باریدن کرد
گفت : ابر را دیدی؟
گفتم : ابر که بارید ؟
گفت : ابر که زیست !
دستانش را دیدم محو و کم رنگ میشد...
پلک هایش بر چشم مورب رو به پایین رها میکرد ...
نگاهم کرد با نیمه ی چشمش ،
پرسید : مرا دیدی ؟
نگاهی کردم... تنها صدا بود و حسی شبیه ابدیت...
نگاهی به اطراف کردم سکوت بود و رنگی ...
شبیه به ...
چه خوب که جایی هست برای نوشتن...
دلم گرفته است ... همیـــــن....
مادری فریاد میزند/کودکی اشک میریزد/زن گرسنه ای به پای پیرمردی بی عقل می افتد ودختری جوان زیر قدم های کسی از یاد میرود و زمان میگذرد ...
میشناسم نویسنده ای را که مینویسد صبح و ظهر و شب و جوانی را که اشک میریزد صبح و ظهر و شب میشناسم کسی را که میداند اما هیچ نمیداند و کسی که نمیداند اما ... میشناسم درخت پیری را که تنها مینشیند صبح و ظهر و شب میشناسم دختری را که خاطرات شوم گذشته را در رود زمان حال میشوید اما هرچه میکن طناب متصل به خاطرات پاهای بیجانش را رها نمیکند ... میشناسم دودست را که در یک غروب ابری یکی شدند و دو نگاه که در شبی عجیب غرق نگاهی رویایی شدند...
میشناسم زن پیری را که دلش میگیرد وقتی کبوتری میمیرد پیرمردی هست که سیگارش را خرد میکند و سالهاست سیگار نمیکشد اما هر روز صبح پاکتی سیگار میگیرد ! میشناسم یک ساعت زنگ دار که هر شب کوک میشود و هر شب ساعت ۳ زنگ میزند و کسی را بیدار میکند که نیمه شب ها دلش میخواهد ماه را ببیند !! میشناسم ابری را که نمیبارد مگر انجا که دلی غمگین ست ... میشناسم کبکی را که هر روز به خودش میگقت چرا من نباید مثل کلاغ باشم !
میشناسم مردمی را که هرگز نمیشود شناخت میشناسم زمان را که نمیشود لحظه ای جایش گذاشت میشناسم این روزها را که خودم عبورشان میدهم از روی تن مهربان زندگی ، میشناسم انسان را ...
چه خوب جایی هست برای نوشتن...
دلم گرفته است ... همیــــــن....
و دستان مرا حسی پوشانده عجیب و اشنا حسی از نزدیکی زندگی و غربت
زمان رشد میکند مثل یک درخت تازه بالغ شده در یک جنگل که اطرافش را انبوه درختان کهن و خاطرات درختان مرده فرا گرفته ست... نهال تازه بالغ شده ی امسال نگاه میکند به درختان کهن و پر خاطره و بعد به تصویر کوتاه خودش در آب...
باد می اید و نسیم برگ درختان را میرقصاند در اغوش مادرانه اش و درختان همه در فکر زیستن و نهال کوچک امسال شاخه هایش را به باد میسپارد و زیستن را در نفس هایش از برگ ها عبور میدهد در شاخه ها و ساقه اش میرقصاند و بازدمش را بر جنگل فریاد میکند ...
و نهال کوچک نگاه میکند و نفس میکشد و عاشق زیستن ست ... عاشق جنگل...حتی عاشق درختان کهن و فرسوده ی جنگل که پر خاطرات بد گذشته اند...
امسال سال دیگری ست
گذر خواهد کرد ...
و زمان بر تن عریان اقاقی ها نفس خواهد زد ...
و زمان گذر خواهد کرد ...
نوروز یاداور خیلی چیزها بود .. از خاطرات کهنه و همیشه زنده ی کودکی گرفته تا خاطرات دلمردگی ها و تنهایی ها و در کنارشان خاطرات خوشی ها و با هم بودن ها و زیستن های حقیقی و ناب...
کودکی ها و سفره هفت سین هایی که از تمام سین هایشان سهم ما بچه ها رنگ کردن تخم مرغها بود با نقاشی هایی که سعی میکردیم هرسال بهتر از پارسال باشد .. اما افسوس یادمان نبود هر سال که میگذشت از تعداد تخم مرغ های رنگی کم میشد تا سالی که شاید دیگه خبری از تخم مرغهای رنگی نباشه ...
دلم میخواد از همین حا به همه دوستام و همکلاسی هام نوروز ر تبریک بگم و مثه همه واسشون ارزوهای خوب داشته بشم.اما اروزی من برای اونا اینه که امسالشون پر از ارزوها و رویاهای بزرگ و زیبا باشه دوست دارم اسماشونو بنویسم هرچند شاید خیلیهاشون به یاد من نباشن اما میخوام از اینجا بهشون تبریک بگم و ارزوی یه سال خوب رو براشون داشته باشم :
کوهیار صادقی ـ پرستو زواری ـ صبا سلمان زاده ـ قربان میرزایی ـ مژگان عزتی ـ احمد حق شناس ـ علی شهبازی ـ هلن بهرامی ـ بهروز دوستی ـ محمد ناصر سیاوش ـ فاطمه یگانه ـ محمد تفرشی ـ مهدی الموتی ـ مایده مهرور ـ الهه حسن لو ـ فرید بنی اسد و ....
و یه تبریک مخصوص به استادهای عزیزم : اقای علی امیر کمالی اقای علی کوچکی و خانم چیترا نادری...
اخرین جمله هایی که توی این پست میخوام بنویسم فقط چند مصرع از این شعر شاملو :
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه گرم و سرخ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم میجوشد از یقین
احساس میکنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
میروید از زمین
اه ای یقین گم شده ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو
من ابگیر صافی ام اینک به سحر عشق
از برکه های اینه راهی به من بجو !
....
این شعر یادم اومد :
تمام لرزش دست و دلم از ان بود / که عشق پناهی شود نه گریز گاهی /
....
سال نو سالی پر از اروز و رسیدن باشه
نیستیم ...
به دنیا می اییم ،
عکس یک نفره میگیریم ،
بزرگ میشویم ،
عکس دونفره میگیریم ،
پیر میشویم ،
عکس یک نفره میگیریم ،
و بعد دوباره باز ،
نیستیم ....
دوباره شعرهای حسین پناهی امید زیستن ، امید دیدن حقیقت و امید احساس زندگی داد به لحظه های ساده ی بودن من و بارها صادقانه این حقیقت را خواندم و هربار که میخواندم و میخوانم یاد این حقیقت در دلم جان میگیرد بیش از پیش که میتوان اغاز و پایان را مثل هم دانست تنها تفاوتی است میان لحظه امدن و لحظه ی رفتن ، این که در این میان کبریتی روشن و خاموش شده و زیستنی پاگرفته هرچند کوتاه مدت هرچند مثل معادله های یک مجهوله و چند مجهوله رفتن یک نفر همیشه برابر با امدن کس دیگری ست ... در مقابل مرگ من نوزادی از نطفه ای پر عشق در گوشه ای از جهان چشم باز خواه کرد پس در این میان هراس از مرگ چیست .. وقتی بشر ادامه ی ارزوهای من هستند وقتی اروزهای هرگز بر باد نمیروند وقتی اروزهای من میان تن خشک این زمان سر در گور نمیبرد ... وقتی با رفتن ارامم نوزادی در میان عشق اوای زیستن میخواند با گریه های مهربان و خنده های صادقش...هراسی نیست... هرچند خوب میدانم چرخه ی زندگی ادمها راهی از نیستی به نیستی ست اما این را هم خوب میدانم چرخه ی زندگی ادمها روندی دارد از هستی به هستی !
نمیدانم اما باز احساس تندی در درونم جان گرفت ... احساس اینکه نکند ... امروز که اومدم طبق معمول کامنتهای وبلاگ رو چک کنم کامنت پرستو یکی از دوستای گلم رو دیدم که هنوز همیشه بی خبر بهم سر میزنه و مینویسه هرچند از ناراحتیش گفت اما من ر با دیدن کامنتش اول خوشحال و بعد ...
یاد تمام خاطراتی که این روزها من نباید بهشون فکر کنم به خیر...من این جا بین ادمهایی که با عقاید خودشون با حرفهای بسته ی خودشون و داروهای مضری برای زیستن که دیگران به ذهنشان تزریق کرده اند و انها بدون هیچ اندشه ای پذیرفته اند گیر کردم ...
کسانی که نوروز را و تمام نماد های نوروز را هیچ میدانند ایین کوروش ایین ایران را هیچ میدانند و هیچ کدام نوروز را جشن نمیگیرند و سفره ی هفت سینی در کار نیست اما ایرانی هستند ، بحث جالبی بود را جع به نوروز که در میان حرفهای کسانی که میگفتند نوروز چیه!چرا سفره ی هفت سین بندازیم !؟ یکی گفت : نه ... نوروز خیلی هم بد نیست ... قران هست... یا مقلب القلوب و البصار و ... میخونیم !...
ترجیح میدم چیزی نگم اما اینجا میشه روبنده های ذهن رو به سادگی لمش کرد مرزهای ذهن حرفهایی که نباید گفت و گفتنشون جرم داره ! کاش این روبنده ها فقط روبنده های ظاهری بود کاش حداقل فکر و ذهنمون رو اسیر مرزها و بن بست ها و دیوارها نمیکردیم ... اما افسوس که بعضی ها ترجیح میدهند ۴ساعت راجع به رنگ خط ۲ سانتی متری که اتفاقی با خودکار روی دستشان کشیده شده و اینکه اگر چه قدر تیره یا روشن باشد نماز و وضو را باطل میکند صحبت کنند و شاید این طور از بودنشان لذت میبرند!
افسوس اینجاست که زنان روبنده دار نمیاندیشند چون حق اندیشیدن ندارند .. نمیگویند چون نباید کسی صدایشان را بشنود هیچ کاری مستقلا انجام نمیدهند چون حتی امرز هم جنسشان را به عنوان جنسی برابر قبول ندارند ! برابر که هیچ ... ای کاش به اندازه ی انسان بودن به خودشان حق زیستن میدادند و تعبیرشان روح و جسمشان تنها در ارضای مردان تعریف نمیکردند ای کاش دلیل افرینشان را بودن جنسی برای ارضای مرد نمیدانستند انوقت شاید روبنده هایی که گاهی حتی جلوی دیدشان هم میگیرد از جلوی صورتشان که نه شهوت برانگیز ست نه عجیب نه با دیگر چهره های متفاوت ست کنار میرفت ...
انوقت شاید دیگر تمام روز خرید کردن و تمام روز در ماشین بودن و حتی لحظه ای شیشه ی ماشینشان را پایین نکشیدن تنها برایشان کافی نبود !...
کاش فکر میکردند و ای کاش حداقل ذهنشان روبنده نداشت و این حق را به خود میدادند که بدانند که فکر کنند این حق که فقط جسم جامد و در نمد پیچیده ای نیستند که باید به سنی برسند و مردی را ارضا کنند که تمام وجودش پر از شهوت است ... تمام وجودش انباشته از عقده ست و تمام وجودش حس مالکیت را فریاد میزند ...
این روبنده ها ای کاش لحظه ای حتی کنار میرفتند !... ای کاش ... تظاهر ها لحظه ای از میان میرفتند ... ای کاش برای چند لحظه صداقت جای دورویی می امد اما افسوس ...
زنهایی که حتی انگشتانشان در زیر لباشی سیاه پوشیده شده ست و حتی چشمهایشان و نگاهشان به زندگی مجبور ست از زیر پارچه ای سیاه باشد و سرشان بر زمین چون مردانی بی هویت و بی فکر مهر مالکیت جنسی و روحی و جسمی را بر تک تک سلولهایشان زده اند و انها هم بی دلیل بدون فکر پذیرفته اند ...
موسیقی امروز : http://youtube.com/watch?v=ucEuGdMNB3g
با این همه من ، اینجا ایستاده ام ... و روزهایم را پر تپش تر از دیروز میگذرانم
ربطی به من ندارد
اگر کسانی هستند
که دلشان میخواهد
دنیا را از زیر چادرها ی بلند و بی روزنشان لمس کنند
و دلشان میخواهد نگاهشان را مجبور کنند به دیدن دنیا
از پشت پارچه های سیاه بلند !
برای انجا که چه باشم چه نباشم بر جاست
برای انجا که هر جای دنیا باشم انجایم
برای انجا
نه بیش نه کم
برای خیابان های فقیر اما پر مهرش
برای ادمهای کم لطف اما پر دردش
برای نهرهای خشکیده اما خروشانش
برای کوروش های پوسیده اما جاودانش
مینویسم برای ایران ...
برای ایرانم
برای خیابانهایم
برای کوچه پس کوچه هایم ....
دلم برایش تنگ ست ...
برای تمام خیابانها و کوچه های پردردش تنگ ست !!....
کجایی!؟ من تو را گم کرده ام یا تو مرا !؟
هرکجا هستم تو را در یاد دارم...
هر کجا هستی تو هم به یادم باش !
حرفها زیاد و ست و من دلم بیتاب تر از انکه تاب گفتن تمام نگفته ها را داشته باشد ...
ای افتاب ،
ای ستاره های بی دریغ
ای ....!
بود یک روز
کوچه ام ، زیبا بود
خانه ام انجا بود
انجا که امرزو فاصله اش با من
به اندازه ی فاصله ی ستاره گان با
نبض جوشان زمین است !...
درد دلتنگی من :
مثل درد دو خط موازی عاشق ،
از نزدیکی و هرگز نرسیدن ست !
نشسته ام چنگ به دکمه های بی جان کیبورد که نفس نفس زیر سر انگشتانم شاید جان میهند و ممن بی خبر مینویسم ،
مینویسم از انچه شاید پس از رفتنم حتی کسی یک بار دیگر ان را ننخوواند
مینویسم ، به چه امید نمیدانم ؟نه به امید خوانده شدن به امید نوشتن مینویسم خوب میدانم نوشته هایی فراتر از بزرگی اسمان در میان تار وپود کامواب بنف رنگ کدر زمان به سادگی پرواز یک کبوتر از یاد رفته اند
به اشکهایم متوسل میشوم ، اشکهای ساده دل محزون که گاه بیدلیل میایند و دلم را خوش میکنند یا گاه دل خوشم را ناخوش میکنند
نا شکری نمیکنم... اشک را دوست دارم ... همان طور که طلوع افتاب ابرهای اسمان ابی دریا قداست کودکان گرسنه و دست های خسته را دوست دارم همان طور که حجم سرخ این زندگی پر شور را دوست دارم!
ساده است من دلم مخواهد ...کوچه ی من با اینجا سالها فاصله دارد سالهاست که به امید دیدنش چشم به اسمان دست بر گردن ستاره ی خیال ، منتظر... شاید دوباره قدم بر کوچه ی کودکی ها بگذارم اا انگار سرنوشتی که هیچ کس به جز خودم برایم ننوشت تقدیری را که هیچ کس به جز خودم قرار نیست رقم بزند ، این طور ست که دور از کوچه ی کودکی ها و شیطنت های شیرین بچه گی باشم !
به یاد سنگفرش های مرده ی بی رنگ کوچه ام افتادم ، دلم سنگین شد !...

راجع به ستاره ها گفت
راجع به مهتاب ، راجع به حرفهای نگفته اش :
من ستاره ها را دوست میدارم
چرا به او نگفتم !؟
چرا از او نخواستم ؟
چرا او را به مهمانی شبانه ی مهتاب دعوت نکردم، هرگز !
چرا ...
گفت اگر کسی را حتی تنها برای یک بار به مهمانی مهتاب دعوت کنی تا همیشه دوستت خواهد داشت ...
من اما کسی را به مهمانی مهتاب دعوت نکرده ام !
من ستاره ها را دوست میدارم !
چرا به او نگفتم !؟
چرا از او نخواستم !؟
چرا او را به مهمانی شبانه ی مهتاب دعوت نکردم ، هرگز !
دست هر کودک تنها ای کاش سبدی پر از محبت بود
امروز سعی کردم با لبخندم ادمای خسته ی این دورو بر رو هرچند کم اما یه لحظه بخندونم !اینجا ادما خسته ن ... دلاشون شکسته انگار ...
من ستاره ها را دوست میدارم
به لبخندها عشق میورزم
یاد کوچه ، پس کوچه های نیمه تاریکی افتادم ... کوچه های سرد اما گرم ! کوچه های فقیر اما سخاوتمند ، کوچه های کشف نشده اما بی دریغ .. غروبی زمستانی مثل همیشه سرد در هوای برفی ... مثل اغلب روزها ، پسرکان دست فروشی افسرده و بی لبخند گوشه ی خیابان سرد ایستاده و به انتظار دزدیدن نگاه یکی از عابران بی خبر بودند ...
نمیشود از دیدن چشم های مهربانشان صرف نظر کرد ... نگاهم در نگاه یکی از دو پسر بچه ی دست فروش گره خورد ... ایستاد ... نگاهش انگار تشنه بود .... نگاهش مرا به گذشته ها برد ، روزهای بچه گی ! شبیه پیرمردی بود که در یک بازار بی صاحب بزرگ میان زباله ها پوست خربزه ای پیدا کرده بود و لیس میزد ، اشکی که از دیدن نگاه این پیرمرد ریخته بودم درست به بزرگی بغضی بود که وقتی نگاهم در نگاه یخ زده ی یک پسر بچه ی مهربان گره خورد ، راه نفسم را بست ...
قاعده ی مهربانی این بود ، اندکی دست و دل بازی کنم ، پولی هرچند کم مثل همه ، مثله تمام عابران دل خوش سرمازده به انها بدهم ... اما این بار بغضم را خوردم ....
بچه که بودم ... نمیدانستم وقتی پیرمردی با ان نگاه که هنوز در یادم هست با طمع فراوانی برای زنده بودن زباله ها را زیر و رو میکند ، میتوانم چه کار کنم جز اینکه جلوی بغضم را نگیرم و بگذارم هرچند ممکن است بزرگتر ها به من چشم غره بروند یا جلوی مهمانهایشان ابرویشان برود اما من گریه کنم...
اما با دیدن نگاه منتظر و مهربان و پر از صداقت این دو پسر بچه بغضم را خوردم .... بغضی که غربت سرما و تنهایی کوچه پس کوچه های پر هیاهو دو چندانش میکرد ... بغضم را خوردم ... لبخند زدم و به دو ستاره ی فرو افتاده از اسمان زل زدم ... در نگاهشان غرق شدم .. اگر بهشتی در خیال من باشد ، اگر جهانی مثله جهان اروزها جهان خیالات ، رویاها ، در ذهن من باشد ، این نگاه این غرق شدن تجلی همان حهان رویایی بود برای من ....
غروب سرد ، کوچه های پر هیاهو ، دست خالی دو پسر بچه ی دست فروش و بغض من که از تنهایی نگاه خودم و از زیبایی نگاه صادقانه ی این ستاره های اسمان بود ...
لبخند میزدم و ماهرانه ، پولهایم را از کیف پولم در اوردم و در امتداد نگاه منتظر پسر بچه کیفم را بیرون ارودم و باز کردم ... لبخند میزد ... انگار حرفهایم را پیشاپیش میدانست ... کیفم را باز کردم ...
نگاهش را حتی لحظه ای حاظر نبودم رها کنم ... گفتم : میخوام بهت پول بدم ولی !! کیف پولم را دید ...خالی بود ... لبخندش ، خنده شد !! خندیدم .... خنده اش انقدر زیبا بود که حاظرم تمام زندیگ ام را بدهم تا دوباره شاهد دیدنش باشم
مثله تولد یک پری دریایی مثله لحظه ی افرینش اسمان زیبا بود .. مثله بزرگی دریا مثله صلابت کوه مثل بلندی سرو... میخندید... با تعجب به کیف پولم نگاه میکرد .. که خالی بود ... گفتم : تو بگووو... حالا من با چی تاکسی بگیرم ، برم خونه !!؟ به ایستگاهی که خیلی از ما فاصله نداشت نگاهی انداخت ... ترسیدم نگاهش را گم کنم ... اما نه ! هنوز نبض پر احساس نگاهش به نگاه من گره خورده بود ...میخندید... و خنده اش درست مثله تولدی دوباره غروب ان روز را زنده تر و تازه تر از تمام طلوع ها کرد ... خندید و در تاریکی شب صورت زیبایش مرا ارام کرد .. ارامش لبخندش نگاهم را از اشفتگی همیشگی نجات داد ... خسته بودم اما در این دیدار کوتاه انگار تمام خستگی ام نابود شده بود ، انگار میتوانستم پرواز کنم .. انگار لبخندش معجزه ای با خود داشت..نگاهم را از نگاهش جدا نمیکردم ... هم متعجب بود و هم میخندید و گهگاه به دوستش نگاه میکرد و ندانسته دلهره ی گم کردن نگاهش را به دل من می انداخت ...غروب به تیره گی میرفت اما برای من به روشنی!...دستم را در کیفم بردم وپولی هرچند بیش تر از انچه عابران دلخوش بی خبر به او داده بودند ، ندادم اما احساس میکردم ... جهان را به او دادم و او جهان را به من !
من ستاره ها را دوست میدارم !
او نیز یک ستاره بود !
ستاره را اما چرا به میهمانی مهتاب دعوت نکردم ، پیش از این ؟
افسوس باور من این بود ، ستاره ها خود میزبان مجلسند !
اما ...اما ...اما افسوس... که ستارگان گاه حتی زودتر از انچه خودشان بخواهند خاموش میشوند و از دیده ها پنهان ، چرا به او نگفتم !؟!؟
من ستاره ها را دوست میدارم !
چرا از او نخواستم !؟
چرا او را به میهمانی مهتاب ، چرا به میهمانی افتاب دعوت نکرده ام ، هرگز ...
چرا !!؟

نمیگردانمت در برج ابریشم
نمیرقصانمت بر صحنه های عاج
شب پاییز میلرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد
سحر با لحطه های دیر مانش میکشد انتظار صبح را در خویش
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه ایا خواب اتش میکندشان گرم ؟
سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد ؟
صد کودک به نمناک کدامین کوی ؟
نمیرقصانمت چون دودی ابی رنگ
نمیلغزانمت بر خوابهای مخمل اندیشه ی ناچیز
حباب خنده ای بی رنگ میترکد به شب گرییدن پاییز اگر در جویبار تنگ
وگر عشقی کزو امید با من نیست
درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم
دو کودک بر جلو خان سرایی خفته اند اکنون
سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب
نمیلغزانمت بر مخمل اندیشه یی بی پای
نمیغلتانمت بر بستر نرم خیالی خام :
اگر خواب اور است اهنگ بارانی که میبارد به بام تو
و گر انگیزه عشق ست رقص شعله اتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد ، میبندد حباب از قطره های سرد
وگر در کوچه میخواند به شوری عابر شبگرد
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه به رویای اتش میکند تن گرم ؟
سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد ؟
صد کودک به نمناک کدامین کوی ؟
نمیگردانمت بر پهنه های ارزویی دور
نمیرقصانمت در دودناک عنبر امید
میان افتاب و شب براورده ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند ،
دو کودک بر جلو خان سرایی مرده اند اکنون
سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب .
ـ احمد شاملو ـ
تمام حرف من این بود !!
من مدیون همین لبخند ساده ام ...
تا ابد ...
یلدایی که بدون هندونه گذشت ... آی ... که چه جاهایی چه یلداهایی بدون چه چیزهایی گذشته و ما بی خبریم ...
شب یلدای من اما زیبا بود...چون احساس کردم بعد از مدتها توی هوای بارونی ، جهان مال منه !...
حس زیبای بود ... هوا سرد بود و توی سرما و زیر بارون طعم یلدا رو چشیدم ...
شبی که بعد از مدتها حس خوبی بهم داد ، دیشب میخواستم داد بزنم :
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
نمیدونم چون یلدا ست ، این جوری شد ! یا چون این جوری شد ! یلداست !....هرچی بود واسه من ارزشش یه دنیاست ...
شاعرانه هايم رنگ حسي دارند ، حسي سرشار از چيزي كه نميدانم چیست !؟ اينجا وزن سنگين خيابانهاي بی عابر روی شانه هاي من لنگر انداخته اند...
