پرسید از روزهایم ، گفتم بد نیست ... میگذرد و میگذرانم
پرسید از رنگ ها گفت کدام را نمیبینی ؟ گفتم رنگ بی رنگی را ندیده ام و رنگ یک رنگی ...
گفت : هم رنگی ها را دیدی ؟
گفتم : هم رنگی های کم رنگ را اری ، دیده ام ...
پرسید چه قدر دلت هوای یک رنگی دارد ؟
گفتم بیش از انکه هوای دیدن زرد و ابی و سرخ و ارغوانی دارد
گفت : چه قدر لدت هوای دیدن رنگ دارد ؟
گفتم اگر دم و بازدم هست به امید دیدن ست
پرسید : به امید ؟ یا به تلاش ؟
گفتم : تلاش پر امید ... و امید پر تلاش...
پرسید : امید ...
باد وزیدن گرفت .. موهای پریشانش روی چهره اش را گرفت و ابری شروع به باریدن کرد
گفت : ابر را دیدی؟
گفتم : ابر که بارید ؟
گفت : ابر که زیست !
دستانش را دیدم محو و کم رنگ میشد...
پلک هایش بر چشم مورب رو به پایین رها میکرد ...
نگاهم کرد با نیمه ی چشمش ،
پرسید : مرا دیدی ؟
نگاهی کردم... تنها صدا بود و حسی شبیه ابدیت...
نگاهی به اطراف کردم سکوت بود و رنگی ...
شبیه به ...

