چیزی ست
حس مبهمی شبیه احساس نیاز
حس مبهمی شبیه دوری از گناه
چیزی ست
شبیه ترس از نبودن در حال
شبیه موج نا به هنگام آینده ها بر ذهن
شاید ،
عجیب عنصری ، در دل
احساس یقینی، در روح
شاید ، هیچ ، تنها شوق رسیدن به خودم
...
اخرین جمله درست شبیه به اولین جمله غریب و سنگین ست و از شرم تضاد سیاه زندگی سازش با سفید بیهوده ی صفحه ، عاقبت سرخ میشود بی انکه نویسنده حتی بفهمد!...عطش بودن من بر پنجره ی تب دار دلم نشسته است و نمیخواهم دل در ارزوی سیراب شدن تا اخرین نفس تشنه بماند ، وقت رفتن است...
و نمیپرسم از یادها ، که آیا تصویر آشفته ی افکارم ، گوشه ای از خاطرشان را آزرده ست یا نه ، به پنجره مینگرم ، تنها به آن دریچه ی رهایی بخش که نجاتم میدهد هر دم... دیگر در انتظار هیچ دستی نمیمانم ، پنجره ی زیستن من گشوده است و دو چشم پرشور من خیره به جشن صبح و ظهر و شب ،بی هیچ بهانه ای برای نخندیدن!...
چه سخت واژه ها تن به اسارت در جمله های من میدهند...این واژه ها باید شجاعترین واژه های ذهن من باشند چون درین فرار واژه ها از ذهنم ، تنها نگذاشته اند و تسلیم جمله بندی های اشفته ام شدند!
خوشحالم از بودن ادمهایی پر شور که مرزهای زیستن را فراتر از خطوط نامتقارن کف دستشان میدانند، سکوت با شعر و حجم واژه و سخن شکست ! اما دیگر حرف کافی نیست ! حرفهای بدون عمل درست شبیه نهری هستند که شاید تنها گاهی عابرانی با گوشهای تیز صدای ارام جریانشان را بشنوند و اگر بخواهند شاید بتوانند خودشان رود شوند با الهام از صدای ارام و وجود بیهوده ی آن نهر
اما حرفهای همراه عمل دریایند ! یک اقیانوس مواج! یک دریا که امواج عصیانگرش نقش حقیقت بر سنگ های غافل و خفته ی ساحل میزند ، دریاست که با جنبش کوچک هر ذره اش هزاران بار نفس میزند و زندگی را با حنجره ی هزاران ساله اش میبلعد ! دریاست که رودها و نهرها را در خود غرق میکند و از حرفهای دیگران موج های حقیقت میسازد و نقش حقیقت را جاودان میکند !
درست مثل یک دریا پر شور و پرغوغا میشوم و از طوفانها نمیترسم !...
روزهای بی حادثه ی این مدت را من ، با قدم زدن در خیابان های این دنیای بی حافظه ، پر حادثه میکردم! حقیقت، آن زمان چیزی بود که در گوشه ای از روح من جان میداد ...
از تمام سنگفرشهای این خیابان دروغین ممنونم از تمام خانه های در بسته، از تمام حیله ها ، فریب ها، دورنگی ها ،از تمام اهالی گاه بی حوصله ی اینجا، از تمام مهربانی های بی دریغ و بادریغ ، از تمام آشنایی های بی دلیل و بادلیل از تمام بودن ها و شاید از بعضی نبودن های ناگهانی عابران این دنیا...
ممنونم از انها که گذاشتند بشنوم و بیاموزم و لمس کنم تپش های بی انتهای نبض هر روز زندگی را در وجود خودم... ممنونم از انها که نگفتند و گذاشتند بگویم آن حرفهایی را که شاید دلیلشان برای انها مجهول بود ! ممنونم از تمام آنهایی که به من فهماندند آدمها پر شباهت ترین و بی شباهت ترین موجوات این دنیایند...
ممنونم از همه ی آنهایی که با همدردی های دورادورشان برای گره ای از دردهای نیمه رها شده ام از بند تن و نیمه اسیر در سخن ، مرهمی شدند ،هرچند کوتاه و سطحی و حتی شاید ناخواسته و بی خبر!...
حرف دیگری نیست که وزنش را از دوشم بردارم و بر تن عریان این دنیای مجازی رها کنم و بی شک سکوت لازم ست وقتی نهایت سخن برای من در حقیقت جان میگیرد...
روزها و شبهای اشنایی در خیابانهای این دنیای مجازی داشتم ، تنها شدن باعث آشنایی ناگهانی ام با ادمهای غریبه شد و حتی یک بار نخواستم بیندیشم که چرا احوال شکوفه های آشنا اما دور درونم را نمیپرسم !؟ و میدانم شکوفه های درونم آرام آرام از نبودن من در خودم خیس عرق های شرم شدند و شاید حتی گلبرگهای لطیفشان که تا پیش ازین یا قادر به دیدنشان نبودم یا نمیخواستم باورشان کنم ، یکی یکی آرام و بی خبر زیر بار نبودن من در خودم ترک خورده باشند و ساقه های پر شور و نازکشان را شاید با سنگ دلی و در نهایت غفلت بارها شکسته باشم ! اما خوب میدانم تمام شکوفه ها،هنوز زنده اند و در انتظار حس دوباره ی نفس زدن میان حقایق، ساقه های زخم خورده ی خود را سرپا نگه داشته اند...
برای دوستان مجازی ام اروزی زندگی دارم و نه تنها،بودن بدون زیستن...
از خدا، از همان خودی که تمام وجودم را سرشار کرده است ممنونم و از شما
...