دلم برای خیابانها ی پر غبار کشورم میسوزد کشوری که خاطراتم در لابه لای کوچه پس کوچه هایش هنوز نفس میکشند ای کاش قدم های کودکانه ام در خیابانهای شهر خاطرات بچه گی ها هرگز مدفون نمیشد ... اما افسوس اینجا جای مادن نیست جای رفتن ست و رفتنی که بعد از ان باز هم رفتنی دیگر است انهم رفتنی که پس از رفتنی دیگر است و از پس اینهمه رفتن یک امدن است که به تمام رفتنها شوق میبخشد ...
میروم ... به کناره های خیابان خیال ، به کوچه ، پس کوچه ها به کارهای یواشکی به بازی ها به خاطرات به یادگاری ها به تمام انچه جا گذاشته ام نگاه میکنم ....
ای کاش میشد گاهی زمان را به عقب بازگرداند ، اما راز زندگی در حرکت به جلو است!...
رفتن و رفتن و رفتن .... نمیدانم پشت این رفتن ها آیا به آمدن خواهم رسید !؟
دلم برای تمام ادمهای کشورم تنگ شده ...
کتاب فروش پیری که وقتی گفتم رمان نمیخونم خوشحال شد ! و وقتی فهمید کتابای روانشناسی میخونم ، تمام درد دلهایش را هرچه بود مربوط و نامربوط برایم گفت و در کتابفروشی خالی و بی مشتری اش احساس کردم زمان ایستاده ... کتابفروش مسنی که مرا کتاب خوان نامید و گفت : هم کتاب را دوست دارم و هم کتای خوانها را !
دلم برای تمام پسرکهای لاغراندام بیکاری که صبح ها کنار خیابانها رفت و امد ادمها را نگاه میکردند و از سر شیطنتی کودکانه ، در خور وضع و حال هرکدام از عابرها بداهه جمله ای میساختند و نثارشان میکردند، تنگ شده ست ...
وزن بغض در گویم سنگین میشود وقتی سرود ملی ام را میخوانم ( گرچه دوست دارم در انتهایش فریاد بزنم تنها ایران ! بدون پسوند و بدون پیشوند !!! اما نمیشود ، با این حال من فقط نام ایران را میگویم!! )
سرزمینی با پیشینه ای دراز که مردمش از تمام انچه در گذشته ی ملتشان رخ داده بی خبرند ، جایی خواندم : مردمی که تاریخ کشورشان را نمیدانند ، سزاوار تکرار تاریخند! ای کاش میخواستیم ، آن چیزهایی را که باید تغییر داده شوند ، تغییر بدهیم !
وجود من از گذشته ها جدا نیست اما در حال غوطه ور شدم و ذهنم رویای آینده را دارد... عجیب نیست حال و گذشته و آینده یکی هستند !! این لحظه که میگذرد هم حال ست و هم گشته و هم آینده !...
نمیدانم ، نمیدانم ها را تا کجا باید به دوش کشید !؟... دلم برای تمام کشورم تنگ شده ست ..برای دود ماشینهایی که اینجا خبری ازشان نیست برای دغدغه هایش و در اینجا در آرامش و سکون دغدغه ایی نمیابی ، عجیب این است که حتی دلم برای بی عدالتی هایش هم تنگ شده !!
اما در اوج وجودم ، ارزو میکنم روزی برسد که ایران آسمانش آبی و زمینش سبز باشد ، و مردمش تاریخ را بدانند و بخواهند چیزهایی را که باید عوض کنند ، در ارزوی روزی هستم که کشورم از بند خرافات و قانونهای تایید شده ی بدون فکر رها شود و مردمش ازادانه حق زندگی داشته باشند ...
دلم برای تمام خیابانها تنگ شده ... این بار زیر بارانش قدم نمیزنم ، این بار میدوم و فریاد میزنم ! این بار به سادگی از روی زمینش عبور نمیکنم ، این بار ساده از دیدن ماه و خورشیدش نمیگذرم ، این بار اگر برگردم به سادگی از دیدن طلوع خورشید در سرزمینم که باید سرارسرش همیشه از طلوع خورشید سرشار باشد ، نمیگذرم !
در این روزها هنوز کسانی هستند که صادقانه من رو از اون حوالی باخبر کنند و به یادم باشند ... باید زودتر از این تشکر میکردم از دوست عزیزم علی یزدان دوست که به مناسبت تولدم که گذشت با محبت تمام یک وبلاگ درست کرد : http://www.birthday-nata.blogfa.com/
و همین طور از پدر مجازی عزیزم : بهزاد که فکر میکنم وبلاگ نویسهای تاتری کم وبیش بشناسندش : http://www.blogha.persianblog.ir/ بابای عزیزم ممنونم ازت که همیشه به یاد دخترت هستی و همیشه بهش کمک میکنی ....
و دوست گلم پرستو که هیچ وقت منو تنها نمیذاره و همیشه به فکرمه که البته قبل از اینکه در دنیای مجازی باشه ، در دنیای واقعی بود : http://artist2002.blogfa.com/ پرستو جون ممنونم از اینکه در این روزهای تنهاییم ، تنهام نمیذاری ....
این بار من عاشق زیستنم !!...
این جا کسی هست چشم به اسمان به انتظار باران...کسی که هنوز نمیداند ! گاهی فکر میکند درست شبیه به یک کودک گمشده ی وحشتزده در جایی غریب ست که نمیتواند ادرس خانه اش را از هیچ کس حتی یک پلیس بپرسد! ... میرود کوچه به کوچه خیابان به خیابان ، تا خودش خانه اش را پیدا کند !
اینجا کسی هست که گاهی تنهایی اش به اندازه ی بزرگی شکمهای سیر و فرورفتگی شکم های گرسنه عظیم میشود !... در این هنگام او تلاش میکند تا خط افکارش متصل به گره های موزون و ناموزون زمان حال شود و تلاش میکند که هرچه بیشتر از گذشته ها و خاطرات فاصله بگیرد ... چون شاید اگر مخالف تنهایی نبود هرگز خود تنهایی هم نبود!
اینجا کسی هست ... که گاهی پر از دلتنگی میشود ... گاهی با شنیدن صدای یک دوست قدیمی بغض چند ماهه اش میترکد و بی صدا اشک را متولد میکنند اینجا کسی هست ... کسی که به انتظار چیزی ست ...
اینجا کسی ست...کسی که دلش میخواهد !.... دلش میخواهد .... دلش میخواهد متولد شود ، آغاز شود و زندگی کند !....
من ماندم، در میان چند نفری که انگار هروزشان مثل دیروز است، انگار تکرارها این روزها را میسازند ، من در تلاش برای فرار از این همه تکرار ، پرستوی کوچک هربار مرا به سمتی میکشاند ، لانه اش کجاست !؟
اسمان ، خورشید ، ماه ، ستاره ها ، ابرها... یک دلتنگی که به وسعت نور تازگی دارد یک دلتنگی که به اندازه ی وسعت ابی اسمان بزرگ شده ... یک دلتنگی که به اندازه ی زیبایی ماه ، مرا غرق در گذشته ها میکند ، یک دلتنگی که به اندازه ی تعداد ستاره ها ، مرا از حال دور میکند!... و من در پی رسیدن به لحظات حال که حالا صادقانه بر رویشان قرار گرفته ام روزها را میگذرانم...
حرفهایی هست که نمیتوان گفت! زمین سبز میشود اسمان ابی میماند و درهتان متولد میشود گلها باز میشود هر روز مردی از نانوایی سرکوچه نان میخرد و هروز زنی بر سر بچه اش فرا دمیزند و به زور به او صبحانه میدهد ، هر روز مردی حق به جانب ، زن ساکتش را کتک میزند ! هر روز دختری از سر کوچه تا به انتها با ارزوی یک عروسک بزرگ طی میکند ، هروز دو نفر عاشق ناشناخته ها میشوند ، و هروز کسی هست که از دلتنگی هایش بگوید ...
هرروز من از یک خیابان میگذرم ... یک خیابان که هروز ادمهایی شبیه ادمهای هرروز از انجا میگذرند! ادمهایی که هروز کاری شبیه به کار هرروز را انجام میدهند ! اما در پشت این هرروز ها ، اتفاقاتی می افتد که در هیچ روزی نمی افتد! هروز شبیه به هرروز است و درست به همان اندازه که شبیه هر روز است ، شبیه به هیچ روزی نیست ! هرروز میاید و فقط یکی ست...یکی ست ... یکی ست... و اگر در حال نباشی ، از دستش میدهی...
هرروز یکی ست !... هرروز یکی ست...

