تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

_ در ادامه ی خطوط _
جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 8:6 PM

دستانش را به پنجره ی نمدار میکشید و ارام زمزمه هایی که خودش هم به ندرت معنیشان را میدانست, ناخوداگاه بر زبان می اورد و این بود تمام انچه او انتظارش را میکشید ...

به اطراف نگاهی انداخت ,خانه خالی بود و دیوار ها هماهنگ با رقص ارام نسیمی که از لایه پنجره ی نمدار خانه را در اغوش کشیده بود عریانی شان را فریاد میزدند ...تصاویر مبهم بر تن عریان و سرد دیوار ... ان تصاویر بی رنگ و بی وزن از ادمها که انگار هنوز جان داشت باز چشمهایش را از چارچوب در جدا کرد و به خود جلب کرد...

تصاویر ، مثل حرکت مرغابی های ساکن بر اب بودند چیزی مثل درختان که هنگام رانندگی ادمها پیاده روی میکنند و مثل اشوبهای ذهن او که حتی هنگام ارامش هم عصیانگرند!...

به تصاویر زل زد ...پسر بچه ای در کنار توپ کوچکش که مثل کره ی زمین ابی بود ... ان روز پسر بچه  فکر میکرد جهان را در اختیار دارد ... چون شاد بود ! مادری که به نوزاد معصومش ، معصومانه شیر میدهد و پوست لطیف وجودی را که او باعث وجودش شده است را بر پوست سینه هایش میچسباند و احساسی عجیب در تنش رخنه میکند و لبخندی میزند ، لبخندی که شبیه به هیچ لبخندی نیست ...ان زن ان روز احساس میکرد جهان را در اختیار دارد دستش را که بر سر داغ نوزادش میکشید این احساسش دو چندان میشد ... چون ان روز حسی داشت که شبیه به هیچ احساس دیگری نبود !...

و مردی که با قلموی افسانه ای و بلند خود تصویری شگفت و زیبا از زنی حامله در حال رقص با موهای اشفته و چشمان بسته با مژه های بلند و در هم رفته بر دیواری از اتاقش کشیده است ... مرد عریان در مقابل رقص زن در میان دو درخت... مرد احساس زیستن میکرد و در تلاش بود در میان دو درخت حسی ناب را به تصویر کشد ، حسی شبیه به حس زیستن. ان روز ان مرد احساس میکرد جهان را در اختیارش دارد چون در تلاش برای یافتن چیزی بود در تلاش برای خلق چیزی بود...

و دختری پر شور که دو بال کوچک شبیه دو بال پرستو داشت در میان دو انگشت یکی از دستانش گلی را گرفته بود و چشمانش که زیر انبوه موهای خرمایی رنگ و موج دارش پنهان بود تنها اسمان را میدید و با گوشهایش که با شوقی وصف ناشدنی برای شنیدن دقیق شده بودند تنها صدای طبیعت را میشنید و قدم های اهسته ی نسیم . چشمانش نوری داشت که گویی نور خورشید از ان بود و دو گوشش که میان انبوه موهای خرمایی رنگش اشکار بود و از عطشی عجیب برای شنیدن سرشار بود...ان روز او احساس میکرد جهان را در اختیار دارد چون میدید و میشنید...

تصاویر در هم پیچ میخوردند ... نمناکی دیوار تصاویر را زنده تر میکرد و چشمان او هنوز پیچ و خم تصاویر روی دیوار را حریصانه دنبال میکرد . صدایی شبیه صدای دارکوب که هدفمند بر چوب میکوبد اما بی هدف رهایش میکند میشنید ، صدایی شبیه به صدای ثانیه ها که بی صدا عبور میکنند...

و همچنان به دیوار چشم دوخته بود ، یک پیرمرد که در دستش شعله ای اتش بود اطرافش موجودات عجیب و رویایی ، پیرمرد و ان موجودات مثل یک کابوس ، ترس اور و پر ابهام بودند . ان پیرمرد با شعله ی اتش که در دست داشت میان نور و گرما غرق بود انگار شعله های داغ و بر افروخته ی خورشید در مقابل نور ان مشعل کم بود....

از ترس چشمانش ناخواسته از دیوار گریختند...

پاهای کرخت و بی جانش را اندکی روی زمین جابه جا کرد به دستانش نگاهی انداخت و ناخوداگاه   میان انگشتان کرخت و کشیده و بی شباهت به انگشتان دوران کودکیش ،به دنبال ردی از خاطرات کودکی اش میگشت ، طمعکارانه دستش را تماشا میکرد انگشتانش ، بند بند انگشتانی که با انها توانسته بود اولین بار یک واژه را بدون اشکال بر کاغذ بیاورد و یادش امد که چه قدر برایش مهم و شادی اور بود اولین توانستن ها...

چیزی بود که مجال بستن چشمهایش را به او نمیداد با اینکه تمام نشانه های زندگی را نابود کرده بود ... دیوار ها سرد ، ذهنش کرخت ، خانه سرد و خالی ،بی هیچ صدایی جز همان صدای ممتد که حتی نمیدانست حقیقت ست یا در پی خیالی دیگر در ذهن ناارامش جان گرفته است ؟

زیر بار نمیرفت پلک های نیم جان و یخ زده اش را برهم بگذارد با اینکه تمام لحظه ها انگار بی جان بود و تمام نورها خاموش و تمام تصویرها ساکن و ملول اما باز زیر بار نمیرفت ، حالا که زمان رفتن بود پلکهایش را با نیرویی مضاعف باز نگه میداشت ، انگشتان نیمه جانش را باردیگر از هم باز کرد و دوباره تن نمناک پنجره را با سرانگشتانش را بوسید...به اطراف نگاه میکرد و در تلاش بود پریشانی های فکرش را با مقیاسی که نامش را نمیدانست اندازه گیری کند. 

چهار دیوار نمناک سکوت را فریاد میزد و کند شدن تپش های قلبش و حسی شبیه به احساس رهایی در تنش  شدت  میگرفت صدای دارکوب بیشتر میشد و تپش های پر شور قلب او ارام تر...

قبل از بستن چشمهایش باز به تصاویر نگاهی کرد... و تصاویر که انگار چیزی از درونشان  جان داشت پر افتخار و امیدوار خونمایی میکردند و باز خیره شد به پیرمرد که چشمانش افتاده بود و مشعل پر نور در دستان پرتجربه اش اسیر بود و تنها نگاه میکرد با دوچشم افتاده رو به پایین و نیمه باز و  با ریش ها و موهایی بلند که در امتداد شعله ها بودند و نگاه ها ... انگار تمام تصاویر تنها در نگاه ها خلاصه میشد، نیمه جان از جایش حرکت کرد و خودش را به سمت تصویر مرد نقاش کشاند , در تلاش بود سایه های پنهان روحش را که برای یافتن معنای نگاه پیرمرد مشعل به دست هر لحظه حریص تر میشدند را نابود کند . دستش را بر اندام زن حامله کشید و بعد به نوزاد دراغوش ان زن نگاهی کرد و در ادامه پسر بچه ای که پر شوق و خوشحال با توپی که بیشترین شباهت را به کره ی زمین داشت بازی میکرد و بعد مرد نقاش و دختر جوان که چشمانش میدید و گوشهایش میشنید انگار این تصاویر ادامه ی هم بودند و پیرمرد که ادامه ای مبهم برای تصاویر بود و ان مشعل کوچک که نورش نور خورشید را نابود میکرد و به سادگی در در دستان ان پیرمرد جا گرفته بود و شعله ور میشد و او همچنان سعی داشت نگاهش را از شعله های سرخ و نارنجی و زرد مشعل برگیرد اما ناخوداگاه دستانش به سمت شعله های اتش رفت که انگار هماهنگ با صدای دارکوب سرخ تر و شعله ور تر میشدند... تن سرد دیوار در گرمای اتش غرق بود ... باورش مشکل بود که یخ زدگی سر انگشتان او میان گرمای اتش مشعل نابود شود ! اما سرانگشتانش غرق گرمای اتش بود ،لرزه ای بر اندام کرخت و سستش افتاد و لحظه ای به فکر رفت و بی دلیل به یاد کتاب ها افتاد ! موجودات مهربانی که احمقانه در فکر اموزش به دیگران هستند و البته بی دریغانه یاد دهند : هر عملی عکس العملی دارد و هر کنشی واکنشی !...

 پس او زنده ست و هنوز چیزی هست که منتظر باشد او رویش اثری بگذارد انگشتان داغش را بر دیوار حرکت داد به چشمهای پیرمرد رسید بی انکه بخواهد از زیر سر انگشتان گرمش دو پلک افتاده ی پیرمرد لغزید و بر روی چشمانش افتاد !

از ترس و شاید شرم از این اتفاق ناخواسته انگشتانش را بر دیوار کشید و پایین تر اورد... میان شعله های اتش نگاهی دیگر جان گرفته بو ... اطراف اتاق را نگاهی کرد.. میان چهار دیوار انگار نگاه چیزی یا کسی زندانی بود .. ترس روی گرمای سرانگشتانش نشست و عرقی سرد روی صورتش نشاند . نگاهش به اطراف اتاق بود وبی اختیارانگشتانش را پایین تر می اورد که  ناگهان احساس زنده ای  را لمس کرد، انگشتان پیر مرد میان انگشتان متحیر او حرکت میکرد !

نمیدانست چرا چه طور و چگونه! هیچ چیز نمیدانست تنها احساس میکرد نگاهی در تمام اتاق محاصره اش کرده است ، نگاهی شبیه به نگاهی که میان شعله ها ناگهان جان گرفته بود . بی اختیار انگشتان پیرمرد را نوازش کرد و ارام شد . بدون نیاز به هیچ شجاعتی ارام تر از انچه تصور میکرد چشمهایش را بست و این اغازی دیگر بود ...

همه جا ابی شد به رنگ همان دیوار ! پیرمرد لبخند بر لب داشت و پلک هایش روی هم نبود ! مشعل را در دستش گرفته بود و انگشتان او هنوز در میان انگشتان پیرمرد میرقصد که در نگاهی گم شدند و تنها نور و گرمای مشعل بود که تمام لحظات گم شدن در تاریکی مطلق را نورانی میکرد پیرمرد بی انکه او بداند مشعل را در دستش جا داده بود ... حسی شبیه به احساس پرواز اعضای تنش را نا ارام و پرشور میکرد مشعل میان دستان او بود و رقصی عجیب بر دیوار زندگی میکرد ، رقصی عجیب میان دو درخت که کنار یکی از انهای توپ کوچکی که نهایت شباهت ممکن را به کره ی زمین داشت قل میخورد ! او میرقصید  . شاخه گلی را  که در میان انگشتان دست دیگرش بود احساس کرد بی انکه بیاندیشد از کجا امده ارام ساقه ی زنده و پر روحش را در میان انگشتانش می غلتاند . به هیچ چیز حتی به رقص و حتی به پیرمرد که دیگر عجیب و ترس اور نبود و حتی به تصاویر روی دیوار نمی اندیشید...

چشمان او بسته بود ! صدای در, سکون اتاق مرده را شکست...

موجودات رویایی کنار پیرمرد بالا و پایین میرفتند اما ترسی نبود او با خودش میگفت : شاید من هم امروز جهان را در اختیارم دارم ! اما برای او این تصور که زندگی اش با مرگش همزمان باشد خنده اور بود با اطمینانی شگفت احساس میکرد از چهار دیواری و از ان دیوار های بی رنگ و دلمرده رها شده و به وضوح گرمای مشعل را ، گلبرگهای ان گل را ، رنگ ابی ان توپ را میفهمید. انگار میدید و میشنید و میخواست و میتوانست انگار جهان را در میان دستهایش داشت و خوب میدانست تلاشش برای مرگ به نتیجه رسیده ست!

تپشی در کار نبود این بار روح می تپید و احساس میکرد صدای ان دارکوب که نمیدانست حقیقی ست یا باز تصویری خیالی ست مثل تمام تصاویر روی دیوار در عین وجود داشتن در حجم بزرگی از عدم وجود شدت میگیرد ! هیچ خواسته ای نبود و انگار تمام ارامشی که در انتظارش بود روی شقیقه هایش چرخ میخورد و با هر حرکت کوچکی دریکی از اندامهایش تمام تنش سبک و موزون به رقص در می امد.

ارام ارام صدایی اضافه شد ، از وزن بی وزنی لحظه ها کم کرد ! صدای نفس کشیدن هایی ممتد و ارام ... نفس ، تپش ، نور ، صدا ، حرکت ، گرما ، نشانه های ساده ای از بودن . اما دیگر نمیخواست مثل ادمهای دیگر برای بودن تلاش کند و حریصانه از بودنش محافظت کند ! میخواست برای زیستن تلاش کند ،برای زیستن اواز بخواند برای زیستن به رقص دراید ، نفسهای ارام و بی جان ، بیشتر جان میگرفت و صدای نفسهای خودش را میشنید و نفس هایش عمیق تر و سبکتر میشد، تپش های قلبش را که سرعت میگرفت و برای زیستن طمعکارانه تلاش میکرد میتوانست بشمارد و اکسیژن را هربار با انبوهی از یک احساس ناب و دور از ذهن در ریه های خود جامیداد و بازدم هایش را با امید تجربه ی دوباره ی ان احساس ناب به بیرون میراند.

نفس های او بازگشت و این بار خودش مادر خودش میشد ! رقص رویاییش هرگز به پایان نرسید و حالا میدانست دلیل بودن ان پیرمرد که در ابتدا غریب و ترس اور بود تنها خودش بود که نقشش نقشی از دیوار شد و حالا پیرمرد احساس میکرد جهان را در دستانش دارد چون مشعلش را به کسی مبخشید که خودش را  متولد میکرد ، به کسی که ان روز جهان را در اختیارش داشت چون بودن را تبدیل به زیستن کرد...نقاش خطوط درهم رفته ی دیوار را به مقصد رساند و برای مدتی دست از کشیدن برداشت ... نویسنده برای مدتی قلم را رها کرد و بر کاغذ گذاشت .

و هنوز نگاهی بود و نگاهی هست که در انتظار ادامه ی خطوط باشد ...

 

 

 

                                                                                                پایان

                                                                                          29 اسفند 86

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: داستان کوتاه | لینک ثابت |