تبليغاتX
نوشته هایم در این روزها

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 6:26 PM
دستانش را به هم مالید از تفکر به کودکانه های ذهنش خنده اش میگرفت ... یاد اسمان افتاد که هنوز ابی بود و به نوشته های بی ر و ته خودش خیره ماند ان همه حرف داشت برای گفتن چرا بی سر و ته و نیمه رهایشان میکرد !؟ دستانش را بالا برد و در ذهنش طوطی وار تکرار کرد : هنوز خیلی چیزها را نمیدانم شاید این ابتدای دانایی ست ! شاید وقتی خوبی باشد برای سکوت پس از ان همه گفتن نابجا و یقین های پر تردید که عاقبت نفهمید به راستی یقین بود یا تردید ! شاید وقت ان باشد که کمی نشست و شنید ! کمی نگفت و وقت داد تا راه دیگر زیستن را هم کشف کرد !

سزش را میان دستانش گرفت و گفت : شاید اخرین جمله هایش در اینجا باشد

پلک هایش را باز کرد با نبم نگاهی به اسمان گفت :                        خدا نگه دار

 

 

نوشته شده توسطشکوفه شوکت | موضوع: | لینک ثابت |