تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

کابوس / رویا !
شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:3 PM
دیروز خواب کسی را دیدم .. با موهای اشفته و رویی پریشان مضطرب ترسان .. نگاهم کرد ..

پرسید از روزهایم ، گفتم بد نیست ... میگذرد و میگذرانم

پرسید از رنگ ها گفت کدام را نمیبینی ؟ گفتم رنگ بی رنگی را ندیده ام و رنگ یک رنگی ...

گفت : هم رنگی ها را دیدی ؟

گفتم : هم رنگی های کم رنگ را  اری ، دیده ام ...

پرسید چه قدر دلت هوای یک رنگی دارد ؟

گفتم بیش از انکه هوای دیدن زرد و ابی و سرخ و ارغوانی دارد

گفت : چه قدر لدت هوای دیدن رنگ دارد ؟

گفتم اگر دم و بازدم هست به امید دیدن ست

پرسید : به امید ؟ یا به تلاش ؟

گفتم : تلاش پر امید ... و امید پر تلاش...

پرسید : امید ...

باد وزیدن گرفت .. موهای پریشانش روی چهره اش را گرفت و ابری شروع به باریدن کرد

گفت : ابر را دیدی؟

گفتم : ابر که بارید ؟

گفت : ابر که زیست !

دستانش را دیدم محو و کم رنگ میشد...

پلک هایش بر چشم مورب رو به پایین رها میکرد ...

نگاهم کرد با نیمه ی چشمش ،

پرسید : مرا دیدی ؟

نگاهی کردم... تنها صدا بود و حسی شبیه ابدیت...

نگاهی به اطراف کردم سکوت بود و رنگی ...

شبیه به ...

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: درددلهایم | لینک ثابت |