تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 10:59 PM

چه خوب که جایی هست برای نوشتن...

دلم گرفته است ... همیـــــن....

مادری فریاد میزند/کودکی اشک میریزد/زن گرسنه ای به پای پیرمردی بی عقل می افتد  ودختری جوان زیر قدم های کسی از یاد میرود و زمان میگذرد ...

میشناسم نویسنده ای را که مینویسد صبح و ظهر و شب و جوانی را که اشک میریزد صبح و ظهر و شب میشناسم کسی را که میداند اما هیچ نمیداند و کسی که نمیداند اما ... میشناسم درخت پیری را که تنها مینشیند صبح و ظهر و شب میشناسم دختری را که خاطرات شوم گذشته را در رود زمان حال میشوید اما هرچه میکن طناب متصل به خاطرات پاهای بیجانش را رها نمیکند ... میشناسم دودست را که در یک غروب ابری یکی شدند و دو نگاه که در شبی عجیب غرق نگاهی رویایی شدند...

میشناسم زن پیری را که دلش میگیرد وقتی کبوتری میمیرد پیرمردی هست که سیگارش را خرد میکند و سالهاست سیگار نمیکشد اما هر روز صبح پاکتی سیگار میگیرد ! میشناسم یک ساعت زنگ دار که هر شب کوک میشود و هر شب ساعت ۳ زنگ میزند و کسی را بیدار میکند که نیمه شب ها دلش میخواهد ماه را ببیند !! میشناسم ابری را که نمیبارد مگر انجا که دلی غمگین ست ... میشناسم کبکی را که هر روز به خودش میگقت چرا من نباید مثل کلاغ باشم !

میشناسم مردمی را که هرگز نمیشود شناخت میشناسم زمان را که نمیشود لحظه ای جایش گذاشت میشناسم این روزها را که خودم عبورشان میدهم از روی تن مهربان زندگی ، میشناسم انسان را ...

چه خوب جایی هست برای نوشتن...

دلم گرفته است ... همیــــــن....

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |