
بهار بود و صدای پرستو ها میامد
قایقی غرق شد
پرنده ای ایستاد از پرواز پر شورش
درختی با ضربه ی نا به هنگام تبری بی رحم
در ظهر یک جنگل
بر زمین افتاد
لحظه ها میرفتند
و ساقه های پر شبنم یاس و شقایق را
با عشق
قلقلک میدادند
در میدان شهر
محکومی سر بر دار میداد
کنار میدان
دو چشم اویخته بر درختی
جان میداد
بالاتر از اسمان
شهری بود
جای پرندگان مرده و فرشتگان
مرد محکوم به انجا میرفت
و پرستوی مرده صدای ناله اش
شهر خفته را
بیدار کرد ...
و پدر دست دختر خردسالش را بوسید
دختر گریان را به دست پیرمرد بیشرم داد ...
و شهر در رویا ، برخاست...
نگاهی به اجساد پرستو ها کرد...
به سرهای محکومین
به طناب های دار
شهر خاک گرفته ی مرطوب
شهر بی رحم
پر سنگ
شهر هرچه گفت و هرچه کرد
همه در ذهن خاکها
مدفون شد
شهر مرده ی از یاد رفته
شهر امیدهای خاموش
شهر دوست داشتن های احمقانه ی مدهوش
شهر جان دادن برای هیچ
شهر جا ماندن کنار هیچ ...
و شهر هنوز پا برجاست ...
عجیب این است...
که شهر همه ی ما هنوز انجاست ...

